|
زندگي دو نيمه داره: نيمه اول به اميد نيمه دوم مي گذره و نيمه دوم در حسرت نيمه اول
حسرت چيزي رو خوردن خيلي سخته . ديدن چيزي كه تا چشمات رو مي بندي مي بينيش هم به نوبه خودش خنده به گريه هاييه كه هيچكي نمي تونه اونا رو باور كنه . بخندين ، آره با شمام ، شمايي كه مي دوني من با شمام . مث يه دره ي عميق از خنده دهنت رو بازو بسته بكن ، بخند به گريه اولي كه ديدن نداشت ، بخند به آخرين رقصي كه از يه برگ خشك توي پائيز ديدي ، بخند به صدايي كه ديگه نميشه گرماي احساس رو توش درك كرد ، بخند به لحظه هايي كه هم ضربان و هم بغض مث يه گلدون كهنه مي شكنه ، آره واقعاً خنده داره ، درست فهميدي همه نوشته هام خنده دارن ، آره من بي مخم ، آره من واقعاً مخم تعطيل شده ، نمي دونم شايد اينجوري نباشه كه بخايم به اين اميد بمونيم كه يكي بياد بهمون ياد بده كه هميشه بايد اميد داشت توي زندگي و نبايد حسرت داشتن اميد رو داشت ، مث يه درخت كه وقتي قد ميكشه با ريشه هاش به همه مي فهمونه كه آره زندگي رو قراره يه جور ديگه معني كنه ، هم نفس داشتن توي تنهايي هايي كه بايد يه تسكين داشته باشه از اين قاعده خارج نيست و حالا اما ميشه گفت :
زندگي دو نيمه داره:نيمه اول به ساخت نيمه دوم مي گذره و نيمه دوم با تکيه بر نيمه اول
|