من براي تو نوشتم


Blog For Free!


Archives
Home
2005 August
2005 February
2005 January
2004 November
2004 October
2004 September
2004 August

My Links
ايران سهراب
عكس هايي از دختران و پسران ايراني
نرم افزارهايي براي دانلود
كسب در آمد از اينترنت
اينم ايميل من

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



متشكرم دوستاي بيمارستانيم
11.25.04 (6:40 pm)   [edit]

چيزي حدود يه دوهفته و نيمه كه نتونستم يه پست جديد بزارم توي وبلاگم . از اون دسته از دوستايي كه با تلفن و ايميل و اينجور چيزا جوياي حال من شدن ممنونم . راستش رو بخايد توي اين مدتي كه ميشه گفت بعد از عيد فطر بود خدا يه مشگل بزرگ رو انداخته بود جلوي پام كه حلش كنم ، حالا نمي دونم توي اين مدت تونستم به خوبي حلش كنم يا نه ؟ آقا در كل ، از دوستاي عزيزم همچون : اميد ، رضا ، ساناز ، مريم ، داريوش ، سعيد ، ايمان ، تينا ، آرزو ، امير ، آرش ، جواد و عاطفه كه با من به هر نحوي تماس گرفتن ممنونم كه جوياي حالم شدن . خودتون گل بودين چرا گل و شيريني برام آوردين . رضا جون باتوام كه با دوتا از دوستات كه اسماشون رو الان يادم نيست اومدين عيادتم . بابا تكنولوژي ها هيچ هديه اي به اندازه اون بسته شيريني كه همش رو خودتون خوردين و به من هيچي ندادين برام باحالتر نبود . مريم و ساناز و آرش هم كه اصلا نگو و نپرس . ماشاالله خيلي باكلاسترن . فكر مي كنم قبلا با هم قرار گذاشته بودن كه برام هر كدوم يه شاخه گل رز بيارن . دستتون درد نكنه . درسته كه گلا رو توي باغچه بيمارستان كاشتم اما اين به اين خاطر بود كه دوباره گلا رو بزارم همونجايي كه بودن و شما كندين برام آوردين . اصلا يادم نمي ره كه به خاطر يه آبميوه ايمان بلند شد كل مغازه ها رو گشت . اونم مغازه هايي كه همشون تعميرات لوازم خانگي و اينجور چيزا بود . ايمان جون همون اول مي گفتي كه پولت به آخر رسيده تا بلند نشي اين همه صافكاري و نقاشي رو به خاطر يه آبميوه صد تومني بگردي . خودت شيرين تر از آبميوه اي . من خودت رو دوست دارم نه آبميوت رو . قربون اون دسته از آدمهاي با كلاسي كه اومدن آي دي و پسوردم رو گرفتن و بعدش اومدن با دوستاي اينترنتي صحبت كردن و بعدش قرار گذاشتن و من بيچاره رو اينجا تنها گذاشتن برم . بابا شما كه رفتي با آي دي من با يه عالمه آدم پز دادي و چتيدي چرا منو 17 روز توي اون زندون مرده ها تنها گذاشتين . بابا دم شما گرم . روزي كه عاطفه با مامانش برام عيادتم اومده بودن خيلي روز قشنگي بود چون مامانش منو يكسره آقا مهندس صدا مي كرد . خود عاطفه هم مي گفت : « مامان اين آقا محمود همون سايت ايران سهرابه ها ، خود خودشه ، نگا من با كيا مي پلكم » مامانش هم همش چش قره مي رفت و مي گفت : « ساكت باش دختر بده به خدا » . توي اون مدت 17 روز ركورد خوردن آبميوه رو شكستم . دقيقا از كل همه ي دوستايي كه اومده بودن چيزي در حدود 113 تا آبميوه انداختم بالا . الان كه دارم اينا رو براتون مي نويسم شكلم شده عينهو آبميوه . راستي يادم رفت يه متشكرم خيلي خيلي با كلاس به دوست خوبم آقا دكتر و خانم عزيزش كه منو توي 17 روز تحمل كردن بگم . آقا دكتر و خانم آقا دكتر ، دمتون گرم خيلي باحاليد . درسته كه خيلي اذييتتون كردم اما تو رو خدا منو ببخشين . خيلي بهتون سختي دادم . مي دونم كه در حقتون بد كردم اما جون ماماناتون منو ببخشين . يادم مياد روز اولي كه منو با اون حال و روز آوردن پيشتون گفتين بابا اينكه رفته اون دنيا ، اما لطف كردين و ديدين من هنوز دارم نفس مي كشم و نزديك بود مامان بابام هر دوتاشون سكته كنن بعدشم سريع منو بردين توي اون اتاق لعنتي . اي كاش ... . بعضي وقتا آدم براي اينكه بتونه يه چيزي رو بگه كلمه كم مياره . الان همون موقس . هيچي يادم نمي ياد . تنها چيزي كه يادمه از همون روز دوم بيمارستانه . باشه بعداً براتون مفصلش رو همينجا مي نويسم . باور كنين يه عالمه سختي و درد كشيدم ، اصلا يادم نميره كه اون دنيا رو جلوي چشمام ديدم . خيلي سخته خيلي . خدايا نمي دونم چكار كردم كه بايد اينجوري تاوون پس بدم . اي كاش ... .

 
ثانيه ها مي گذرن . فهميدي ؟
11.25.04 (6:37 pm)   [edit]


دايا نذار نا اميد بشه ، منظورم چيزه !!! بزار دقيقه هاش همونطور كه بوده بعداً هم همونطور باشه . مي دونم كه نميشه دقيقه هايي كه مي رن به دست آورد اما كمكش كن . ثانيه ها دارن مي گذرن . به اميد خودت

 
so did i m...n
11.25.04 (6:35 pm)   [edit]

i come from the companionship of the sun . wherein does lie the shade ? what rhymes were composed for this melodious sorrow!!!


the blow of the wind erased the sketch of mouth (m...n) ,when one feels gloomy on seeks for solution .

 
ANGEL LOVE
11.25.04 (6:33 pm)   [edit]

Angels are ever all around us


And with love they do surround us.


When my heart is sore in need


The Angels come, my soul to feed.


They come to me from up above


and sing in whispers of Love.


When in my heart I feel a tug


I know that it's an Angels' hug.


Here's an Angel's Hug just for you!



 

 
يه كم حالم خرابه ديوار
11.11.04 (6:20 pm)   [edit]

سلام . يه چند روزي نمي تونم اينجا چيزي بنويسم . جداي از اينكه حال و روزم يكم خرابه و بعد اينكه يه كمي هم كسالت دارم . بعدش اينكه قراره 18 آذر ماه اولين هم انديشي وبلاگ نويسان و تشكل هاي غيردولتي رو توي مشهد برگزار كنيم و درگير كاراي اونم . راستي تا يادم نرفته شما هم تشريف بيارين . مكانش بلوار 22 بهمن . و زمانش 18 آذرماه از ساعت 8 صبح تا 14 . فراموش نكنين ها .

 
احيا
11.04.04 (5:18 pm)   [edit]

روز جمعتون بخير . ديشب احيا بود . من كه الهي بميرم گرفتم خوابيدم . خوش به حال اونايي كه رفتن مسجد و حرم و ...

 
من بعد از سحر آنلاينم
11.03.04 (3:54 pm)   [edit]

روز پنجشنبتون بخير . الان ساعت 5 و نيم صبحه . راستي روز جمعه من بعد از سحر آنلاين مي شم تا ساعت 8 صبح . خوشحال ميشم كه بتونم باهاتون صحبت كنم


mahmoud_ghoochani@yahoo.com

 
يه مدته
11.03.04 (3:44 pm)   [edit]

دوست دارم ديوووونه . بفهم


 مدتيه..چشمانم رنگ شادی نديده......
مدتيه...لبانم   طعم شيرينی احساس نکرده....
مدتيه دستانم...گرما رو لمس نکرده......
عشق هم برای من بی رنگ شده....
زندگی برای من کم رنگ شده.....
توی يک آسمان تاريک...فقط و فقط ..ستاره مرگم به من چشمک ميزنه....
توی آسمونی که روزهای گرمش با عشق شروع ميشد....
و با ستاره عشق هم  تاريک ميشد...ولی ستاره من می درخشيد...
به من چشمک ميزد...با من بازی ميکرد...با من ميخنديد..........
می گفتم دوست دارم....
می گفتم عاشقم......
می گفتم عاشق چشمانتم.....
می گفتم بگذار برای تو بميرم....
......ولی فقط می خنديد........
..و من شاد ميشدم.....از اينکه عاشقم....
...حالا من ستارم رو گم کردم.....
حالا که تنها شدم....
حالا که غم گين شدم ....نيستی به من بخندی ...تا من شاد بشم...
نو بشم.....
چقدر تنها شدم....
چقدر تنها بودم....
چقدر تنها هستم.....
ولی.....
عاشق بودم.....
عاشق هستم....
عاشق هم ميمونم تا بميرم......
برم و يک ستاره بشم.....
....نمی خواهم غمگين باشم....
..توی بارون برم و خيس بشم.....
توی آينه..يه دل تنها ببينم....
....اشک بريزم.....
حالا که کيبرد رو نگاه ميکنم...ميبينم خيسه.....چرا؟؟؟
من که غمگين نيستم....
من که هيچ وقت به جايی خيره نميشم و در حالی که خاظرات رو مرور ميکنم...احساس خنکی روی گونه هام کنم...وبعد ببينم که خيس شدن...
مگه من عاشقم؟؟
مگه من ديوانم؟؟؟
مگه من ...........
ولی باز هم به خودم ميگم نمی دونم....
نمی دونم.. که من کی هستم...
خودم رو از خودم پنهان ميکنم....ولی عشق رو ...........
دوست دارم...برای هميشه..