من براي تو نوشتم


Blog For Free!


Archives
Home
2005 August
2005 February
2005 January
2004 November
2004 October
2004 September
2004 August

My Links
ايران سهراب
عكس هايي از دختران و پسران ايراني
نرم افزارهايي براي دانلود
كسب در آمد از اينترنت
اينم ايميل من

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



دونيمه
01.16.05 (11:41 am)   [edit]

زندگي دو نيمه داره: نيمه اول به اميد نيمه دوم مي گذره و نيمه دوم در حسرت نيمه اول


حسرت چيزي رو خوردن خيلي سخته . ديدن چيزي كه تا چشمات رو مي بندي مي بينيش هم به نوبه خودش خنده به گريه هاييه كه هيچكي نمي تونه اونا رو باور كنه . بخندين ، آره با شمام ، شمايي كه مي دوني من با شمام . مث يه دره ي عميق از خنده دهنت رو بازو بسته بكن ، بخند به گريه اولي كه ديدن نداشت ، بخند به آخرين رقصي كه از يه برگ خشك توي پائيز ديدي ، بخند به صدايي كه ديگه نميشه گرماي احساس رو توش درك كرد ، بخند به لحظه هايي كه هم ضربان و هم بغض مث يه گلدون كهنه مي شكنه ، آره واقعاً خنده داره ، درست فهميدي همه نوشته هام خنده دارن ، آره من بي مخم ، آره من واقعاً مخم تعطيل شده ، نمي دونم شايد اينجوري نباشه كه بخايم به اين اميد بمونيم كه يكي بياد بهمون ياد بده كه هميشه بايد اميد داشت توي زندگي و نبايد حسرت داشتن اميد رو داشت ، مث يه درخت كه وقتي قد ميكشه با ريشه هاش به همه مي فهمونه كه آره زندگي رو قراره يه جور ديگه معني كنه ، هم نفس داشتن توي تنهايي هايي كه بايد يه تسكين داشته باشه از اين قاعده خارج نيست و حالا اما ميشه گفت :


زندگي دو نيمه داره:نيمه اول به ساخت نيمه دوم مي گذره و نيمه دوم با تکيه بر نيمه اول

 
i love
01.16.05 (11:39 am)   [edit]

Give thanks to Allah
for the moon and stars,
Pray his all day for
what is and what was,
Take hold of your iman,
Don"t give it to shaitan,
uh, You who believe, Please give thanks to


Allah,


Allahu Ghafor, Allahu Rahim, Allahu yuhibo el


Mohsinin,
hua Khalikhona, hua Razikhona, wha hoa ala


kolli sheiin ghadir,


Allah is Ghafor, Allah is Rahim, Allah is the one


who loves the Mohsinin,
He is our creator, he is our assistant, and he is


the one who has power over all.


Give thanks to Allah
for the moon and stars,
Pray his all day for
what is and what was,
Take hold of your iman,
Don"t give it to shaitan,
uh, You who believe, Please give thanks to


Allah,


Allahu Ghafor, Allahu Rahim, Allahu yuhibo el


Mohsinin,
hua Khalikhona, hua Razikhona, wha hoa ala


kolli sheiin ghadir,


Allah is Ghafor, Allah is Rahim, Allah is the one


who loves the Mohsinin,
He is our creator, he is our assistant, and he is


the one who has power over all

 
خاطره بيمارستاني
01.03.05 (7:18 pm)   [edit]

------------------------- ------------------------- ----


روز ششم


اي بابا ، مث اينكه خدا زده پس كلمون . هنوز كه وقت عيادت نيست . پسر مگه تو درس و مرس نداري كه باز اومدي اينجا ؟ « به جون خودم چرا ، اما تونستم از بند جيم استفاده كنم و بيام اينجا و يه حالي به تو بدم » بابا دمت گرم . اينبار از كجاي مدرسه در رفتي ؟ « معلومه به هواي اينكه گچ بيارم سر كلاس از كلاس زدم بيرون و از پشت مدرسه و از روي دسشتويي معلما زدم بيرون ، واي چه بوي گندي هم مي داد ها ، مث اينكه اصلا تميز نمي كنن » ، اي كوفت ، تو كه فقط در رو . هيچ هنر ديگه اي هم كه نداري . اين آقا رضا گفتم مزاحم هميشگيه منه . ديدين تو رو خدا . « امروز مامان و بابام هم ميان عيادتت » ، راست مي گي ؟ « آره خيلي كلاس داره اينجايي ، كاش من جاي تو بودم » بازم جوابم بهش اي كوفته . اينا رو ولش كنين دقيقا شش روز از زنگيم توي بيمارستان مي گذره . نميشه گفت خوب بوده اما بد هم نبوده ، چون تونستم دوستاي گلم رو كه آرزو داشتم ببينمشون رو ديدم . به نظر شما خيلي خاطره ننوشتم ؟ مطمئناً كه همينجوره ، مي دونم كه خسته شدين و دائما مي گين حرف اصلي رو بزن . چشم ، اما امروز اصلا حوصله نوشتم ندارم ، چون اتفاق خاصي هم نيافتاد كه دلم خوش باشه ، فقط پسردائيم با مامانش اومدن عيادتم . تازه چيز نوبري هم نياوردن كه بخام اينجا بنويسم ( خودمونيم ها ، من خيلي پررو هستم ها ، اومدم اينجا چاق بشم يا خوب بشم ؟ ) . براي امروز بسه . چشمام يكمي درد دارن ، فكر مي كنم مال كمخابي باشه ، چون بغل دستيم دائما ناله مي كنه . باشه بقيش رو وقتي اين شازده سرش رو گذاشت خابيد براتون مي نويسم . فعلا« آي لاو يو همتون رو »


------------------------- ------------------------- ----


روز پنجم


ميشه گفت روز پنجم رو كه بگذرونم وارد هفته اول زندگيه بيمارستانيم ميشم . اينجا هم براي خودش دنياييه ها . ديروز كه حسين و رضا پسورد آي ديم رو گرفته بودن واقعا گل كاشتن . ديروز گفتم كه به ده تا پونزده نفر از دوستاي اينترنتيم خبر دادن كه من الان توي بيمارستانم . نميشه گفت از اين كارشون خوشحالم چون واقعا اعصابم رو خورد كردن . دائماً ملت ميان عرض ارادت مي كنن . نگو كه شازده آقاها جداي اينكه رفتن براي دوستام آف گذاشتن براشون هم دعتنامه ي عيادت فرستادن . جداي از اينها رفتن توي قسمت يادداشتهاي وبلاگم كه پيام ها و آدرسهاي شخصيم رو نگه مي دارم تلفن و آدرس دوستاي ديگم رو هم پيدا كردن و به همشون خبر دادن . از زمان مقرر عيادت توي اين بيمارستان تا حالا دقيقاً 11 نفر اومدن عيادتم ، ملت فكر مي كنن من كي هستم كه اينقدر طرفدار دارم . نه بابا ، اين چيزا چيه ؟ وظيفه ايه كه روي دوش دوستام قرار گرفته . من كه واقعا شرمندم . انشاالله وقتي شما هم گرفتار اينجورجاهاي خطرناك شدين جبران مي كنم . اينا رو ولش كنين . الان دقيقا يه چيزي حدود 5 روزه كه اومدم توي اين قبرستون . البته ببخشيد قبرستون چيه ديگه ؟!!!؟ امروز براي اولين بار در عمر شريفم توي اين بيمارستان لبم به غذا باز شد . اصلا فكرش رو نمي كردم كه بازم مي تونم غذا بخورم . البته اگه اسم اين 5 قاشق آش بيمارستاني رو بشه غذا گذاشت . اما هر چي كه بود غنيمته . مي گن : يه مو از خرس بكني غنيمته . راست مي گن ديگه . قراره براي اين 17 روز 2 ميليون پول بديم . پس حققمونه بخوريم و بخابيم اما اصراف نكنيم . امروز به غير از اينكه يه 11 نفري اومدن عيادتم اتفاق خاصي برام نيافتاد كه اينجا بنويسم . اما بزارين همين يكي دو خط اخري يه تشكر كنم از دوستاي خوبم « مسعود و شيما حسني ، محسن نيك نام ، سيد جواد خوشخو و ندا شادمانپور » كه واقعاً دمشون گرم با يه دنيا خوراكي بيمارستاني اونم اول صبح تشريف آوردن به كلبه حقيرانه ي من . دم شما گرم و دم بقيه دوستان هم كه نتونستم به علت گم شدن ني آبميوه و يه كم ناتازه بودن شيريني ها اسمشون رو اينجا بنويسم هم واقعا قيژ . باور كنين امروز نسبت به ديروز و پريروز خيلي خيلي حرف زدن . فوريو . تا بعد . يه كم باي .


------------------------- ------------------------- ----


روز چهارم


همين چند دقيقه پيش مدير مدرسمون به همراه معلم جامعه ، روانشناسي ، زبان ، عربي و رياضيم اومدن عيادتم . اينا اولين هايي هستن كه اسمشون رو توي عيادت كنندهام ثبت مي كنم . ناسلامتي قراره 17 روز اينجا مزاحم بروبچ باصفاي بيمارستان باشيم . پس بزارين حواسم جمع باشه كه ببنيم كيا ميان و كيا نميان . بعد از رفتن اين دسته گل هاي عزيز مزاحم هميشم و البته مراحم خوبم آقا رضا مياد . چون خيلي باهاش گرم مي گيرم بين دوستام اولين نفري بوده كه متوجه ميشه بستري شدم توي بيمارستان . تازه اينكه چطوري متوجه شده توي بيمارستان هستم بمونه كه خودش خيلي باكلاسه ، البته اگه بخام بگم برام آبروريزيه . راستيش كلاسم مياد پائين (!!!) ولش كنين . دمش گرم كه اومد و يه دنيا خوشحالم كرد . ماشاالله ماشاالله دهنش هم زيپ نداره ، بهش گفتم يه موقع نري كل مدرسه رو خبر دار كني ، اونم نامردي نكرد و رفت پشت ميكرفون مدرسه و كل مدرسه رو به سوگم نشوند . اومد اولش يه لباس سياه پوشيد و بعد به خاطر اينكه قافيه خالي نمونه با حالتي ناراحت كننده رفت پاي ميكرفون و بعدش دست پيازيش رو مالوند به چشماش و زد زير گريه . حالا اشك نريز كي بريز ، يه دنيا آبغوره جعلي گرفت . بعدش بچه ها بهش گفتن : « خوب بگو ببينيم فردا شهادت كيه كه اينقدر پر اهميته » اونم نه مياره و نه مي بره مي گه : « بچه ها محمود از بينمون رفت » ، توي مدرسه چون من رئيس شورا و بخش آي تي هستم همه منو به اسم كوچيك كي شناسن به همين خاطر خيلي ها با شنيدن اين حرف رضا گريشون مي گيره و بيشتريها هم ناراحت به گوشه اي از حيات مدرسه پناه مي برن . مديرمون از راه مي رسه و وضعيت رو مي بينه . از يكي از بچه ها مي پرسه اينجا چه خبره ؟ و يكي مي گه : « آقا اجازه ، محمود مرده » ، كي اين حرف رو زده ، كدوم بيشعوري اين حرف رو زده ، غلط كرده هر كي اين حرف رو زده ، و سريع ميره بچه ها رو از غم دربياره ، ميكرفون رو مي گيره و مي گه : « بچه الان محمود توي بيمارستان بستريه ، حالشم عالي تر از ماس » بيشتريها باورشون نمي شه و مي گن : « برو بابا دلت خوشه » اما تا ميگه من خودم امروز اونجا بودم اونم نه تنها بلكه به همراه چندتا از معلمها بيشتريها باور مي كنن . اما بعضي ها هنوزم شك دارن كه من زنده هستم يا نه كه رضا رو مدير مياره سر صف و بهش مي گه : « گندي كه زدي خودت درستش كن » اونم مي گه چشم آقا . ميكرفون رو مي گيره و مي گه : « بچه ها شرمنده كه قرار بود سه روز مدرسه تعطيل باشه و عزاي عمومي توي مدرسه باشه ، اما اين بچه هنوز زندست » و سريع مي پره مي ره سر كلاس و بچه ها همشون خندشون مي گيره . جالب اينجاست كه مدير هم خندش گرفته و با بچه ها شريك مي شه توي خنديدن . مدرسه مث بمب مي تركه . از هر كلاسي چند نفر انتخاب مي شن تا بيان عيادت . اونم نه فردا بلكه همين امروز . دوتا ميني بوس آدم با يه عالمه آبميوه و گل ( خدايا من چقد محبوبم ، انگاري رئيس جمهورم ، دعا مي كنم هميشه اينجا باشم تا اينقد تحويلم بگيرن ، اما نه اين حال نمي ده » خلاصه كل سالن پر دانش آموز . به جاي اينكه بيان عيادت من رفتن توي اتاقهاي ديگه و آبميوه ها و گل ها رو دادن به آدمهاي ديگه . سر آخري 2 تا آبميوه و 2 شاخه گل برام ميارن . اسماشون اصلا يادم نيست ، چون ماشاالله 70 نفر بودن ، اما شاخص ترينشون « حسين كالباس ، گربه سگ ، بچه اكبر معتاد ، مجتبي نون خالي خور ، جواد تره ، جلال كوشكوب ، رضا پلشت . احمد ماكاروني » بود . من فكر مي كردم اينا آدماي خلافي اند اما ديدم نه بابا چه يچه هاي باحالي اند . اون روز از بس كه بوسم كردن لپام قرمز شد . بعدش با يه دستمال كاغذي يه عالمه آب رو كه خشك شده بود روي صورتم اونم از بوس اين شازده ها مث يه جرم از صورتم كندم . در كل دمشون گرم كه به فكر من هم بودن . الان چهار روزه كه هيچ خبري از سايتم و وبلاگم و ميلهام ندارم . حسين كالباس و رضا هر دوتاشون مخ اينترنت و اينجور چيزان اما نميشه بهشون اطمينان كرد . پس فقط آي دي و پسوردم رو بهشون مي دم و مي گم : « بچه ها ميلهام و آف هام رو چك كنين ، هر كي جواب لازم داشت براش يه چيزي بنويسن تا خودم بعداً بررسي كنم » ، اين دوتا هم كه فكر مي كردم بچه هاي باحالي باشن رفتن كافي نت و هر چي دري وري بود براي كسايي كه برام ايميل زده بودن فرستادن ، تازه با چندتاشون هم يه روزه قرار گذاشتن ، همه زحمتهاش رو من كشيدم و حالا حالشو اونا مي برن . كلي گند زدن ، 15 نفر از كسايي كه من اد كرده بودمشون رو از اينكه من الان توي بيمارستانم خبر دار مي كنن و بدبختي من شروع ميشه . البته من كه متوجه اين كارشون نشده بودم تا اينكه يكي از اون كسايي كه من هر روز باهاش مي چتيدم اومد عيادتم . راستي تا يادم نرفته بگم كه امروز منو از اون اتاق بردن يه اتاق ديگه ، تازه از فردا قراره بهم سوپ بدن و بعدش هيچي ديگه . داشتم مي گفتم كه يكي از دوستاي اينترنتيم اومد عيادتم . اسمش ايمانه ، خيلي پسر باحاليه ، يه روز سحر وقتي داشتم مي چتيدم باهاش آشنا شدم . خلاصه وقتي از نزديك ديدمش باورم نشد ، گفت : « آقا محمود مي گم كجايي يه مدت نيستي ؟ پس بگو اينجا گرفتار شدي » بله ديگه ما اينيم ديگه . از خودش برام مي گه و منم از خودم . يه بيست دقيقه اي با هم بوديم كه اعلام كردن وقت عيادت تموم شده ، بنده خدا ، باهام خداحافظي كرد و بعدش گفت : « بازم بهت سرمي زنم » . رفت و من تنهاي تنها توي اتاق جديدم موندم . هنوز ده دقيقه نگذشته بود كه يه بنده خدايي رو آوردن توي اتاق من و كنار تخت من بستريش كردن . اونقد سرصدا مي كرد كه گفتم اي كاش بازم توي همون قبرستون قبلي بودم . بنده خدا از روي داربست بنايي افتاده بود و پاهاش و دستش و لگنش شكسته بود ، شانسش گرفته بود كه قطع نخاع نشده بود . خلاصه « اي نه نه ، اي بابا » ي اون بنده خدا يه كم كه نه يه عالمه عصابم رو خورد كرد و نذاشت تا ما يه روز مث آدم چشم روي هم بزاريم . براي امروز بسه . بقيش رو فردا براتون حتما مي نويسم . نا سلامتي قراره 17 روز ، البته با امروز 13 روز ديگه در اين زمينه مي نويسم . يه چرت بزنم . دوباره حتما فردا ميشه . يه اميدي هست ديگه !!!


------------------------- ------------------------- ----


روز سوم


ساعت 7 و 38 دقيقست كه دارم چشمام رو باز مي كنم . واي خداي من دوباره برگشتم اين دنيا . تا چشمام رو باز مي كنم توي ديد اولم مامان و بابام رو مي بينم . هنوزم نمي تونم حرف بزنم انگاري زبنونم لال شده . يه كم چشمام سياهي مي ره . چشمام رو مي بندم و دوباره برمي گردم به همون حالت قبليم . اين بار خيلي زودتر نسبت به قبل چشمام رو باز مي كنم . اين بار ديگه مي دونم چشمام سياهي نمي ره چون هم مي تونم حرف بزنم و هم مي تونم قنشگي ها رو ببينم . مامانم دستام رو مي گيره و مياد بوسم مي كنه . در حالي كه اشك مي ريزه بابام مي شونش روي صندلي و خودش مياد روي سرم . مي گه : « چي شد كه اين طوري شدي ؟ » نمي دونم چيم شده ؟ هيچي نمي تونم جواب بدم . زير لب مي گم مامان بابا دوستون دارم ، خدايا ازت ممنوم . صورتم رو برمي گردونم به طرف پنجره ، يه صبح قشنگ كه دوباره مي تونم جيك جيك پرنده ها رو بشنوم و قشنگي سبزه ها رو ببينم و لمس كنم . خدايا از اينكه منو دوباره برگردوندي اينجا ازت ممنونم . هنوزم مث آدم نمي تونم چيزي بخورم . اخ كه دلم براي دستپخت مامانم تنگ شده . آخ كه دلم براي داداش و ابجي هام تنگ شده ، اخ دلم براي كلاس درسم تنگ شده ، و آخ كه دلم هيچي هيچي ولش كنين براي هيچكي تنگ نشده . اي واي هنوزم كه خانم دكتره همش مياد بهم آب اويزون مي كنه و وقتي كه خالي شد مياد دوباره يه آب جديد مي چسبونه پشتش . ساعت الان 2 بعدظهره ، هر روز اين موقع ناهار خورده بودم و رفته بودم دلگي ( شرمنده ، مي خاستم اينجا سه تا نقطه بزارم كه شما خودتون تكميلش كنين اما ديدم نامرديه ، چون ممكنه يه چيزاي بي تربيتي ديگه جايگزين كنين ، نه بابا ما اهل اين چيزا نيستيم . چيه باز كه رفتي توي خالي بندي ، خودت رو نگير ، دلگي ديگه همونيه كه خودت هميشه ... ) . داشتم مي گفتم از ناهار خبري نبود . شكمم داشت غرغر مي كرد كه ديدم آب تموم شده و بازم اون خانم دكتره اومده داره يه آب جديد رو جايگزين مي كنه . با خودم گفتم : « اي بابا من هر روز اين موقع ديگه بايد شام مي خوردم ، چرا هيچ كس به فكر ناهار و شام من نيست ؟ » مث اينكه دكتر منو ممنون الغذا كرده بود ، آره درسته ، چون هيچ كس نبود كه برام غذا بياره تا بخورم . خلاصه روز سوم رو هم توي گشنگي سپري كردم . بابام وقتي رفته بود خونه به مدير مدرسمون زنگ زده بود و قضيه منو بهش گفته بود ، بيچاره مديريمون ، روز بعد با 5 تا از معلم هام اومدن عيادتم ، يكي گل آورد و بقيه هم يه بسته شيريني و چندتايي آبميوه . مطمئن بودم كه ديگه آبميوه رو بايد براي شكمم استاد كنم ، اما چه خيال خامي . به قول يه بنده خدايي ( مث كلنگ خاطرات ) زدن توي ذوغم . آقا تا اينجا براي روز سومم بسه . بزارين يه چيزي هم براي فردا بزارم . شرمنده كه وقتتون رو گرفتم .


------------------------- ------------------------- ----


روز دوم


الان روز دوميه كه آوردنم بيمارستان . توي يه اتاق ويژه . اونم ويژه اون دسته از آدمايي كه مي خاستن برن اون دنيا اما خدا بهشون لطف كرده كه بازم يه چند روزي نفس بكشن . ديروز همين موقع ها بود كه آوردنم اينجا . يعني دقيقا ساعت 1 ظهر . واقعا راست مي گن 13 عدد نحسيه ها . دمشون گرم با اين اختراعاتشون . ديروز وقتي منو آوردن توي اين اتاق مامان بابام اومدن داخل ، اما خانم دكتره گفت : « لطفاً بيرون تشريف داشته باشين تا حال آقا پسرتون يكم جا بياد ، براش دعا كنين » . مامانم از همونجا با اون حال و روزش اومد پيش امام رضا و يه عالمه گريه كرد . بابام هم پشت در دائماً گريه مي كرد . عموم از راه رسيد و اين وضعيت و ديد و بابام رو يكم آروم كرد . زن عموم هم از پشت در اتاق هي فرت و فرت منو نگا مي كرد . بيچاره اونم وقتي ديد من با اون وضعيت چه مظلومانه افتادم گريش گرفت . عموي بيچارم حالا ديگه نمي دونست بابام رو آروم كنه يا زنش رو . به هر نحوي بود دوتاشون رو از بيمارستان آورد بيرون و سوار ماشين كرد و آوردشون خونه . به بابام گفت : « ساعت 3 باهم مي ريم بيمارستان » اما بابام از بس كه ناراحت بود از خونه زد بيرون و اومد پيش امام رضا . توي حرم مامانم رو مي بينيه و بعدش هم باهم بلند ميشن ميان دوباره بيمارستان . روز دوم رو هم بيهوش افتاده بودم ، بيهوش بيهوش . هنوزم خانم دكتره هي ميومد داخل اتاق و يه بطري آب رو هر چند ساعت يه بار عوض مي كرد . توي دو روز اولي كه اينجا بودم يه عالمه خون و آب بهم وصل كردن و من بيچاره قرت و قرت همه رو مي كشيدم توي بدنم . بازم پس بگو چرا پول بيمارستانم اين همه شده . به خاطر اينكه هر چي خون و آب توي بيمارستان بود به خاطر من جمع آوري شد و بعدش هم همه رو مي ريختن توي بدن من . واي خداي من دو روز نه ببيني و نه بشنوي و نه مث آدم بخوري هم خيلي سخته . الان ديگه روز دومم اينطوري داره تموم ميشه . مي خام برم . دوباره فردا براتون مي نويسم . فكر مي كنم چرنديات من توي اين 17 روز بتونه 17 روز از بيكاري دربيارتون .


------------------------- ------------------------- ----


روز اول


نمي دونم چي شد كه يهو از بين اين همه آدم توي دنيا خدا منو انتخاب كرد كه پام دوباره به بيمارستان باز بشه . همش تقصير .... . ولش كنين بزارين براتون بگم . به خاطر يه چيز نه خيلي كوچيك بعد از سه سال پام رفت توي بيمارستان . اونم نه يه روز و دو روز بلكه 17 روز . ادم بره جزيزه آدمخارا اما نره بيمارستان . انگار تند تند دارن آدم صادرات مي كنن يا اينكه با عزرائيل قرارداد دارن و بايد تند تند بفرستن اون دنيا . مسئله منم كمتر از اين چيزا نبود . تا يه قدمي كه نه ، تا لبه مرگ رفتم و انگار خدا منو دوست داشت يا به خاطر يه كار خوب دوباره بهم فرصت داد كه توي اين دنيا بمونم و دوباره زندگي كنم . خودمونيم ها ! زندگي كردن هم خيلي مي حاله . مامان بابام بيچاره ها منو با يه عالمه بغض و گريه رسوندن بيمارستان . آقا دكتر كه خيلي هم مهربون بود اومد روي سرم چشمام رو بالا پائين برد و گفت : « حاج آقا اين شازده پسرتونه ؟ » آره چطور مگه : « بابا اين كه تموم كرده برامون مرده آوردين » و اون موقع بود كه شكمم يه كم بالا پائين رفت . دكتر گفت : « واي خداي من اين كه زندست » سريع بردنم اتاق عمل . در حدود 2 ساعت توي اون قبرستون بودم كه آوردنم بيرون . مامان بابام هنوز اونجا بودن . داشتن گريه مي كردن . داداش و آبجي هام هم همشون بيچاره ها توي خانه داشتن گريه مي كردن . آبجي بزرگم از بس كه گريه كرده بود غش كرده بود و باز 2 نفر داشتن اونو درست مي كردن . مامان بابام كه از بس گريه كرده بودن چشماشون باد كرده بود . نمي دونم مگه من چه ارزشي براشون دارم كه اومدن روي سرم و دارن خودشون رو مي كشن . توي اين مدت يه نتيجه از اين قطعه قشنگ گرفتم كه « زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست ، هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پيوسته بجاست ، خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد » شانسم گرفت كه دوباره برگشتم اين دنيا و اللا الان توي جهنم بودم . يه كار خوب هم انجام ندادم كه خدا بهم رحم كنه بفرستم بهشت . هنوزم جاي شكرش باقيه كه دوباره برگشتم . حالا مي فهمم كه چه نفهمي بودم . حالا مي فهمم كه نبايد به اين ظاهري هاي دنيا توجه كنم و حالا مي دونم كه دنيا همش بخور و بخواب و ... ( به جاي سه تا نقطه يه كلمه بي تربيتي بزارين ، چون ديگه قول دادم حرفهاي بد بد نزنم سه تا نقطه گذاشتم تا هر كس به سليقه خودش اونو تكميل كنه ) نيست . خدا مي دونه وقتي دستت از اين دنيا كوتاه ميشه هزار بار مي گي : « خدايا ... خوردم » ( بازم به جاي سه تا نقطه يه كلمه بي تربيتي بزارين ) ، خدا مي دونه وقتي دارين اون دنيا رو لمس مي كنين هزار دفه مي گين : « خدا جون ، باور كن اشتباه كردم ، يك ثانيه منو برگردون اون دنيا تا همه چيز رو درست كنم » ، « خدايا به خدا توبه » ، « خدايا قول مي دم بچه خوبي باشم » . اون روز منو از اتاق عمل مستقيم بردن توي يه اتاق كه توش يه عالمه وسيله پرستاري بود ، همه چيز توي اون اتاق پيدا مي شد اللا ... . ( نه ديگه اينجا كلمه بي تربيتي نذارين » بهش مي گفتن اتاق مراقبت ويژه . تنهاي تنها توي اتاق بودم و هر چند دقيقه يه نفر ميومد داخل و يه تانكر خون بهم وصل مي كرد . همه بدنم رو توي اون مدت سوراخ سوراخ كردن . يه عالمه بهم آمپول زدن . پس بگو چرا خرج بيمارستان اين همه زياد شده . نگو كه چه خبر بوده ؟ آقازاده ها و خانم زاده ها خوناي مردم بيچاره رو كه داده بودن بيمارستان تند تند ميومدن مي زدم به من تا من زنده بمونم . روز اول بيمارستان رو در حالي كه هيچي يادم نمياد اينطوري گذروندم . راستش رو بخايد چون بيهوش بدم و يه پام اين دنيا و يه پاي ديگم اون دنيا بود چيزي يادم نمياد و اللا شما الان بگين پارسال روز تولدت شام چي خوردي تا بهتون بگم . آقا خيلي حرف زدم . روز اولم رو براتون نوشتم . خيلي سخت بود . واقعا سخت بود واقعا . باشه بقيش براي فردا . شرمنده الان دارم مي رم يه جايي . تا فردا .