من براي تو نوشتم


Blog For Free!


Archives
Home
2005 August
2005 February
2005 January
2004 November
2004 October
2004 September
2004 August

My Links
ايران سهراب
عكس هايي از دختران و پسران ايراني
نرم افزارهايي براي دانلود
كسب در آمد از اينترنت
اينم ايميل من

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



تقديم به تو ...
09.30.04 (11:53 pm)   [edit]

تقديم به متين

 
سلام روز جمعه
09.30.04 (11:39 pm)   [edit]

امروز روز جمعه ست . يه روز كه يه هفته اي ميشه از اول مهر گذشته . راستي يادم بنويسم كه همه حرفهايي كه من اينجا مي نويسم دروغه . چون هر چي در مورد عشق و اينجورچيزا مي نويسم چيزاييه كه توي كتابا خوندمشون . به افتخار اينقدر كودني من دست بزنين لطفا . مخصوصا شما خواهر گرامي(!!!)

 
دوملكه ي قشنگ
09.30.04 (11:35 pm)   [edit]

تنهايي هم مث يه دنيا سكوت براي خودش روشنتر از هر چيزيه كه بخاي فكرش رو بكني ، از اون خورشيد گرفته كه صبح ها مياد تا اون ستاره اي كه توي آسمون هر شب روشنتر از بقيس هر دوتاشون قراره يه دنيا رو كه خلوت خوابشون رو شكسته از اينرو به اون رو كنن . تشنگي توي اين سرزمين كه دوتا ملكه ي قشنگ داره واقعا اصلا مفهومي نداره ،‌ اما مهم اينه كه بتوني دستت رو به ستاره و خورشيد برسوني تا روشنايي رو درك كني و تشنگيت برطرف بشه .

 
بازم قصه ي عشق ؟
09.30.04 (11:35 pm)   [edit]

مي گن ابرا خيلي درد دارن ، خيلي بيشتر از اوني كه بخاي ، دلشون پره ، بيشتر از اوني كه بخاي فكرش رو هم بكني هميشه دوست دارن گريه كنن ، رنگ درد رو نمي دونم چي رنگيه ، اما هر چي كه هست خودش بهتر مي دونه كه غروب تنها كه قراره بشينه پشت ابرا ، نمي تونه بدون هيچ سروصدايي لحظه هايي رو كه از دست داده رو بشماره ، پس مطمئناً بيهودگي رو نميشه اينجا براي نگاههايي كه چشم انتظار گريه ابرا هستن بيشتر به انتظار گذاشت و اين شايد سنگين تر از دردي باشه كه يه تيكه ابر مي تونه داشته باشه . خدايا درسته كه مث يه ابر كه خشك خشك شده دارم از ياد مي رم ، اما يه خواهش كوچولو ازت دارم و اون اينكه : « نزار قصه ي عشق من اينطور راحت از بين بره »

 
روح قصه هاي خيالي ، چه خيال خامي
09.30.04 (11:32 pm)   [edit]

خيلي وقته ديگه بارون نزده ، رنگ عشق به اين خيابون نزده ، خيلي وقته ابري پرپر نشده ، دل آسمون سبكتر نشده ، مه سرد رو تن پنجره ها ، مث بغضه توي سينه ي منه ، ابر چشمام پر اشك اي خدا ، وقتشه دوباره بارون بزنه ، خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده ، قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده ، بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست ، روح قصه از دلم رفتني نيست ، حرف عشق تو رو من با كي بگم ، همه حرفها كه آخه گفتني نيست ، خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده ، قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

 
شرمنده
09.25.04 (6:28 pm)   [edit]

امروز يكشنبه ست . روز خوبي شايد باشه . نمي دونم هر چي خدا بخاد . راستي قراره ديگه دروغ ننويسم . اينجوري بازار بازديدكنندها كساد ميشه . واقعا شرمندم

 
اينجا دروغ هنره ؟
09.25.04 (6:27 pm)   [edit]

امروز روز شنبه ست . يه روز مثل روزاي ديگه ، خيلي شايد بدتر ، هفته گذشته همين موقع بود كه خيلي راحت بودم ، « راستي ببخشيد ، دارم دروغ مي گم » حرفهام رو اصلاح مي كنم ، ( امروز روز شنبه ست ، يه روز خيلي قشنگ ، ولش كنين كه هفته گذشته چجوري بود ، مهم اينه كه امروز خوب باشيم ، امروز رو بچسب ديروز و هفته گذشته رو ولش كن ) بازم مهم اينه كه در حالي كه دارم در مورد هفته گذشتم حرف مي زنم دروغ نگم ، چون يه عالمه دروغ سنج توي اين دنيا نصب شده و همه ادعا مي كنن كه دروغ رو مي تونن كشف كنن ، تازه وقتي هم دروغ رو كشف مي كنن سعي مي كنن تنهايي به اين نتيجه برسن كه داري دروغ مي گي ، اصلا تمايلي ندارن كه با بقيه به اين نتيجه برسن . خدايا من كه ديگه اصلا نه دروغ مي گم و نه دروغ مي نويسم ، چون يكي هست كه از خودت تيز تره ، خدايا تو نمي توني دروغام رو بفهمي ، اما يكي از بنده هات مي تونه دروغام رو بفهمه . خدايا ميشه بگي اينجا چه خبره ؟ ديگه نه راحت مي شه دروغ گفت و نه راحت ميشه دروغ نوشت ، من كه خسته مي شم از اين حالت ، چون اصلا نمي تونم راحت باشم و دروغ بگم . بازم شايد تونستم دروغ بگم و دروغ بنويسم . شايدم نه كه حتما اينطوري نيست . پس فكر نكن كه خيلي زرنگي . اينو به نظرت دروغ گفتم ؟ اگه گفتم حتما بهم گوشزد كن تا ديگه دروغ نگم ...!!!

 
داشتم منفجر مي شدم
09.25.04 (6:25 pm)   [edit]

ديشب داشتم منفجر مي شدم ، از يه عالمه حرف كه بي خودي مجبورم بشنوم ، شانسم گرفت شب جمعه بود و به همين خاطر امام رضا رو داشتم و الا واقعا منفجر مي شدم . ساعت دقيقا دوازده و نيم شب بود كه با خانواده رفتم حرم . يكي قبلش بهم تلفن زد و گفت « خواهش مي كنم نرو ، بمون تا صحبت كنيم » اما ديدم صحبت با كسي كه قراره حرف حرف خودش باشه برام غيرقابل تحمله ، البته قبلا دوست داشتم حرف بزنه اما ديگه با يه عالمه تهمتي كه بهم زد خسته شدم از حرفهاش . خسته شدم از اون همه مزخرفاتي كه بهم وصلش رو چسبوند ، خسته شدم از اون همه درغگوئي كه بهم گفت و خسته شدم از اون همه ... . واقعا خدا رو شكر مي كنم كه امام رضا رو داريم و الا همه بايد بريم بميريم . خدايا شكرت كه بنده هات رو دوست داري ، الان احساس مي كنم كه خيلي سبك شدم . راستي يادم رفت بگم كه ولش هيچي . بعدا مي گم . الان ساعت 7 صبحه و تازه هم از حرم اومدم . خيلي خستم . صبحونه كه بخورم سريع مي رم يه دوش مي گيرم و بعدش مي خابم تا ديگه واقعا راحت و سبك بشم . راستي صبح جمعت بخير!!! (؟!).

 
همش واقعيه
09.25.04 (6:22 pm)   [edit]

تا حالا شده يكي بهتون هر چي از دهنش در رفت بگه و تازه بعدش بگه منكه چيز بدي نگفتم . خيلي سخته كه هميشه شنونده خوبي باشي و چيزي نگي . شايد اين به اين خاطر باشه كه طرفت خيلي برات مهمه و دوست نداري از دستيش بدي ، اما خوب ديگه بايد بشنوي و هيچي هم نگي و فقط بگي « تنها به اين نتيجه رسيدي ؟‌ » در مورد خود من همنيطوره . يه بنده خدا كه فكر مي كنم تا امروز همتون احتمالا شناختينش يه شب زنگ شد و هر چي فلان فلان شده بود رو بارم كرد و بعدش گفت : من كه چيزي نگفتم ، همش واقعيته ، تازه بعدش مي گه ببخشين دوست ندارم پشت سرم نفرين و اينجور چيزا باشه . هيچي از اينجا به بعد حرفام رو مي خورم . باور كنين از بس كه شنيدم دارم منفجر ميشم . يكي كمكم كنه .

 
چه سه شنبه ي گندي !!!
09.20.04 (5:08 pm)   [edit]

خدايا از ديشب تا همين الان بيدار بودم تا ببينم كي اين روز قشنگت مياد ، اما الان كه سه شنبه اومد مي بينم چي غلطي كردم كه منتظرش بودم ، خدايا لعنت به من كه امروز رو ثانيه شماري مي كردم ، فقط مي خاستم برسم به گرمي بهار نه اينكه بيام سردي پائيز رو بيشتر تحمل كنم . خدايا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟

 
صداي فاصله ها
09.20.04 (5:05 pm)   [edit]

« و عشق صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند » و هميشه همينطور بوده و هست و شايد روزگار دوست نداشته باشه كه اين تعبير را تغيير بده ، خيلي بيشتر از اوني كه بخاين فكرش رو بكنين فاصله هايي هميشه به وجود مياد كه نتونين به اوني كه مي خاين برسين ، كه شايد اين خودش همون « غرق ابهامي » باشه كه سهراب توي شعرهاش مي گه . فاصله ها رو ميشه خيلي بيشتر از اوني كه هست به هم نزديك كرد ، اما صدايي كه قراره قانون قهر بودن سينه ها رو تعبير كنه نمي تونه دلهايي كه ديگه به هم نزديك نيستن رو به هم نزديك كنه . همدل بودن زماني كه ميخاي به هم برسين خيلي مهمتر از اوني كه بخاي فكرش رو بكني برات بايد مهم باشه . ترديد در موندن يا نموندن براي رسيدن به اون چيزي كه خيلي دوستش داري هم بايد كنار گذاشته بشه تا بتوني به اوني كه مي خاي برسي سريعتر برسي . خدايا كمكم كن تا برسم ...

 
مرگ به من...
09.20.04 (5:03 pm)   [edit]

بدترين چيزي كه ممكنه براي يه نفر توي زندگيش رخ بده اينه كه بزاري بقيه هم برات تصميم بگيرن و هم برات فكر كنن . اينجاست كه ديگه فكرت رو از دست دادي و بايد منتظر تقدير باشي . مهمترين چيزي كه شايد هم يه نفر رو خسته كنه اينكه كه شايد يه روزي دوباره برگرده به هموني كه بوده و هست . اصولا همه آدما دوست داشتن عشق رو همونطوري كه هست تجربه كنن نه با يه عالمه به اصطلاح رمانتيك بازي ها . خيلي ها دوست داشتن تا بتونن ساده باشن و ساده فكر نكنن ، اما يه نفر كه شايد خيلي هم ازت دور نباشه با يه عالمه چرت و پرت كه سعي داره شاديت رو به غم تبديل كنه يه دفعه اي از راه سر ميرسه و مي زنه توي ذوقت . خيلي ها هم هستن كه ميان اول كاري سخت مي گيرن تا بعدش به قول خودشون نزني زيرش ، اما اصلا به فكر اين نيستن كه بنده خدا چطوري قراره يه عالمه غم و اندوه رو توي زندگيش كه بعداً به خاطر همين چيزا به وجود مياد را از بين ببره . شايد حرف زدن از چيزي كه بعضي ها هنوز دركش نكردن خيلي هم آسون نباشه كه بخام براتون بنويسم . اما من خودم فقط زماني وبلاگ مي نويسم كه دلم غم داشته باشه ، دلم پر باشه از اندوه هايي كه ديگه تحملشون رو ندارم ، اشك هايي كه بازم خيلي ها ارزش اون رو نمي فهمن . توي اين مدت خيلي سختي كشيدم ... چه شبايي كه بيدار بودم و چه اشكايي كه نريختم و خنديدم ، خنديدم به حال و روز خودم كه چرا من بايد ... . بگذريم ... گريه كردم بازم به حال و روز خودم كه چرا نمي تونم از پس اون چيزايي كه فقط حرفش بوده و بايد عملي بشه بر بيام ... چرا بايد يه نفر برام اينقدر سختي بتراشه كه نتونم تا صد سال ديگه درستش كنم ... خدايا لعنت به من ... خدايا امروز كه سعي كردم خيلي بيشتر از قبل بهت نزديك بشم فهميدم كه اين دنيا يعني مرگي كه بايد طعمش رو بچشي ... خدايا بازم لعنت به من كه ندونسته يه جايي رفتم كه خيلي دوست داشتم اونجا برم ، اما وقتي اومدم يه عالمه سنگيني همرام آوردم ... واقعا كجايند اون فريادگرايي كه ديروز فرياد مي زدن و امروز ساكتن . كجان اون آدمهايي كه عشق رو هميشه دوست داشتن با دوست داشتنشون به يدك بكشن ... كجان اون آدمهايي كه هميشه بي پرده مثل فرياد حرف مي زدن ... و من امروز مي خام فرياد بزنم ... فريادي كه شايد وقتش شده باشه ... فريادي كه با يه عالمه حسرت همراهه ... فريادي كه شايد فقط يه نفر بتونه دركش كنه ... فريادي كه فرياد زدنش همين الان لازمه ... خدايا چرا من؟؟؟ شايد بازم تقديرمن اين باشه كه فرياد بزنم... خدايا چرا من ؟؟؟ دقيقاً اين همون چيزيه كه خيلي ها منتظر شنيدنش بودن و هستن . شايد اگه اون سنگ اندازي هايي كه خيلي ها الان متوجه شدن نبود وضعيت من بهتر از قبل بود ، مي دونين مي گن « سنگ بزرگ انداختن نشان نزدن است » بازم اين خود خودشه ، همون چيزي كه خيلي ها دنبالش مي گردن ، از اون بنده خدا گرفته تا پدر و مادر و خواهر و دايي و جد و آباد و چند تا نقطه . ديگه شايد نشه لحظه هايي كه با ياد يه نفر بودن رو به فراموشي سپرد اما شايد يه راه حل براش بشه پيدا كرد . راه حلي كه بازم حلش خيلي سخته . الان تا اين نوشته رو خوندي شايد با خودت بگي آره باهات موافقم . اما يكم بيشتر از قبل فكر كن . يه ريزه هم كه شده به عقلت بيشتر فكر كن ، ثانيه هايي كه مي گذرن رو نمي شه دوباره به دست آورد ، اما با يه برنامه ريزي نه چندان كاردرست ميشه يه عالمه ثانيه رو توي زندگي به وجود آورد كه بتوني جبران اون لحظه هاي شاد و غمت رو بكني . اگه اون روز اون حرفها نبود ... اگه اون روز يه نفر پيدا نميشد كه يه عالمه سنگ جلوي پام بندازه شايد الان اينجا نبودم ... حداقلش اينه كه نبايد اينجا تنهايي رو تحمل مي كردم . امروز مي خام بگم همونطور كه توي گفتن دوست داشتن هيچ واهمه اي نبود ، بايد اينو قبول كرد كه ميشد بهتر زندگي كرد . حداقل حداقلش يه زندگي بدور از همه سختي ها ... يه زندگي كه بدون هيچ ادعايي بنا شده باشه ... وقتي دو نفر همديگه رو خيلي دوست داشته باشن مي تونن با يه عالمه چيز هم مخالفت كنن و هم مي تونن با مشكلاتشون مبارزه كنن . مي گن وقتي دو نفر با هم ازدواج مي كنن وجودشون از هم مي شه ، وقتي يه نفر يه غم و اندوهي توي تنهايش كه ديگه نبايد تنها باشه داشته باشه نفر دوم كه وظيفه همسريش رو به عهده داره خودش رو مسئول مي دونه كه با همسرش همدلي كنه . منتها اين بين قبل از اينكه بخاي اصلا به اين مرحله برسي بايد يه عالمه خان و جنگ رستم و سهراب توي مقايسه ها (!) رو تحمل كني . بابا يكي نيست به اين ملت بفهمونه ميشه مشكلات رو حل كرد به شرطها و شروطها و جوانان من شروطها . سختي هايي كه قراره تحمل كني همون اول راهي اونقد زياده كه جوني برات نمي مونه كه بتوني با اون نفري كه دوستش داري شريك بشي ، بازم حداقل حداقلش توي غم و تنهايي هاش . امروز كه يه دنيا از خونه دور بودم فهميدم كه خيلي راحت تر ميشه با اين مسائل كنار اومد ... خيلي راحت تر ميشه با مشكلات مبارزه كرد ( منتها به شرط اينكه يه نفر پيدا بشه تو رو همونطوري كه هست درك كنه ) ... خيلي راحت تر از اوني كه خيلي ها بخان برات سنگ بتراشن ... خيلي راحت تر از اينكه بخاي ريش و قيچي رو بسپري به بقيه ... و خيلي راحت تر از اوني كه هست ميشه بدون ادعا يه بناي قشنگ رو توي دنياي رنگي به راحتي ساخت كه بتوني خاطره ها رو براي طرفت تازه كني ... امروز بازم شايد بتونم يه كارايي انجام بدم اما اين رو نه ميشه منت دونست و نه ميشه ادعايي رو براش مطرح كرد منتها فقط به يه نظر احتياج دارم ... شايد بگي همون الان گورم رو گم كنم و شايد هم ... . خدايا يكي نيست كه بياد داد بزنه نمي شه با گذشتن از سختي به راحتي رسيد . درسته كه بايد سختي رو تحمل كني تا به راحتي برسي اما نه از اين سختي كه ... بسه ... ديگه واقعا بسه ... خسته شدم . ميرم تا از يه گوري سر دربيارم ... يه گور تاريك ... گوري كه تحملش حداقل براي شب اول قبر خيلي سخته ... گوري كه فقط براي يه نفره ... بازم لعنت به من ... خدايا چرا بايد اين همه مشكل داشته باشم كه نتونم تحمل كنم ... بازي عشق رو نبردن مساويه با باختن زندگي و اين خودش يه عالمه ... مرگ به من...

 
امروز سه شنبست
09.20.04 (12:37 pm)   [edit]

امروز روز سه شنبست ، همون روزي كه قرار بود فرداش اول مهر باشه ، همون روزي كه قرار بود فصل پائيز ديگه سرد نباشه . خدايا لعنت به من بيچاره

 
شيشه شكست و فرياد بر آمد
09.20.04 (12:34 pm)   [edit]

امروز اومدم بنويسم ، بدور از هر چي دورغ و رياست طلبيه ، بدور از هر چي نشونه ، بدور از هر چي يادگاريه كه جز اونا چيزي برام نمونده ، بدور از دلهوره هاي پاك و ساده ، بدور از غروب پائيز ، بدور از هر چي بد اخلاقيه ، بدور از هر چي عصبانيته ، بدور از هر چي ... . اما نمي تونم دروغ (؟!) ننويسم ، نمي تونم رياست طلبي رو كنار بزارم ، نمي تونم رنگ طلائي پائيز رو با اينكه هنوز دو روز خيالي مونده بود برسه درك كنم ، شايد رسيدن به اون دو روز طي دو ماه كه براي رسيدن تلاش كردم توي هفت روز خيلي سخت برام تموم شد ، اما همش دروغ بود ، حتي اون دو روز مونده به پائيز . خدايا نمي دونم چي بهت بگم چون اصلا فكرش رو نمي كردم كه قراره اينطوري برام تموم كني ، تموم كه چي عرض كنم ، شايد باورش خيلي سخت برام باشه ، اما نمي دونم چرا هر چي فكر مي كنم نمي تونم درك كنم كه يكي بود و رفت و الان منم و من . شايد به اين خاطره كه به قولي يكي خيلي بي احساسم ، شايد به اين خاطره كه همه از دست اخلاق و رفتارم خسته شدن ، شايد به اين خاطره كه توي مطالبم فقط دروغه ، عشقم دروغه ، حرفهام دروغه ، احساسم دروغه ، مهربونيم دروغه ، رفتارم دروغه ، يا نه اصلا ما مردا هميشه همه چيزمون دروغه ، خوش به حال زنها كه واقعاً هم به احساس نزديكن ، هم به مهربوني ، هم به رفتار و هم عشقشون واقعيه . « عجب اي دل عاشق ، تو هم حوصله داري ، تو اين سينه نشستي ، هزار تا گله داري ، يه روز عاشق نوري ، يه روزي سوت و كوري ، يه روز مثل حبابي ، يه روز سنگ صبوري ، پر از شك و حراسي ، هميشه بي حواسي ، پر از حرفي و خاموش ،‌ يه قصه و فراموش ، پر از راز نگفته ، يه كوله بار بر دوش ، يه بي طاقت خسته ، به انتظار نشسته ، يه روز رفيق راهي ، سفرهاي پياده ، به اندازه عشقي ، پر از حرفاي ساده ، واسه روزاي رفته ، سفر قصه يه خوبه ، چراغ روشن راه ، قشنگيه غروبه » . براي امروز موندن خيلي سخته بايد رفت و شايدم ... . « چه دردي است در ميان جمع بودن ، ولي در گوشه اي تنها نشستن ، براي ديگران چون كوه بودن ، ولي در چشم خود ها را شكستن ، براي هر لبي شعري سرودن ، ولي لبهاي خود همواره بستن ، به رسم دوستي دستي فشردن ، ولي با هر سخن قلبي شكستن ، به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ، ولي در بطن خود غوغا نشستن ، به غربت دوستان بر خاك سپردن ، ولي در دل اميد خانه بستن ، به من هر دم نواي دل زند بانگ ، چه خوش باشد از اين غم خانه رفتن » اي خدا واقعا كاش مي شد توي زندگيهامون ما آدما خودمون بوديم و بس تا يكي پيدا نشه و بهت هر چي خواست بگه و بعد به جرم اينكه عاشقي بياد بجات نفس بكشه و بعدش ...

 
دودلي ...
09.20.04 (12:32 pm)   [edit]

آخه من هيچي ندارم كه نثار تو كنم ، تا فداي چشاي مث بهار تو كنم ، مي درخشي مث يه تيكه جواهر توي جمع ، من مي ترسم عاقبت يه روز قمارت بكنم ، من مث شباي بي ستاره سرد و خالي ام ، خب مي ترسم جاي عشق غصه رو يارت تو كنم ، تو مث قصه پر از خاطره هستي نمي خوام من بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم ، تو كه بي قرار ديدن شب و ستاره اي ، واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم ، مث دريا بي قراري نمي توني بموني ، من چرا مثل يه برگه موندگارت بكنم ، من مث شباي بي ستاره سرد و خاليم ، خوب مي ترسم جاي عشق غصه رو يارتو كنم ، تو مث قصه پر از خاطره هستي نمي خام من بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم . تو بگو خودت بگو با تو بمونم يا برم ، آخه من هيچ نمي خام كه قصه دارت بكنم

 
ديووونه
09.20.04 (12:31 pm)   [edit]

اين همه درد سر فايده نداره ، ديگه تو تو دلم جايي نداري ، ديونه ديونه كه دلش هر جا ميره مي مونه مي مونه تا كه از را در ميره ، كي جواب درد بي درمون من پيدا ميشه ، كي ميشه كجا ميشه كه من آروم بگيرم ، از تموم دار دنيا تو فقط مونده بودي ، تو فقط دلخوشي من توي زندگيم بودي ، ديونه ديونه كه دلش هر جا ميره ، مي مونه مي مونه تا كه از را در ميره

 
نون گرون شد ، خاك بر سر مسئولين اين مملكت
09.06.04 (2:30 pm)   [edit]

« نان گران شد » تيتري بود كه توي بيشتر روزنامه هاي صبح ايران ، توي صفحه اول خودش رو به بقيه نشون مي داد . در كنار همه چيز كه توي اين ممكلت اصلا اهميتي براي آقايون كلاس بالا نداره و تا الان هم نداشته مسئله گروني بيشتر از همه چيز به چشم مي خوره . مسئله اي كه همه دارن مي بينن و دركش مي كنن ، مسئله اي كه امروز و ديروز نداشته و مسئله اي كه اصلا اهميتي براي كسايي كه پولدار هستن نداره . امروز ديگه نميشه روي اينجور مسائل برنامه ريزي كرد چون به قول بعضي ها يه ريسكه . شايد ديروز بهترين فرصت بود كه برن مجلس و فلان نهاد دولتي تا بتونن از مزاياي اون شغل دولتي برخوردار بشن ، اما امروز اين ديگه يه فرصت نيست ، مي دونين چيه ؟ يه رقابته كه هر كسي بتونه بيشترين پول اين مملكت رو به جيب بزنه موفق شده . اون دسته از آدمهايي كه به همون نون 12 تومنيشون مونده بودن ، حالا محبورن حسرت يه تيكه نون 20 تومني رو بخورن ، ايالواريه ديگه . شايد اصلا مهم نباشه براي بعضي ها ، اما از هيچ چيزي نبايد كوتاه اومد ، مگه اينكه خوب يه چيزي بهت برسه و اللا بايد فاتحش رو بخوني . اين مصداق همون چيزيه كه الان دارين توي ايران مي بينيم . همون هايي كه تا ديروز مي گفتن ما اگه بريم مجلس و فلان مقام رو بدست بياريم با گراني مبارزه مي كنيم ، امروز شدن بر عليه اين ملت . اين همه مشگلي كه توي اين مملكت هست و يه گوش شنوايي پيدا نيمشه كه بشنونه رو نمي دونم بايد به كي شد اما واقعا كجاست گوش شنوايي كه ديروز حاضر بود بشنوه چون به نفعش بود اما امروز حاضر نيست بشنوه ؟ بازم مي گم : خاك بر سر ما كه نفهميديم كي و چي رو فرستاديم توي اون مجلس و پست رياست جمهوري كه امروز بيان به ريش ما بخندن و بعدش سه تا نقطه .

 
يه كلمه
09.04.04 (11:44 pm)   [edit]

سلام


8) :P :wink:

 
يه عالمه انتظار براي يه خاستگاري
09.03.04 (3:13 pm)   [edit]

بحث در مورد مهريه اونم براي تازه عروس دامادها خيلي ناراحت كنندست ، چون يه روزي باهاش دست و پا خورد كردن . قبلا ها مي گفتن : « مهريه رو كي داده و كي گرفته » اما حالا مي گن « هر كه فيل خواهد جور هندوستان كشد » ،بابا زندگي رو يكم ساده بگيرين تا موفق بشيم . كدوم جوون وقتي ازدواج كرده يه دنيا براي خودش ادعا داشته ، كدوم جوون وقتي ازدواج كرده هم خونه داشته ، هم ماشين ،‌ هم حقوق ثابت ، هم يه عالمه پس انداز و هم سه تا نقطه . وقتي مي گن « چرا ازدواج نكردي ؟ » مي گي : « موقعيتش جور نشده » ، وقتي مي ري خواستگاري مي گن : « مي توني از پس مشكلات بربياي ؟ » مي گي « آره » مي پرسن دليل ، مي گي : « بابا جوون ، هيچ جووني نبوده كه از همون اول زندگي تجربه حل مشكلات رو داشته باشه ، مهم اينه كه يه نفر مصمم بشه كه مشكلات احتمالي آينده خودش و طرفش رو حل كنه » و وقتي كه مي گن : « تو هنوز براي ازدواج خامي و كوچيك » مي گي : « يه نفر كه 35 سالشه و هنوز ازدواج نكرده با يه نفر ديگه كه هنوز 20 سالشه و ازدواج هم نكرده هيچ فرقي نداره ، چون هر دوتاشون خامن ، پس تا وارد زندگي نشن خام هستن كه هستن » پس جوون مامان باباهاتون اين زندگي رو براي جوونها سخت نكنين ، بزارين خودشون هرطوري كه مي خان آيندشون رو رقم بزنن ، البته اينم بگم كه مهم اينه كه بتوني آينده رو بهتر و زيباتر از اوني كه احتمال داره برات اتفاق بيفته ببيني و درك كني . در من جداي از اين حرفها يادم رفت در مورد سربازي و كار و حقوق و هزار تا مرگ و كوفت ديگه كه هميشه سرراه ماپسرا ظاهر ميشن براتون بگم . آره قربونش برم ، من كه قول دادم تا بتونم سربازيم رو حداقل از 18 ماه به كمتر از 1 سال برسونم ، قول دادم كه براي كارم هم سريعتر اقدام كنم ، البته گفتم كه هنر اصلي من توي طراحي وب سايت هاست و هيچ هنر ديگه اي ندارم ،‌ نه بنايي بلدم و نه مهندسي . همينم كه هستم . بازم مثل هميشه سعي مي كنم بتونم همون چيزي باشم كه يه نفر مي خاد من همون باشم . دعا مي كنم كه خدا هموني رو كه برام مي دونه خوبه برام تقدير كنه و دعا مي كنم كه بتونم توي زندگيم موفق بشم . خدايا برس به درد اين جوونها . يه نكته هم براي پدرمادرها بگم كه يه كم هواي بچه هاتون رو داشته باشين ، اگه يه روز ديدين يه مسافت دور رو تا خونه پياده اومده و الان خسته گرفته خوابيده بدونين كه سربه هوا شده ، اگه ديدين توي خواب اسم يكي رو خيلي تكرار مي كنه بدونين كه بچتون ديگه بزرگ شده ، اگه ديدين آرومكي داره با يه نفر از پشت تلفن صحبت مي كنه بدونين عاشق شده ، اگه ديدين كم غذا شده بدونين تنهايي غذا خوردن در حالي كه بقيه دونفره دارن غذا مي خورن خيلي براش سخته (!!!) ، اگه ديدين موهاش سفيد شده « حداقل 5 تا طي 1 هفته » بدونين كه به فكر يه نفره كه دوست داره بهش برسه ، و اگه براتون امكان داره يه كم انتظاراتتون رو هميشه از طرفي كه مياد خاستگاري بيارين پائين تا زندگي دونفره اين دوزوج خوشبخت شيرين بشه . من اين همه حرف زدم كه يه نفر منو درك كنه ، درك كن ديگه ....

 
دنبال كارم
09.03.04 (3:10 pm)   [edit]

به خاطر بعضي مسائلي كه داره توي زندگيم اتفاق مي افته انشاا... قراره ياور يه جائي رو براي كارم كه طراحي وب سايتهاست استاد كنم . آره قربونش برم

 
چه مي كنه اين نفهم ؟
09.03.04 (3:10 pm)   [edit]

نمرديم و ديديم يه نفر كه از پشت كوه پيدا شده قراره تشكل هاي غيردولتي رو از بين ببره ، يكي كه اينطوريا كه بوش مياد از طرف جناح راست ميخاد توي دور بعدي رياست جمهوري حمايت بشه . آخه كله خر محترم ، توي اين مدتي كه تشكل ها اومدن يه دنيا حرف براي خودشون داشتن و الان نمي تونن باور كنن كه كسي نبوده حرفهاشون رو بفهمه چرا اين چرت و پرتها رو بلغور مي كني . گاو محترم ، امروز همه مي فهمن كه چي از دهنشون در ميره ، پس خيلي راحت و ريلكس به كسي گير نمي دن چون مي دونن يه دنيا بدبختي براشون به دنبال داره . الاغ چورت عزيز ، تويي كه مي گي : « اروپائي ها انجمن هاي اسلامي رو به رسميت نمي شناسن و ما هم دليلي نداره كه توي ايران تشكل ها رو تائيد و ثبتشون كنيم » ، اصلا مگه تا حالا رفتي اروپا كه ببيني چه خبره ؟ كه الان اومدي سروته همه چيز رو مي خاي بپيچوني و بعدش بگي كه : بله ، به فلان دليل و فلان توجيح نميشه تشكل ثبت كرد ، خاك بر سرما كه نفهميديم كي و چي رو فرستاديم مجلس كه الان بياد به همه گير بده . يكي نيست بگه مگه اين مملكت مشكل ديگه اي نداره كه بياين توي چندتا جلسه ي چرت و پرت كه فقط براي مخالفت با تشكيل و ثبت سازمانهاي غيردولتيه بحث كنن ؟ بابا اين مملكت اين همه مشكل داره ، نمونه بارزش بيكاريه ، اعتياده ، خودفروشيه و هزار تا دنگ و فنگ ديگه . اين همه وقت مردم و مي گيرن تا بتونن به خاسته هاي خودشون برسن . اين قصه سردرازي داره ، هر كي به فكر خودشه . خدايا ما رو از دست اين همه كودن و نفهم رها كن .

 
در گنجينه و اندوه اندوه
09.03.04 (3:09 pm)   [edit]

نقاب از صورت برداشتن و به جاي خودت حرف زدن خيلي سخته نه ؟ اما بايد يه روز اين كارو بكني و نقابت رو برداري تا بتوني به واقعيت اون چيزي كه عينيت داره ايمان بياري ، تا بتوني بقيه رو با همون خصوصيتي كه دارن بشناسي ، تا بتوني همه چيز رو درست هموني كه هست ببيني و تا بتوني ... ، خدايا چرا همه اينقدر سخت مي گيرن ؟ ما كه ديگه از طعنه دشمن هيچ گله نداريم ، اما نمي دونم چرا اون دسته از آدمهايي كه با هم عهد بستيم كه زندگي رو سخت نگيريم عهد رو شكستند ؟ دردا كه در گنجينه بسته شده و اندوه كه اندوه دوست هم نمي تونه كاشانه رو همونطوري كه هست حفظ كنه . هميشه گفتم بازم مي گم : « خدايا همونطوري كه مي دوني برام خوبه ، تقديرم رو بچرخون تا به خوبي برسم »