خاطره بيمارستاني


Blog For Free!


Archives
Home
2005 August
2005 February
2005 January
2004 November
2004 October
2004 September
2004 August

My Links
ايران سهراب
عكس هايي از دختران و پسران ايراني
نرم افزارهايي براي دانلود
كسب در آمد از اينترنت
اينم ايميل من

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



خاطره بيمارستاني
01.03.05 (7:18 pm)   [edit]

------------------------- ------------------------- ----


روز ششم


اي بابا ، مث اينكه خدا زده پس كلمون . هنوز كه وقت عيادت نيست . پسر مگه تو درس و مرس نداري كه باز اومدي اينجا ؟ « به جون خودم چرا ، اما تونستم از بند جيم استفاده كنم و بيام اينجا و يه حالي به تو بدم » بابا دمت گرم . اينبار از كجاي مدرسه در رفتي ؟ « معلومه به هواي اينكه گچ بيارم سر كلاس از كلاس زدم بيرون و از پشت مدرسه و از روي دسشتويي معلما زدم بيرون ، واي چه بوي گندي هم مي داد ها ، مث اينكه اصلا تميز نمي كنن » ، اي كوفت ، تو كه فقط در رو . هيچ هنر ديگه اي هم كه نداري . اين آقا رضا گفتم مزاحم هميشگيه منه . ديدين تو رو خدا . « امروز مامان و بابام هم ميان عيادتت » ، راست مي گي ؟ « آره خيلي كلاس داره اينجايي ، كاش من جاي تو بودم » بازم جوابم بهش اي كوفته . اينا رو ولش كنين دقيقا شش روز از زنگيم توي بيمارستان مي گذره . نميشه گفت خوب بوده اما بد هم نبوده ، چون تونستم دوستاي گلم رو كه آرزو داشتم ببينمشون رو ديدم . به نظر شما خيلي خاطره ننوشتم ؟ مطمئناً كه همينجوره ، مي دونم كه خسته شدين و دائما مي گين حرف اصلي رو بزن . چشم ، اما امروز اصلا حوصله نوشتم ندارم ، چون اتفاق خاصي هم نيافتاد كه دلم خوش باشه ، فقط پسردائيم با مامانش اومدن عيادتم . تازه چيز نوبري هم نياوردن كه بخام اينجا بنويسم ( خودمونيم ها ، من خيلي پررو هستم ها ، اومدم اينجا چاق بشم يا خوب بشم ؟ ) . براي امروز بسه . چشمام يكمي درد دارن ، فكر مي كنم مال كمخابي باشه ، چون بغل دستيم دائما ناله مي كنه . باشه بقيش رو وقتي اين شازده سرش رو گذاشت خابيد براتون مي نويسم . فعلا« آي لاو يو همتون رو »


------------------------- ------------------------- ----


روز پنجم


ميشه گفت روز پنجم رو كه بگذرونم وارد هفته اول زندگيه بيمارستانيم ميشم . اينجا هم براي خودش دنياييه ها . ديروز كه حسين و رضا پسورد آي ديم رو گرفته بودن واقعا گل كاشتن . ديروز گفتم كه به ده تا پونزده نفر از دوستاي اينترنتيم خبر دادن كه من الان توي بيمارستانم . نميشه گفت از اين كارشون خوشحالم چون واقعا اعصابم رو خورد كردن . دائماً ملت ميان عرض ارادت مي كنن . نگو كه شازده آقاها جداي اينكه رفتن براي دوستام آف گذاشتن براشون هم دعتنامه ي عيادت فرستادن . جداي از اينها رفتن توي قسمت يادداشتهاي وبلاگم كه پيام ها و آدرسهاي شخصيم رو نگه مي دارم تلفن و آدرس دوستاي ديگم رو هم پيدا كردن و به همشون خبر دادن . از زمان مقرر عيادت توي اين بيمارستان تا حالا دقيقاً 11 نفر اومدن عيادتم ، ملت فكر مي كنن من كي هستم كه اينقدر طرفدار دارم . نه بابا ، اين چيزا چيه ؟ وظيفه ايه كه روي دوش دوستام قرار گرفته . من كه واقعا شرمندم . انشاالله وقتي شما هم گرفتار اينجورجاهاي خطرناك شدين جبران مي كنم . اينا رو ولش كنين . الان دقيقا يه چيزي حدود 5 روزه كه اومدم توي اين قبرستون . البته ببخشيد قبرستون چيه ديگه ؟!!!؟ امروز براي اولين بار در عمر شريفم توي اين بيمارستان لبم به غذا باز شد . اصلا فكرش رو نمي كردم كه بازم مي تونم غذا بخورم . البته اگه اسم اين 5 قاشق آش بيمارستاني رو بشه غذا گذاشت . اما هر چي كه بود غنيمته . مي گن : يه مو از خرس بكني غنيمته . راست مي گن ديگه . قراره براي اين 17 روز 2 ميليون پول بديم . پس حققمونه بخوريم و بخابيم اما اصراف نكنيم . امروز به غير از اينكه يه 11 نفري اومدن عيادتم اتفاق خاصي برام نيافتاد كه اينجا بنويسم . اما بزارين همين يكي دو خط اخري يه تشكر كنم از دوستاي خوبم « مسعود و شيما حسني ، محسن نيك نام ، سيد جواد خوشخو و ندا شادمانپور » كه واقعاً دمشون گرم با يه دنيا خوراكي بيمارستاني اونم اول صبح تشريف آوردن به كلبه حقيرانه ي من . دم شما گرم و دم بقيه دوستان هم كه نتونستم به علت گم شدن ني آبميوه و يه كم ناتازه بودن شيريني ها اسمشون رو اينجا بنويسم هم واقعا قيژ . باور كنين امروز نسبت به ديروز و پريروز خيلي خيلي حرف زدن . فوريو . تا بعد . يه كم باي .


------------------------- ------------------------- ----


روز چهارم


همين چند دقيقه پيش مدير مدرسمون به همراه معلم جامعه ، روانشناسي ، زبان ، عربي و رياضيم اومدن عيادتم . اينا اولين هايي هستن كه اسمشون رو توي عيادت كنندهام ثبت مي كنم . ناسلامتي قراره 17 روز اينجا مزاحم بروبچ باصفاي بيمارستان باشيم . پس بزارين حواسم جمع باشه كه ببنيم كيا ميان و كيا نميان . بعد از رفتن اين دسته گل هاي عزيز مزاحم هميشم و البته مراحم خوبم آقا رضا مياد . چون خيلي باهاش گرم مي گيرم بين دوستام اولين نفري بوده كه متوجه ميشه بستري شدم توي بيمارستان . تازه اينكه چطوري متوجه شده توي بيمارستان هستم بمونه كه خودش خيلي باكلاسه ، البته اگه بخام بگم برام آبروريزيه . راستيش كلاسم مياد پائين (!!!) ولش كنين . دمش گرم كه اومد و يه دنيا خوشحالم كرد . ماشاالله ماشاالله دهنش هم زيپ نداره ، بهش گفتم يه موقع نري كل مدرسه رو خبر دار كني ، اونم نامردي نكرد و رفت پشت ميكرفون مدرسه و كل مدرسه رو به سوگم نشوند . اومد اولش يه لباس سياه پوشيد و بعد به خاطر اينكه قافيه خالي نمونه با حالتي ناراحت كننده رفت پاي ميكرفون و بعدش دست پيازيش رو مالوند به چشماش و زد زير گريه . حالا اشك نريز كي بريز ، يه دنيا آبغوره جعلي گرفت . بعدش بچه ها بهش گفتن : « خوب بگو ببينيم فردا شهادت كيه كه اينقدر پر اهميته » اونم نه مياره و نه مي بره مي گه : « بچه ها محمود از بينمون رفت » ، توي مدرسه چون من رئيس شورا و بخش آي تي هستم همه منو به اسم كوچيك كي شناسن به همين خاطر خيلي ها با شنيدن اين حرف رضا گريشون مي گيره و بيشتريها هم ناراحت به گوشه اي از حيات مدرسه پناه مي برن . مديرمون از راه مي رسه و وضعيت رو مي بينه . از يكي از بچه ها مي پرسه اينجا چه خبره ؟ و يكي مي گه : « آقا اجازه ، محمود مرده » ، كي اين حرف رو زده ، كدوم بيشعوري اين حرف رو زده ، غلط كرده هر كي اين حرف رو زده ، و سريع ميره بچه ها رو از غم دربياره ، ميكرفون رو مي گيره و مي گه : « بچه الان محمود توي بيمارستان بستريه ، حالشم عالي تر از ماس » بيشتريها باورشون نمي شه و مي گن : « برو بابا دلت خوشه » اما تا ميگه من خودم امروز اونجا بودم اونم نه تنها بلكه به همراه چندتا از معلمها بيشتريها باور مي كنن . اما بعضي ها هنوزم شك دارن كه من زنده هستم يا نه كه رضا رو مدير مياره سر صف و بهش مي گه : « گندي كه زدي خودت درستش كن » اونم مي گه چشم آقا . ميكرفون رو مي گيره و مي گه : « بچه ها شرمنده كه قرار بود سه روز مدرسه تعطيل باشه و عزاي عمومي توي مدرسه باشه ، اما اين بچه هنوز زندست » و سريع مي پره مي ره سر كلاس و بچه ها همشون خندشون مي گيره . جالب اينجاست كه مدير هم خندش گرفته و با بچه ها شريك مي شه توي خنديدن . مدرسه مث بمب مي تركه . از هر كلاسي چند نفر انتخاب مي شن تا بيان عيادت . اونم نه فردا بلكه همين امروز . دوتا ميني بوس آدم با يه عالمه آبميوه و گل ( خدايا من چقد محبوبم ، انگاري رئيس جمهورم ، دعا مي كنم هميشه اينجا باشم تا اينقد تحويلم بگيرن ، اما نه اين حال نمي ده » خلاصه كل سالن پر دانش آموز . به جاي اينكه بيان عيادت من رفتن توي اتاقهاي ديگه و آبميوه ها و گل ها رو دادن به آدمهاي ديگه . سر آخري 2 تا آبميوه و 2 شاخه گل برام ميارن . اسماشون اصلا يادم نيست ، چون ماشاالله 70 نفر بودن ، اما شاخص ترينشون « حسين كالباس ، گربه سگ ، بچه اكبر معتاد ، مجتبي نون خالي خور ، جواد تره ، جلال كوشكوب ، رضا پلشت . احمد ماكاروني » بود . من فكر مي كردم اينا آدماي خلافي اند اما ديدم نه بابا چه يچه هاي باحالي اند . اون روز از بس كه بوسم كردن لپام قرمز شد . بعدش با يه دستمال كاغذي يه عالمه آب رو كه خشك شده بود روي صورتم اونم از بوس اين شازده ها مث يه جرم از صورتم كندم . در كل دمشون گرم كه به فكر من هم بودن . الان چهار روزه كه هيچ خبري از سايتم و وبلاگم و ميلهام ندارم . حسين كالباس و رضا هر دوتاشون مخ اينترنت و اينجور چيزان اما نميشه بهشون اطمينان كرد . پس فقط آي دي و پسوردم رو بهشون مي دم و مي گم : « بچه ها ميلهام و آف هام رو چك كنين ، هر كي جواب لازم داشت براش يه چيزي بنويسن تا خودم بعداً بررسي كنم » ، اين دوتا هم كه فكر مي كردم بچه هاي باحالي باشن رفتن كافي نت و هر چي دري وري بود براي كسايي كه برام ايميل زده بودن فرستادن ، تازه با چندتاشون هم يه روزه قرار گذاشتن ، همه زحمتهاش رو من كشيدم و حالا حالشو اونا مي برن . كلي گند زدن ، 15 نفر از كسايي كه من اد كرده بودمشون رو از اينكه من الان توي بيمارستانم خبر دار مي كنن و بدبختي من شروع ميشه . البته من كه متوجه اين كارشون نشده بودم تا اينكه يكي از اون كسايي كه من هر روز باهاش مي چتيدم اومد عيادتم . راستي تا يادم نرفته بگم كه امروز منو از اون اتاق بردن يه اتاق ديگه ، تازه از فردا قراره بهم سوپ بدن و بعدش هيچي ديگه . داشتم مي گفتم كه يكي از دوستاي اينترنتيم اومد عيادتم . اسمش ايمانه ، خيلي پسر باحاليه ، يه روز سحر وقتي داشتم مي چتيدم باهاش آشنا شدم . خلاصه وقتي از نزديك ديدمش باورم نشد ، گفت : « آقا محمود مي گم كجايي يه مدت نيستي ؟ پس بگو اينجا گرفتار شدي » بله ديگه ما اينيم ديگه . از خودش برام مي گه و منم از خودم . يه بيست دقيقه اي با هم بوديم كه اعلام كردن وقت عيادت تموم شده ، بنده خدا ، باهام خداحافظي كرد و بعدش گفت : « بازم بهت سرمي زنم » . رفت و من تنهاي تنها توي اتاق جديدم موندم . هنوز ده دقيقه نگذشته بود كه يه بنده خدايي رو آوردن توي اتاق من و كنار تخت من بستريش كردن . اونقد سرصدا مي كرد كه گفتم اي كاش بازم توي همون قبرستون قبلي بودم . بنده خدا از روي داربست بنايي افتاده بود و پاهاش و دستش و لگنش شكسته بود ، شانسش گرفته بود كه قطع نخاع نشده بود . خلاصه « اي نه نه ، اي بابا » ي اون بنده خدا يه كم كه نه يه عالمه عصابم رو خورد كرد و نذاشت تا ما يه روز مث آدم چشم روي هم بزاريم . براي امروز بسه . بقيش رو فردا براتون حتما مي نويسم . نا سلامتي قراره 17 روز ، البته با امروز 13 روز ديگه در اين زمينه مي نويسم . يه چرت بزنم . دوباره حتما فردا ميشه . يه اميدي هست ديگه !!!


------------------------- ------------------------- ----


روز سوم


ساعت 7 و 38 دقيقست كه دارم چشمام رو باز مي كنم . واي خداي من دوباره برگشتم اين دنيا . تا چشمام رو باز مي كنم توي ديد اولم مامان و بابام رو مي بينم . هنوزم نمي تونم حرف بزنم انگاري زبنونم لال شده . يه كم چشمام سياهي مي ره . چشمام رو مي بندم و دوباره برمي گردم به همون حالت قبليم . اين بار خيلي زودتر نسبت به قبل چشمام رو باز مي كنم . اين بار ديگه مي دونم چشمام سياهي نمي ره چون هم مي تونم حرف بزنم و هم مي تونم قنشگي ها رو ببينم . مامانم دستام رو مي گيره و مياد بوسم مي كنه . در حالي كه اشك مي ريزه بابام مي شونش روي صندلي و خودش مياد روي سرم . مي گه : « چي شد كه اين طوري شدي ؟ » نمي دونم چيم شده ؟ هيچي نمي تونم جواب بدم . زير لب مي گم مامان بابا دوستون دارم ، خدايا ازت ممنوم . صورتم رو برمي گردونم به طرف پنجره ، يه صبح قشنگ كه دوباره مي تونم جيك جيك پرنده ها رو بشنوم و قشنگي سبزه ها رو ببينم و لمس كنم . خدايا از اينكه منو دوباره برگردوندي اينجا ازت ممنونم . هنوزم مث آدم نمي تونم چيزي بخورم . اخ كه دلم براي دستپخت مامانم تنگ شده . آخ كه دلم براي داداش و ابجي هام تنگ شده ، اخ دلم براي كلاس درسم تنگ شده ، و آخ كه دلم هيچي هيچي ولش كنين براي هيچكي تنگ نشده . اي واي هنوزم كه خانم دكتره همش مياد بهم آب اويزون مي كنه و وقتي كه خالي شد مياد دوباره يه آب جديد مي چسبونه پشتش . ساعت الان 2 بعدظهره ، هر روز اين موقع ناهار خورده بودم و رفته بودم دلگي ( شرمنده ، مي خاستم اينجا سه تا نقطه بزارم كه شما خودتون تكميلش كنين اما ديدم نامرديه ، چون ممكنه يه چيزاي بي تربيتي ديگه جايگزين كنين ، نه بابا ما اهل اين چيزا نيستيم . چيه باز كه رفتي توي خالي بندي ، خودت رو نگير ، دلگي ديگه همونيه كه خودت هميشه ... ) . داشتم مي گفتم از ناهار خبري نبود . شكمم داشت غرغر مي كرد كه ديدم آب تموم شده و بازم اون خانم دكتره اومده داره يه آب جديد رو جايگزين مي كنه . با خودم گفتم : « اي بابا من هر روز اين موقع ديگه بايد شام مي خوردم ، چرا هيچ كس به فكر ناهار و شام من نيست ؟ » مث اينكه دكتر منو ممنون الغذا كرده بود ، آره درسته ، چون هيچ كس نبود كه برام غذا بياره تا بخورم . خلاصه روز سوم رو هم توي گشنگي سپري كردم . بابام وقتي رفته بود خونه به مدير مدرسمون زنگ زده بود و قضيه منو بهش گفته بود ، بيچاره مديريمون ، روز بعد با 5 تا از معلم هام اومدن عيادتم ، يكي گل آورد و بقيه هم يه بسته شيريني و چندتايي آبميوه . مطمئن بودم كه ديگه آبميوه رو بايد براي شكمم استاد كنم ، اما چه خيال خامي . به قول يه بنده خدايي ( مث كلنگ خاطرات ) زدن توي ذوغم . آقا تا اينجا براي روز سومم بسه . بزارين يه چيزي هم براي فردا بزارم . شرمنده كه وقتتون رو گرفتم .


------------------------- ------------------------- ----


روز دوم


الان روز دوميه كه آوردنم بيمارستان . توي يه اتاق ويژه . اونم ويژه اون دسته از آدمايي كه مي خاستن برن اون دنيا اما خدا بهشون لطف كرده كه بازم يه چند روزي نفس بكشن . ديروز همين موقع ها بود كه آوردنم اينجا . يعني دقيقا ساعت 1 ظهر . واقعا راست مي گن 13 عدد نحسيه ها . دمشون گرم با اين اختراعاتشون . ديروز وقتي منو آوردن توي اين اتاق مامان بابام اومدن داخل ، اما خانم دكتره گفت : « لطفاً بيرون تشريف داشته باشين تا حال آقا پسرتون يكم جا بياد ، براش دعا كنين » . مامانم از همونجا با اون حال و روزش اومد پيش امام رضا و يه عالمه گريه كرد . بابام هم پشت در دائماً گريه مي كرد . عموم از راه رسيد و اين وضعيت و ديد و بابام رو يكم آروم كرد . زن عموم هم از پشت در اتاق هي فرت و فرت منو نگا مي كرد . بيچاره اونم وقتي ديد من با اون وضعيت چه مظلومانه افتادم گريش گرفت . عموي بيچارم حالا ديگه نمي دونست بابام رو آروم كنه يا زنش رو . به هر نحوي بود دوتاشون رو از بيمارستان آورد بيرون و سوار ماشين كرد و آوردشون خونه . به بابام گفت : « ساعت 3 باهم مي ريم بيمارستان » اما بابام از بس كه ناراحت بود از خونه زد بيرون و اومد پيش امام رضا . توي حرم مامانم رو مي بينيه و بعدش هم باهم بلند ميشن ميان دوباره بيمارستان . روز دوم رو هم بيهوش افتاده بودم ، بيهوش بيهوش . هنوزم خانم دكتره هي ميومد داخل اتاق و يه بطري آب رو هر چند ساعت يه بار عوض مي كرد . توي دو روز اولي كه اينجا بودم يه عالمه خون و آب بهم وصل كردن و من بيچاره قرت و قرت همه رو مي كشيدم توي بدنم . بازم پس بگو چرا پول بيمارستانم اين همه شده . به خاطر اينكه هر چي خون و آب توي بيمارستان بود به خاطر من جمع آوري شد و بعدش هم همه رو مي ريختن توي بدن من . واي خداي من دو روز نه ببيني و نه بشنوي و نه مث آدم بخوري هم خيلي سخته . الان ديگه روز دومم اينطوري داره تموم ميشه . مي خام برم . دوباره فردا براتون مي نويسم . فكر مي كنم چرنديات من توي اين 17 روز بتونه 17 روز از بيكاري دربيارتون .


------------------------- ------------------------- ----


روز اول


نمي دونم چي شد كه يهو از بين اين همه آدم توي دنيا خدا منو انتخاب كرد كه پام دوباره به بيمارستان باز بشه . همش تقصير .... . ولش كنين بزارين براتون بگم . به خاطر يه چيز نه خيلي كوچيك بعد از سه سال پام رفت توي بيمارستان . اونم نه يه روز و دو روز بلكه 17 روز . ادم بره جزيزه آدمخارا اما نره بيمارستان . انگار تند تند دارن آدم صادرات مي كنن يا اينكه با عزرائيل قرارداد دارن و بايد تند تند بفرستن اون دنيا . مسئله منم كمتر از اين چيزا نبود . تا يه قدمي كه نه ، تا لبه مرگ رفتم و انگار خدا منو دوست داشت يا به خاطر يه كار خوب دوباره بهم فرصت داد كه توي اين دنيا بمونم و دوباره زندگي كنم . خودمونيم ها ! زندگي كردن هم خيلي مي حاله . مامان بابام بيچاره ها منو با يه عالمه بغض و گريه رسوندن بيمارستان . آقا دكتر كه خيلي هم مهربون بود اومد روي سرم چشمام رو بالا پائين برد و گفت : « حاج آقا اين شازده پسرتونه ؟ » آره چطور مگه : « بابا اين كه تموم كرده برامون مرده آوردين » و اون موقع بود كه شكمم يه كم بالا پائين رفت . دكتر گفت : « واي خداي من اين كه زندست » سريع بردنم اتاق عمل . در حدود 2 ساعت توي اون قبرستون بودم كه آوردنم بيرون . مامان بابام هنوز اونجا بودن . داشتن گريه مي كردن . داداش و آبجي هام هم همشون بيچاره ها توي خانه داشتن گريه مي كردن . آبجي بزرگم از بس كه گريه كرده بود غش كرده بود و باز 2 نفر داشتن اونو درست مي كردن . مامان بابام كه از بس گريه كرده بودن چشماشون باد كرده بود . نمي دونم مگه من چه ارزشي براشون دارم كه اومدن روي سرم و دارن خودشون رو مي كشن . توي اين مدت يه نتيجه از اين قطعه قشنگ گرفتم كه « زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست ، هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پيوسته بجاست ، خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد » شانسم گرفت كه دوباره برگشتم اين دنيا و اللا الان توي جهنم بودم . يه كار خوب هم انجام ندادم كه خدا بهم رحم كنه بفرستم بهشت . هنوزم جاي شكرش باقيه كه دوباره برگشتم . حالا مي فهمم كه چه نفهمي بودم . حالا مي فهمم كه نبايد به اين ظاهري هاي دنيا توجه كنم و حالا مي دونم كه دنيا همش بخور و بخواب و ... ( به جاي سه تا نقطه يه كلمه بي تربيتي بزارين ، چون ديگه قول دادم حرفهاي بد بد نزنم سه تا نقطه گذاشتم تا هر كس به سليقه خودش اونو تكميل كنه ) نيست . خدا مي دونه وقتي دستت از اين دنيا كوتاه ميشه هزار بار مي گي : « خدايا ... خوردم » ( بازم به جاي سه تا نقطه يه كلمه بي تربيتي بزارين ) ، خدا مي دونه وقتي دارين اون دنيا رو لمس مي كنين هزار دفه مي گين : « خدا جون ، باور كن اشتباه كردم ، يك ثانيه منو برگردون اون دنيا تا همه چيز رو درست كنم » ، « خدايا به خدا توبه » ، « خدايا قول مي دم بچه خوبي باشم » . اون روز منو از اتاق عمل مستقيم بردن توي يه اتاق كه توش يه عالمه وسيله پرستاري بود ، همه چيز توي اون اتاق پيدا مي شد اللا ... . ( نه ديگه اينجا كلمه بي تربيتي نذارين » بهش مي گفتن اتاق مراقبت ويژه . تنهاي تنها توي اتاق بودم و هر چند دقيقه يه نفر ميومد داخل و يه تانكر خون بهم وصل مي كرد . همه بدنم رو توي اون مدت سوراخ سوراخ كردن . يه عالمه بهم آمپول زدن . پس بگو چرا خرج بيمارستان اين همه زياد شده . نگو كه چه خبر بوده ؟ آقازاده ها و خانم زاده ها خوناي مردم بيچاره رو كه داده بودن بيمارستان تند تند ميومدن مي زدم به من تا من زنده بمونم . روز اول بيمارستان رو در حالي كه هيچي يادم نمياد اينطوري گذروندم . راستش رو بخايد چون بيهوش بدم و يه پام اين دنيا و يه پاي ديگم اون دنيا بود چيزي يادم نمياد و اللا شما الان بگين پارسال روز تولدت شام چي خوردي تا بهتون بگم . آقا خيلي حرف زدم . روز اولم رو براتون نوشتم . خيلي سخت بود . واقعا سخت بود واقعا . باشه بقيش براي فردا . شرمنده الان دارم مي رم يه جايي . تا فردا .

 
Your Name:


Your Comment: