ترنم اسيري
شب تاري است ، ستاره ها همه خاموشند و باران مي بارد . هواي عاشقانه اي است و جام عشق در دست آخرين منجي است و شب شكاف برمي دارد ، ناگهان همه از چشمه زلال سپيده ، عطششان را سيراب مي كنند و مرد خورشيد در بيشه عشق در كنار تيرگي شبهاي سياه ناپديد مي شود . محفل دلمان در آئين بهاران واژه ها را مي سرايد و آرزوي شيرمرد خطه ي نور را از چشم مهتاب طلب مي كند ، آيا يك بار ديگر آشناي ناشناس را مي بينيم ؟ چه مي شود اگر در ايوان شب گرد هم آئيم و برايش دعا كنيم ؟ آري ، ترنم مهرباني اش هنوز هم برايم آشناست و خانه دلم هنوز هم شعر دريا را برايش مي خواند و طلب رويش را مي كند . منتظر يك نگاه او هستم تا از طلف او دل تنهايم اسيرش گردد تا بتوانم غروب باصفا را در زير باران شب بي ستاره نظاره گر باشيم .
سوار خسته
پياده اي در تاريكي تنهايي شب قدم مي نهد و كفن اسيري را بر تن خود مي كند ، عطر ياس با ديدن اين صحنه به ياد لحظه ي سفر مي افتد ، چشمهايش را مي بندد و دو چشم دلش را به همراه پياده اي تنها در سكوتي شيشه اي راهي تنگ غروب مي كند . ناقوس قلب ياس به افكاراش پيوند مي خورد و بارديگر به ياد لحظه ي سفر مي افتد ، با خود مي انديشيد كه چه كنم ؟ اما ديگر دير شده و عطر ياس به داغ گلهاي لاله رسيده . ياس گمشده اي در شهر دل دارد به اين خاطر پارچه گل را بر تن مي كند و طنين ناقوس را به صدا در مي آورد تا هر كه از گمشده اش خبر دارد به او هم خبر دهد ، اما چه خيال خامي ... . بعد از مدتي عطر ياس چشمهاي رنگي خود را مي شويد و مانند سواران خسته راه ، صبح غزل خوان را زمزمه مي كند تا با افكارش سبزي سفر را ، زلال موج پرواز كند و از آن زمان است كه غمهايي بر دل او نشسته و حقيقت دلش را قطره قطره به قشنگي غروب سپرده و رنگي لاله گونه به خود گرفته . واي ، چه عمقي صندوقچه ي قلبش را رسواترين عاشق كرده و چه زلالي موج هواي دريا را برايش بازگو كرده است ؟ به راستي صفاي ديدن قطعه نور ، دل ديوانه ميخواهد و بس .
لبهاي مجنون
قشنگترين بهانه ي من براي ديدن تو زندگي تازه بود كه آنرا پرستوهاي عاشق برايم به يادگار گذاشتند . حال برگهاي مجنون گل ، حنجره هاي عشقشان را با چشمهايي پر از حساس ، تقديم تو مي كنند تا پيفته رويت شوند . همان روزي كه در شب مهتابي ، دلم را اسير خود كردي سكوت پيشه نمودم و داغ غمم را برايت نگفتم ، اما حال وقت آن رسيده كه بداني راه تازه اي در پيش دارم ، راهي كه لبهاي بسته به افتخارم باز مي گردند و سرخي خود را برايم مي نوازند . منظره هاي ابر هنوز هم مانند همان روزهاست و واژه هاي تصوير مانند نقش قصه ها همچنان به يادگار مانده و معبد قديمي عشق پاره تنم گشته . چه مي توانم بكنم ؟ فقط همين بس كه زندگي سرفصل عشقهايي پر از مهر و محبت و صفا و صميميت است ، پس شب مهتابي ، روز زندگي تازه اي است .
بوسه وفاداري
گمشده اي در شهر دل دارم و آن كسي نيست جز : « ياس افكارم » ، او كه گل تنهايي اش را در سكوتي شيشه اي از گل مي پوشاند و حرير مهتاب را به دامن غرق ستاره تبديل مي كند ، او كه نام سرنوشتش تمام بي نهايت است و لحظه ي سفر را هميشه به ياد دارد . حال چشمهاي سبزش را كه سبزي باغ است به دل من هديه مي دهد و انتظارش با چشمهاي بسته ، بوسه اي است كه من بايد بر دستانش بزنم تا وفاداريم را به او بفهمانم .
تفسير عشق
اشك چشمانت را در اسكله ي صبح به رقص بلورين باران هديه مي كنم و خلوت آئينه اي فانوس عشق را معجزه ي چشمان تو مي دانم . فصل شرح بي نهايت اشك چشمانت ، همچون سيلاب دل ، امانت مقدسي مي شود كه در نسيم خسته ي ، كهكشان عشق قابل تكرار نيست . شهر سپيد چشمانت به هواي غزلي مي ماند كه تفسير درس عشق را برايم مي گويد و من كه خاطره قاب گرفته ي الهه دريا را به ياد دارم در محراب هدايت مي نشينم و صبح آئينه اي را در نگاهانت تفسير مي كنم و آن زمان است كه پلك بر هم مي گذارم و اشكل خوشحالي را روان مي كنم.
درياد تو
براي يك ستاره عاشق كه دائماً به فكر درخشش بيشتر است ، عشق بهانه اي است براي خريداري دل . و حال كه مي خواهد دل را خريداري كند هميشه به فكر آن است كه خوش نشان و باوفا باشد تا بتواند خانه به خانه هر ديار ، همراه او باشد . مي هم به پيروي از ستاره ، شور و شادي در چشمانم حلقه مي زند و موجي نو در افكارم ورق مي خورد و آن چيزي نيست جز بدست آوردن « قلب خوشبختي در كنار تو » . قلبي كه هر گوشه اش را مي توان خواند كه نوشته : « يادي از عشق تو هنوز هم خوشبختي مي آورد » .
كوله بار آشنا
در يك عمر زندگي ام ، از قصه هايم فقط اسارت را به ياد دارم . قصه هايي كه چشمان بي خوابم را مانند نوري كوچك به صداي آسمان تقديم مي كند و من مي مانم و كوله باري از هديه روزگار . كوله باري كه ستاره ي تاريك شب را هم مانند آشناي ديروز از هفت دريا مي گذراند و باز هم من مي مانم و كوله باري از بغض و كينه كه در كنار هم جمع گشته اند ، كوله باري كه بغض و كينه هر يك چهره ي تازه اي دارند . چهره اي كه به من مي فهمانند كه بايد بشكنم هر آنچه كه شكستني است و من هم مي شكنم هر چه را كه شكستني است تا تشنه ي نجابت شوم .
باغ ستاره ها
ترنم سبز خنده ي اقاقي ها در دلم نوري مي شوند و مرا به دوران كودكي ام مي بند ، به دوراني كه به نوبهار خنديدن تازه در دلم رشد كرده بود ، به دوراني كه حسرتي در آن نبود و دوراني كه اميد به يكي شدن باغ زندگي ام را گل افشاني مي كرد . آري عاطفه ي شادماني ، تكيه گاهي است براي دلم كه سكوت تنهايي را در ايوان شب به ستاره شب مي دهد و مرا الهي مي كند .
|