|
هنوز نیمه شب است
صدای ناله ی باد و نفیر زجه ی بوم...
به گوش می رسد از آسمان تیره ی شب!
هنوز یاس و اقاقی همان گل است که بود
ولی ستاره و خورشید و ماه بی رنگند!!!
هنوز نیمه شب است
صدای ساکت و آرام نور می آید
ولی زمین خالیست!
من از نهایت احساس باد می آیم
و تا نهایت پرواز، موج خواهم زد
و در نهایت امید غرقه خواهم شد
اگر چه شاپرکی بر گلی نخواهد ماند
و کفتری سر بالین دل نخواهد رفت
اگرچه آینه نوری به چشم شب ندهد
وگر ترانه سرا نغمه ای نسازد باز!
من از دیار تمام خیال های تهی...
و از مسیر پرازخاطرات می آیم
و گاه لبخندی، به کودکان غریب خیال خواهم داد
و باز خواهم رفت
همیشه خاطره ها در نگاه شب باقیست
و در صدای زمان
و من برای زمین نغمه ای نمی خوانم
ولی برای زمان گذشته و مانده...
همیشه ساز پر از شور و شوق خواهم زد
اگر چه ساز من از اضطراب خالی نیست!!
و باز خواهم گفت..
که گر چه جام نگاه زمین ز مه خالیست
ولی دوباره غروب سیاه این شب تار
در این مسیر کبود...
پس از حضور نگاهی صبور و عاشق و مست
غروب خواهد کرد!
و جامی از می رنگین شوق خواهد داد
به کفتران سپید
که باز بر سر بالین دل نشسته و باز
ترانه خوان نگاه ستارگان باشند
و شاپرک به بر شاخه های گل برود
و سینه پر شود از عشق تا نهایت باد!
و باز خواهم گفت..
که لحظه ها همه لبریز خاطرات من اند
اگرچه در ره نور
تمام جاده پر است از خیال تیره ی مرگ
ولی غروب زمین هم غروب خواهد کرد
و باز بر سر این آسمان آبی باز
نشانه های درخشان تاج شاهی نور
طلوع خواهد کرد.
هنوز نیمه شب است
و من ترانه سرای دل کبود شبم
و نغمه های من از مستی و طرب خالیست
اگرچه معرفت چشمهای تیره ی شب...
هنوز بیش ز آوار چشمهای تو است
در انتظار نگاه غریب چشم توام.
در این سیاهی اگر خاطرات می خندند
هنوز نغمه ی آواز لحظه های امید
به قلب من باقیست.
و من در این وادی...
ترانه خوان غروب نگاه خویشتنم!
|