من براي تو نوشتم


Blog For Free!


Archives
Home
2005 August
2005 February
2005 January
2004 November
2004 October
2004 September
2004 August

My Links
ايران سهراب
عكس هايي از دختران و پسران ايراني
نرم افزارهايي براي دانلود
كسب در آمد از اينترنت
اينم ايميل من

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



يه عالمه مسئول بي مخ
08.31.04 (8:19 pm)   [edit]

آٌقا به من راي بديد يه ماه بهتون نون مفتي ميدم ، آقا به من راي بدين يه هفته براتون كفشاتون رو واكس ميزنم ، آقا به من راي بدين يه چند روزي در خدمتتون هستم و سعي مي كنم همتون رو كول كنم ، آقا به من راي بدين تا با جناح موافقم فاتحه ي جناح مخالفم رو بخونم ، آقا اگه به من راي بدين كنكور رو از سر راهتون بر مي دارم ، ملت ، اگه حال داشتين و به من راي دادين مطمئن باشين كه شهرتون رو آبادتر از كندبودن الان مي كنم و هزار تا وعده و وعيد ديگه كه فقط يه خياله . اصولا بعضي آدما عادت كردن كه يكسره روي زبونشون از اين چرنديات باشه ، يكي به فكر خودشه و يكي هم به فكر جيبش ، مي بينين كه اصلا با هم فرق ندارن . قضيه انتخابات توي ايران ما يكسره هميشه تا يه هفته يا يه ماه مونده به برگزاريش خيلي داغ ميشه ، به حدي كه همه ي كانديداها سعي مي كنن با يه عالمه چرنديات گوش و چشم مردم رو ببندن ، هر كدومشون سعي مي كنن تا بتونن بيشترين راي رو بيارن و حالا براي رسيدن به اين نتيجه ي مطلوب سعي مي كنن از هيچ چيزي كوتاه نيان ، همه چيز رو بزركتر از اوني كه هست مي گن و انتظار هم دارن كه بقيه باورش كنن . همين چيزاست كه وقتي يه راي داري مي دي فكر مي كني كه داري به اصلح راي مي دي . اما به قول بچه ها گفتني اين يه حبابه روي آبه . نمونه بارز اين راي دادنها رو مي تونين توي نتيجه ي شوراهاي اسلامي شهرها و روستاها ببينين . خيلي خيلي نمونه بارزش توي قرچك ورامينه كه به تازگي خودش براي خودش يه ملت رو درست كرده و اصطلاحا مي خاسته فاتحه ي همه چيز رو بخونه . نمي خام اسم اين نماينده شوراي شهر رو بگم ، اما فكر مي كنم « پارسه » بوده كه به قول بقيه ي بچه ها يكي از اعضاي سابق شوراي اسلامي شهر قرچك ورامينه . اين آقاي پارسه بعد از اينكه يه مدتي رو فراري بوده الان دستگير شده و رفته آب خنك بخوره ، واقعا آفرين به اون دسته از كسايي كه به اين يارو راي دادن ، بابا تكنولوژي ، اين كارتون ايول داره ، واقعا عاليه . راستي يادم رفت كه بگم شوراي شهر كه پيشكشتون ، گفته مي شه آقايون قضايي شهر قرچك هم دستي به آستين مبارك دارن و سعي دارن به هر نحوي كه هست اتهاماتي كه به اين ياروهه وارد شده رو ناديده بگيرن حالا به چه روش و طريقي رو بزارين خودشون قضاوت كنن و بعدش با همين كارا انتظار نداشته باشن كه يكي بياد فاتحه ي روحانيت رو بخونه تا بعد نگن آقا روحانيت داره فنا مي شه ! ، پدر من توي اين مملكت همه ي ضعفها از مسئولين بلند مي شه كه بعدش به زيرمجموعه هاشون انتقال پيدا مي كنه . به من هيچ ربطي نداره كه مي خاين چه پپه اي ميل كنين ، اما بايد اينو بدونين كه ديگه اين ملت حوصله ي بچه بازيهاي شما رو نداره ، مطمئن باشين پايان شب سياه ، خيلي سفيدتر از اونيه كه بخاين فكرش رو بكنين . اين چيزها رو من گفتم ، مي دونم گوشتون خيلي پرتر از اونيه كه بخاين بشنوين ، اما اون مخ بي عقلتون رو يكم فشار بدين ، خودتون رو بادست خودتون دارين بدبخت مي كنين . بازم بسه ...

 
بابا جوووون چاكرتيم
08.31.04 (8:18 pm)   [edit]

فقط مي تونم بگم : « بابا جون ، روزت مبارك » صدسال به اين سالا ، ايشاا... هزار سال عمر كني . دوست دارم . ما بيشتر ، چاكرتيم

 
احساس يا واقعيت
08.31.04 (8:16 pm)   [edit]

يكي مي گه : « اون قهرا و بهونه هات ، اشكاي روي گونه هات ، كه از چشات چكيدن و ، بارون شدن تو لحظه هات ، يه غريبه تو اون چشات ، كه سرده و ناآشناست ، نداره حرف تازه اي ، تا بشكنه مهر لبات » يكي ديگه ادامه مي ده : « توي رگبار مصيبت من دلخوش بهارم ، تو اوج خستگي هام خيالي از تو دارم ، ميگيره انتظاره تلخي لحظه هامو ، نياز ساده ي من جاده و بارون و آب ، خاموشي شب سرد ، تاوان خستگيمه ، نگاه تو هميشه ، اميد زندگيمه ، شعر تلخ كنايه ، برام طعمي نداره ، حقيقت پيش رومه ، دور دلم حصاره » دو تا حرف كه خيلي به هم شبيه نيستن اما توي واقعيت يكيشون بايد كم بياره ، پس خيلي هم بايد به هم شبيه باشه ، يكي قراره با احساس بازي كنه و يكي قراره عقلاني پيش بره ، مهم براي اين دو نفر رسيدن به اون چيزيه كه قراره به دست بيارن . خوب ! از اينها بگذريم ، اين سوال پيش مياد كه پس چطور طرف مقابل رو درك كنيم ، چرا فقط بايد به فكر خودمون باشيم ، هميشه نبايد چنگ زده و دلشكسته بود ، اين از اين بابته كه وقتي خسته مي شي بايد تاوان خستگي هات رو توي اون خاموشي دنياي شبهاي سرد سپري كني كه خيلي هم برات سخت تموم ميشه . ديدن روشني توي يه صبح خيلي زيبا فقط و فقط زماني به واقعيت تبديل مي شه كه تونسته باشي از سياهي شب به هر نحوي كه هست با عقلت رد بشي و مطمئناً يه بار ديگه موفق مي شي ، البته فقط اگه با عقلت رد بشي و اگه بخاي با احساس يه نفر بازي كني تا به خواستت برسي مطمئن باشي اصلا نمي توني از سياهي اون شبي كه گفتم رد بشي و به روشني صبح برسي ، تازه اگه شانس آوردي و رد هم شدي مطمئن باش يه جاش مي لنگه و يه بار يه ضربه ي محكم بهت مي خوره كه دينت رو از بر مي كني . خدايا « من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است » پس قبل از اينكه بخام فرياد بزنم يكي منو كنترل كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 
انتقاد ، رويا ، واقعيت
08.31.04 (8:15 pm)   [edit]

مي گن تا يكي صحبت نكنه نمي فهمي چه فكر و تفكري داره . هميشه سكوت رو براي برخي از برنامه هاي زندگي عملي كردن مي تونه يه دنيا كمك باشه . هميشه بايد با اون چيزي كه مي دوني برات خوبه موافق باشي و براي به دست آوردنش هر كاري رو انجام بدي . با احساس يه نفر بازي كردن يا به فلان احساس يه نفر خنديدن يه شكست توي عشقيه كه از دست داري مي دي . گفتن وقتي مي خاي يه فكر و تفكري رو قبول كني روي اون خيلي فكر كن ، هم از اين جهت كه برات خيلي مهمه و هم از اين جهت كه شايد اصلا به دردت نخوره ، ديدي كه من خودم خيلي بهش معتقدم اينه كه بايد با يه مسئله ي حتي كوچيك خيلي منطقي فكر كرد و منطقي هم عمل كرد ، براي همين بايد براي طرح يه مسئله و جواب دادن به اون مسئله با 3 نفر صحبت كني ، يكي بياد به مسئله به ديد انتقادي نگاه كنه ، يكي بياد به مسئله به ديد رويايي نگاه كنه و يكي هم بياد به مسئله به ديد واقع بينانه نگاه كنه ، سر آخري يه نتيجه ي واحد مي گيرين ، مطمئناً اون نتيجه همون راهيه كه دنبالش بودين ، و مطئمن هم باشين كه هيچ راهي بهتر و عالي تر از اوني كه فكرش رو نمي كردين و با اين تفكر به موفقيت اون پي بردين نيست . پس به يه مسئله هميشه با سه ديد انتقادي ، رويايي و واقع بينانه نگاه كنين . موفقيت از آن شماست . تا بعد ...

 
غربت بارون
08.31.04 (8:14 pm)   [edit]

« تو مث شهر كوچيك من ، هنوز برام خاطره سازي ، هنوزم قبله معصوم نمازي ، تو مثل ياد بازي من ، تو كوچه هاي پير و خاكي ، هنوزم براي من عزيز و پاكي ، من از صداي گريه تو ، به غربت بارون رسيدم ، تو چشات باغ بارون زده ديدم ، چشم تو همرنگ يه باغه ، تو غربت غروب پائيز ، مث من از يه درد كهنه لبريز ، با تو بوي كاهگل و خاك ، عطر كوچه باغ نمناك زنده مي شه ، با تو بوي خاك و بارون ، عطر ترمه و گلابدون زنده ميشه » خدايا خودت هر چي صلاح مي دوني ......

 
نميشه راست گفت ؟؟؟
08.31.04 (8:11 pm)   [edit]

خالي بندي هم براي خودش عالمي داره . هر كسي تا بهش مي گي سرت كجه و دمت راسته مي زنه به در بي خيالي و شروع مي كنه به شرو ور گفتن و اون موقس كه خالي بنديش گل مي كنه . من خودم نمي گم كه خالي نمي بندم . چرا بعضي جاها كه واقعا لازم باشه سعي مي كنم اين توجيه رو براي خودم بيارم كه « بله ، اگه مثلا اينجوري نگم خراب مي شه ، پس بزار يه خالي مصلحتي ببندم » راستيتش رو بخاين امروز اين مسئله رو مطرح كردم تا به اون دسته از بقيه آدمهايي كه ادعا مي كنن خيلي راست مي گم بفهمونم كه بله شما هم بعضي جاها خالي مي بندين . نمونه بارزش توي كرايه دادن به فلان راننده فلان سواري كه روي قيمتش به توافق نمي رسين و بعدش مي گين « بله قربان ! همين الان يك سواري ديگه با قيمت فلان قيمت همين مسيري رو كه قراره الان شما برين رفت با فلان قيمت » ، حالا اگه طرف راننده يكم خالي بندي خونده باشه مي فهمه كه خيلي خالي بندين ، اما اگه به قول بچه ها گفتني ببنيه كه نه شايد راست مي گيد اون موقس كه به پپه بودن راننده پي بردين و كرايه اي كه اصلا فكرش رو هم نمي كنين با يه خالي كوچولو به نفع خودتون تمومش مي كنين . بله داشتم مي گفتم كه خالي بندي هم براي خودش عالمي داره . من خودم هميشه سعي كردم تا جايي كه ممكنه خالي بندي نكنم اما گفتم كه بعضي مواقع شده يه خالي كوچولو ببندم ، اما بر عكس بعضي مواقع كه داشتم روي يه موضوع مهم با يه نفر(!!!) بحث مي كردم به من گفتن « خالي نبند » باور كنين تا اين حرف رو شنيدم شاخ در آوردم ، چون اصلا خالي بندي نكردم توي اون موضوع . فقط و فقط مي خام بگم كه بياين به همه قول بديم كه با هم روراست باشيم تا يه موقع يه جايي كارمون لنگ نزنه تا بتونيم به موفقيت نزديكتر بشيم . پس منم قول مي دم كه ديگه خالي بندي از نوع توجيهي رو كنار بزارم و بعدش خودم با عقلم درست فكر كنم تا به يه چيز منطقي دست پيدا كنم . به اميد خالي نبستن و تهمت خالي بندي به كسي نزدن « آمين »

 
وقتي سياوش قميشي به نامزدي راه پيدا كرد
08.31.04 (8:10 pm)   [edit]

هميشه دوست نداشتم خيلي مقدس باشم . شايد اين به اين بابته كه دوست ندارم بقيه هموني رو كه براي بقيه فكر مي كنن براي من هم فكر كنن . گوش دادن به فلان ترانه از فلان خواننده ، نگاه كردن به فلان فيلم به خاطر بازي فلان بازيگر و هزار تا از اين فلان فلان شده ها . تا حالا نديده بودم يكي توي عروسي خواهر يا برادرش از سياوش قميشي ترانه بزاره و يكي بياد برقصه ، اين شايد به اين خاطره كه زياد دوست ندارم برم توي عروسي ها ، چون اگه برم بايد به قر به افتخار همشون بدم و اون موقس كه ديگه اصلا حال ندارم بگم و بخندم . ديروز پريروز ( روز جمعه رو مي گم ) با اجازه ي شما مراسم نامزي خواهرم بود ، ما رو هم كه كشته مرده جون كندنيم از سر صبح تا بوق سگ ( روز جمعه رو مي گم از ساعت 5 صبح تا 3 صبح ) به كوب در حال جووون كندن بوديم ، ( روز جمعه رو مي گم ، چون روز جمعه تعطيل بود ) ، خلاصه آقا طرف خانم ها كه قربونش برم همشون در حال بزن و بكوب بودن ، اما طرف مردا اصلا از اين خبرها نبود ، همه فكر مي كردن اومدن سينما ، چون صاحب خونه هنرش گل كرده بود و يه عالمه شوي عربي و هندي آورده بود و داشت پخششون مي كرد تا ملت حالشو ببرن . وقتي رفتم و اين قضيه رو ديدم ، متوجه شدم كه چقدر از خانم ها عقب افتاديم ، به همين خاطر سريع رفتم سي ديه سياوش خودم رو بردم اونجا و زدم روي دستگاه ، آقا ما رو ديدين ، ملت داشتن حالشو مي بردن كه زدم توي پرشون ( البته به همراه پسرخالم ) ، سي ديه سياوش رو گذاشتيم و همه رفتن توي خماري ديدن بقيه شوي عربيشون . يه عالمه با اين كار خودمون حال كردم ، چون احساس كردم كه فقط من و چند تاي ديگه از بروبچ مي فهميم كه سياوش چه مي كنه ؟!!! . آقا خلاصه دلم براتون بگه كه اون روز با اينكه يكم پكر بوديم اما واقعا توي نامزدي خواهرمون گل كاشتيم ، توي اين گل كاشتن جاي همتون خالي بود . راست مي گم ها !!! ، در ضمن اگه خواستين بفهمين چقدر حال داده يه بار هم كه شده توي عروسيهاتون سياوش رو بزارين و بعدش حالي به حولي .

 
تنفس آسماني
08.31.04 (8:08 pm)   [edit]

به تماشا سوگند ، و به آغاز كلام ، و به پرواز كبوتر از ذهن ، واژه اي در قفس است « عشق‌ » افلاطون مي گه : « عشق تنها مرضييه كه بيمار از اون لذت مي بره » و در مقابل ويكتور هوگو عقيده داره كه « عشق يه تنفس آسموني از فضاي بهشته » ، اين دو جمله براي خود من خيلي ارزشمنده ، از اين بابت كه فهميدم كه اين نعمتيه كه برام هديه شده . براي شناخت يه نفر نميشه فقط با يه عقيده به فكر رسيدن بود ، منتها بايد همه دنيا رو از توي دريچه چشمهاي طرفت نگاه كني ، بايد با باورها ، نگرش ها ، عقايد ، افكار ، احساسات ، غم ها ، ترس ها و خيلي چيزهاي ديگه طرفت رو بشناسي . دوست داشتن و عشق ورزيدن به يه نفر از انس پذيري اون نفر نسبت به خوبي هاش ، جذبه هاش و ارزش هاش شروع ميشه . توي ديد همه آدما كه تا الان باهاشون هم صحبت بودم اين قطعه شعر رو بيشتر از همه شعرها شنيدم و اون اينكه : « زندگي چيست ؟ خون دل خوردن ، اولش رنج و آخرش مردن » ، اما باور كنين اصلا اينطوري نيست ، چون توي زندگي اگه مي خاي موفق بشي بايد به اون اتفاقهايي كه قراره اتفاق بيفته خوشبين باشي تا اينكه بتوني به آيندت اميدوار باشي و در نهايت هميشه اينو ورد زبونت كني كه :‌ « پايان شب سيه سپيد است » ، مطمئن باش كه هميشه يه عشق واقعي از توي وجودت شروع ميشه و بعدش اون مخالفت با تنهاييه كه نمي ذاره عشق توي دلت بميره و بازم اين خودش يه گام به سوي موفقيته ، منتها بايد اينو هم آويز گوش مباركت كني كه خيلي بيشتر و بهتر از اوني كه بخاي فكرش رو بكني مي توني عشق و محبت رو توي وجود خودت كشف كني و بعدش با يه عالمه راه و روش رمانتيك و پروانه اي ، حالا چه از طريق انديشه و كار و بعدش با كلام و عمل به بقيه بفهموني كه بله منم عاشقم . شنيدن در مورد قدرت عشق خيلي خيلي تازگي نداره ، اما مي توني فقط با يه فكر و تعقل كوچيك خيلي از راههايي كه تا حالا هيچ كسي فكرش رو نكرده طي كني و يه عاشق واقعي بشي . مي دونين به چي فكر مي كنم ؟ به اينكه توي محبت شخصي و غير شخصي هم ميشه عشق و محبت به كسي كه خيلي دوستش داري رو به بقيه بفهموني ، منتها بايد ببيني كه مي توني اختلاف اين دوتا رو پيدا كني يا نه ؟ جواب اين سوال خيلي راحتتر از اونيه كه بخاي فكرش رو بكني . توي محبت و عشق شخصي خيلي راحت مي توني نسبت به افراد خانوادت يا قوم و خيشات مهربوني و نرمي و ادب و عاطفه و تائيد و تحسين و ملاحظه و ايثار و خيلي چيزاي ديگه رو رعايت كني ، اما در مقابلش توي عشق و محبت غير شخصي در اصل بايد اين قدرت رو داشته باشي كه بتوني با بقيه كناربياي و با همه بدون دلبستگي شخصي و وابستگي عاطفي رفتار كني و اون موقست كه موفقيت توي عشقت حتمييه . اين موفقيت رو هميشه بايد درك كني كه توانايي دوست داشتن احتياج به جديت ، بيداري و شعور داره و همه اينها نتيجه ي فعال و ثمربخشي فكر و عقيده ، توي بيشتر مسائل يه نفر توي عمق زندگيته . يكي از من سوال مي كرد كه « چرا من ؟ » شايد سوال خوبي مطرح كرده باشه اما شايدم به نظر من اينطوري نبايد سوال مي شد ، حداقل از من ، چون اينو مي دونم كه عشق به ما ياد مي ده كه وقت عزيزمون رو با اين سوال تلف نكنيم ، عشق به ما ياد مي ده كه بپرسيم : « حالا چه ؟ » و شايدم خيلي از اون چيزهايي كه من نمي تونم ياد بگيرم . اما اين به اين دليله كه سوال اول يه برخورد غير ضروري و بي معناست ، اما توي سوال دوم كه بگي « حالا چه ؟ » يه پيشنهاد عمل مي كنه ، بدون اينكه حس ترحم نسبت به خودتون و سرزنش كردن بي موردي رو همراه داشته باشه و مهم اينه كه با اين حرفتون موفق شدين . منتها بازم بايد يه چيز رو درك كنين كه بهترين راه موفقيت توي عشق اينه كه بتوني بهترين عاشق باشي ، جداي از مسائل احساسي ، سواي از مشكلاتي كه سرراهت ظاهر شدن و ميشن ، مهم اينه كه همه چيز رو به حال خودشون رها كني . به نظر من توي عشق ديگه بايد قلبت رو كنار بزاري و با عقلت جلو بري تا يه دفعه وسط كاري گند نزي ، چون اگه اين اتفاق بيفته يه دنيا عقب مي موني ، از همه چيز و از همه كس كنده مي شي و ديگه جايي برات نيست . فقط اينو بگم كه مهمترين درس يه عشق اينه كه هر كس به دليل انسان بودنش شايستگي عشق ما رو داره ، چون حقيقت اين ماجرا اينه كه اونم يكي از مخلوقات خداييه كه همممون رو خلق كرده . واقعا ببينين خدا چي توي وجود آدما گذاشته كه مي تونن عاشق بشن و عشقشون رو به كسي كه دوست دارنش هديه كنن . يعني ميشه يه روزي برسه كه همه اين احساس رو داشته باشن كه عشق يعني شريك شدن در يه احساس دو طرفه و يعني شادي رو با بقيه تقسيم كردن . خدايا به همه بفهمون كه وقتي يه نفر رو دوست دارن بتونن بگن دوستت دارم . بازم شايد بيشتر از اوني كه فكرش رو بكني ... تابعدهاي خيلي بهتر ...

 
تقديم به بهترين دوست
08.22.04 (8:23 pm)   [edit]

خدايا مي خوام زماني كه سپيدي برف ، سرخي غم پائيز و شكوفه سبز سردي نفس زمستون رو مي شكنه يه دنيا عشق رو باور كنم . خدايا شايد با خودت بگي ابراي آسمون با اين كارام به هم گره مي خورن و شايدم ديگه اصلا به غرش درنيان ، اما باور كن انسانها در عين حالي كه تفاوت هاي زيادي دارن خيلي به هم شبيهن . جالبه نه ؟! ، خدايا مي دونم كه تن من توي يه عالمه سختي يخ بسته اما توي اين همه سختي و بي برگي كه همه مي تونن ببينن منو ياري كن كه بتونم اميد به زندگي رو درك كنم . خدايا منو ياري كن كه بتونم شكوفه عشق رو تنها نذارم ، كه اگه تنهاش بزارم ، هستي فصل هاي خاطره رو كه خيلي دوستشون دارم با اين كارم زير سوال بردم . خديا منو ياري كن كه بتونم همونطوري كه يه نفر رو دوست دارم اونم منو دوست داشته باشه . خدايا منو ياري كن كه بتونم شكوفه ها ، ترانه ها و ترنم سبزي عشق رو هميشه داشته باشم . دوست دارم شايد بيشتر از اوني كه فكرش رو بكني . تا بعد...

 
سبزترين باغ
08.22.04 (8:22 pm)   [edit]

خدايا امروز فهميدم كه عشق « كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است » ، شايدم اينو به خاطر يه نفر پذيرفتم و شايدم اون يه نفر همون عشقي باشه كه حاضرم براش همه كار انجام بدم ، شايد كه نه ! حتماً همينطوره . دلخوشي لحظه هام همه براي گامهاييه كه بر مي دارم ، همه اينا همشون دوتا خاصيت دارن ، يكي به پيش و يكي به پس . مي دونين چي مي خام بگم ؟ مي خام بگم كه بياين همين اول راهي به هم قول بديم كه سعي كنيم راهمون هميشه به سمت آسمون باشه تا بعدش بتونيم به اون چيزي كه دوستش داريم برسيم . يه نفره نميشه به چيز مستقل دست پيدا كرد ، پس دست به دست هم مي ديم و با هم راهي رو كه خيلي ها نرفتن طي مي كنيم ، بزار هر كي هرچي مي خاد بگه ، مهم اينه كه عشق رو قراره براي هم دوست داشته باشيم ، پس اين اولين گام رو محكم برداريم و بعدش يا علي...

 
وانت نون خشگي ياوانت امربه معروف و نهي ازمنكر
08.21.04 (6:40 pm)   [edit]

توي يكي از مطالبم نوشتم كه هر چي توي اين مملكت كم داشته باشيم ، خوشبختانه بسيجي و كسي كه به بقيه گير بده كم نداريم ، از گير دادنهاي توي خيابون گرفته تا گير دادنهاي توي اتوبوس و پارك و پاساژ و چند تا جاي ديگه كه احتمال داره خر توي خر شده باشه . جالبش اينجاست كه يه بنده خدايي كه اصلا به گروه خونيش نمي خوره پيشنهاد داده كه يه وزارت خونه براي اين برادران تاسيس كنند تا بتونند بيشتر و بهتر به بقيه گير بدن . طبق صحبتهاي انجام شده قراره اسم اين وزارت خونه رو بزارن « وزارت امر به معروف و نهي از منكر » ، آخه برادر مومن من ، وقتي ستاد احياي امر به معروف و نهي از منكر توي اين مملكت هست و خوشبختانه نمي تونه كاري انجام بده ديگه تاسيس وزارت خونه چيه كه پيشنهاد دادي ؟ از قديم گفتن اول فكر كن و بعدش حرف بزن . وقتي همين ستاد توي ورامين بر ميداره با يه وانت كه روش بلندگو نصب كردن مي ره توي خيابونها و به جووونها از پشت همون وانت گير مي ده ، ديگه چي كم داريم ؟ همين خودش بسه كه بيان بگن « هي فلاني ، دختر بازي نكن » ، « هي بچه قرتي ، اون كه خواهر مادرت نيست كه اينقدر باهاش گرم گرفتي » ، « هي سوسول ، دستش رو ول كن » و هزار تا چيز ديگه . آخه مجاي دنيا با وانتي كه مي رن نون خشك جمع مي كنن ديدين به كسي گير بدن ، مگه اينقدر ديگه براي جوونهامون اعتبار قائليم ، بسه ديگه ، ديگه واقعا بسه ، هر چي هندونه بود دادين زير بقل اين جوونها و حالا به قول خودتون مي خاين محصولاتتون رو برداشت كنين . شايد خيلي سخت باشه كه بخاين بدون هيچ پشتوانه و فكري يه كاري رو انجام بدين ، اما مطمئنم كه كاري رو مي خاين انجام بدين هر چقدر هم كه به ضرر اين مملكت باشه حتما انجام مي دين . بازم يه نمونه بهتر از اينكه مي گن توي ورامين يه نظرسنجي كردن و به اين نتيجه رسيدن كه مردم از ناهنجاريها خسته شدن ؟ شمايي كه اين فرضيه رو مطرح كردين لطفا منبعش رو هم اعلام كنين تا حداقل دفه بعد وقتي خواستيم حرفي بزنيم با منبع به شما گير بديم . با آبروي جوونها بازي كردن توي اين مملكت يعني يه كار تبليغي خيلي خيلي زيبا و پر سود . هيچ روزي نيست كه بخاي نبيني و نشنوي كه بله فلاني خودكشي كرد ، يا فلاني ، فلاني رو كشت . به نظر شما اين چرا توي مملكت ما وجود داره ؟ تازه رقمي هم كه توي اين بكش بكش ها وجود داره فقط برميگرده به گروه سني جوونها . همون جوونهايي كه يه از خدا بي خبر بلند ميشه مي ره توي خيابون و به فلان دختر و فلان پسر گيرمي ده كه چرا با هم دارين حرف مي زنين . خوب اگه توي زمينه احداث وزارت خوونه حرفي ندارين دستور بفرمائيد كه منم با بقيه بروبچ يه وزرات خونه بزنيم حالا در مورد چي و كي باشه براي بعد . فقط فكرهاتون رو بكنين و بعدش به من نتيجش رو بگين .

 
آخرين زمزمه مهتاب
08.21.04 (6:39 pm)   [edit]

قانون زمين ، يه قانونه طبيعيه ، هميشه دقيقا همينطور بوده كه هست و بايد باشه . توي دنيا هيچ وقت نمي توني چيزي رو ببيني كه صد در صد باشه تازه اگه هم بخاد برات دقيقاً هموني باشه كه دنبالش بوده يه جاش خرابه . اينا كه چيزي نيست ، چون بايد اينو درك كني كه مي توني صاحب اون چيزي باشي كه ذهناً اونو قبول داري و مي خاي به دستش بياري ، پس بايد تلاش كني چون واقعا اگه دوست داري نبايد از چيزي بگذري . نمي دونم چرا مدتيه يه گره توي كارام درست شده ، يه روز دلخوشم و يه روز افسرده ، يه روز شادم و يه روز ناراحت ، تازه وقتي هم كه به همه مي گم واقعاً نمي دونم چمه ، مي گن : پس از خودت بيرون بيا . دلبستن به اون چيزي كه شايد به دستش نياري اما داري تلاشت رو مي كني خيلي آسونه اما در مقابلش يه عالمه مانع جلوت هست كه بايد يكي يكي از روبروي پاهات برداريش . دكتر شريعتي مي گن : « به آنانكه دوست مي داري عشق را بچشان و به آنانكه دوستتر مي داري طعم دوست داشتن رو بچشان » خيلي جمله جالبيه ، واقعا اميدوارم يكي باشه اين جمله رو درك كنه . اما اينجا فقط يه چيز ميشه پيدا كرد و اونم اينكه هنوز توي اين دنيا گرسنگي نكشيدين كه عاشقي يادتون بره . براي من كه اينطوري بوده ، تا حالا عاشق نشده بودم ،‌ اما حالا كه شدم ديگه نمي تونم دست بردارم ، مي گن : « مطمئنم بعد از يه ماه يادت ميره و همه چيز برمي گرده به حالت قبل » آخه خواهر من ، كجاي دنيا همه مثل هم بودن ، شايد تو بتوني همه چيز رو فراموش كني ، اما من كه نمي تونم . بچه كه نيستم بخان سرم رو ماست بمالن ، خداي ناكرده ديگه يه بيست سالي از خدا دارم عمر مي گيرم . بزارين بهتر براتون بگم كه همه چيز توي اين دنياي بي صاحب فرده ، هر كسي يه سليقه و يه ويژگييي داره ، منم شايد توي اين مدت 5 سالي كه با يه عالمه آدم سروكله زدم نتونسته باشم يه نفر رو با اون ويژگي هايي كه داشته پيدا كنم ، اما نمي دونم چي شده كه اينبار راهم رو مي بينم داره به آخر مي رسه . ديگه به مقصدي كه مي خاستم رسيدم ، اوني كه مي خاستم پيدا كردم ، منتها شايد اين تقدير خدا باشه كه اين بلا رو به سرم آورده ، اما مطمئن باش اصلا يادم نمي ره ، اصلا يادم نمي ره ، اصلا فراموش نمي كنم . باور كن كه حتي يه ببر هم گاهي مي خابه اما اين در مورد من اصلا صدق نمي كنه چون ديگه راهي ندارم . شايد حرفهاي آخري باشد كه مي نويسم و شايدم بازم تونستم بنويسم و شايد هم اينم يه تست باشه ، خوبيش اينه كه اميدوارم موفق در بيام از اين تست .


يكي از بچه ها مي گفت : « اونايي كه عاشق مي شن ، كسايي اند كه عشق رو مي دونن كه بيشتر از دوست داشتن ارزش داره ، پس اعتبارش رو از نمي زارن از دست بده » .


اين سوال بي جواب رو از خودم ، تا حالا هزار دفه پرسيدم ، با كدوم ترانه باز جوون مي گيره ؟ نبض اون حنجره فيروزه ؟ مي دونم بدون تو فرداي من ، رنگ خاكستري ديروزه


 
يه مشت ، يه لگد ،حاصل يه دعواي بي خودي
08.21.04 (6:38 pm)   [edit]

با يكي از دوستان توي لنگرود داشتيم مي رفتيم طرفهاي شافت ، جاي سرسبزي بود ، در حالي كه خيلي هم خوش آب و هوا بود . توي يه سواري نشستيم و داشتيم به طرف مقصدومون مي رفتيم . يه زنه كنار من نشسته بود و دائم داشت به من و اون بنده خدايي كه همرام بود نگاه مي كرد . يه دفه ، نه برد و نه آورد « به لهجه رشتي » گفت :« شما خانم آقا هستين » ، من كه تا اين حرف رو شنيدم خندم گرفت ، اون بنده خدا هم كه همرام بود به اون زنه گفت : « نه » ، بعدش آرومكي در گوش من گفت : « من خودم رو حساب مي كنم ، شما هم خودتون رو تا مشگلي پيش نياد » ، بعد از اينكه به مقصد رسيد پياده شد و خودش ، خودش رو حساب كرد و با منم خداحافظي كرد و رفت ، هنوز ماشين يه گاز كوچيك نداده بود كه زنه كه قبلا گفتم كنارم نشسته بود گفت : « شما كه نه زن و شوهريد و نه قوم و خويش ، پس چرا با هم صحبت مي كرديد ؟ » منم گفتم : خانم اشتباه برداشت نكنين ، تا اين حرف رو زدم با لنگه كفش بچش محكم زد توي سرم ، تازه راننده رشتيه هم كه فكر مي كرد حق با اين زنست نه كم آورد و نه زياد محكم با اون دست سفتش يه مشت محكم كوبيد وسط بينيم ، ما رو مي بينين با كت و شلوارم در حالي كه خوني شده بود محكم خوردم زمين و قتي بلند شدم ديدم يه بنده خدايي كه شايد خدا فرستاده بودش روي سرم نشسته بود و داشت بينيم رو كه خوني شده بود چسب كاري مي كرد . ساعت 9 شب بود كه اون وضع خرابم در حالي كه لباسام خوني و كثيف ودن مستقيم رفتم رشت ، ساعت توي خونه ساعت 10 و 10 دقيقه رو نشون مي داد . رسيدم در درب خونه ، زنگ ردم ، آقا عليرضا در رو باز كرد . در حالي كه از ديدنم با اين وضع تعجب كرده بود منو دعوت كرد توي خونه . رفتم توي خونه و الكي گفتم خوردم زمين و بينيم خوني شده . بنده خدا يه لطف برام كرد و با شستن لباسام اين اميد بهم داد كه بازم برم بيرون و بيخودي كتك بخورم . بابا ، ما مشهديها هر چي هم كه باشيم اينقدر آدمهاي بي معرفتي نيستيم كه بخايم يه غريبه رو بزنيم . اصلا اشكال نداره ، شايد تقدير الهي اين بوده . تا بعد ...

 
يادش بخير توي رشت
08.21.04 (6:37 pm)   [edit]

بعد از چند روز كه از دستم راحت بوديد از رشت اومدم ، خيلي شهر باحالي بود ، يه عالمه خوشتيپ اونجا بود كه توي اين مشهد ما يه نمونش هم پيدا نمي شه ، در كنار همه ي اين خوشتيپ هاش خدا رو شكر مي كنم كه حداقل از اون بدجنسهايي كه اونجا ديدم توي مشهد تا حالا نديدم . مي دونين چرا ؟ چون تا قدم بر مي داشتي يه عامله جووني كه « گي » بودن رو مي تونستي ببيني ، خيلي جاي تعجب داشت كه چرا نيروي انتظامي با اينا برخورد نمي كنن . من كه كلي وحشت كردم ، با خودم مي گفتم : « خدا نكنه گير اين عوجوبه ها بيافتي ، واللا پدرت رو در ميارن » از من به همتون اين توصيه كه اگه رفتين رشت و يا جايي ديگه و اينجور چيزا رو ديدين حواستون باشه ، واللا كاستون پس سرتونه . يادش بخير اون روزي كه با عليرضا رفتيم پارك و بازم بي كلاس بازيم گل كرد . مي دونين چكار كردم ؟ يه يخ دربهشت كه خيلي خيلي هم دلچسب بود رو داشتم مي خودرم كه اونم كم كم داشت مي ريخت روي كفش و شلوارم ، چون هوا خيلي گرم بود . تازه ياد اينجاش بخير كه با يكي از دوستان رفتم كنار دريا ، نمي دونم كجا بود اما هر جايي كه بود از شلماس و لنگرود رد شد . نشون به اين نشون كه عروس دامادهاي تازه به خونه بخت رفته مي رن اونجا و روي ماسه هاي دريا قلب مي كشن و بعد هم به افتخار جمع يه تير از وسطش رد مي كنن . ياد اون روز بخير كه وقتي وارد لنگرود شدم ساعت 6 صبح بود و بازم به درخواست دوستم با هم رفتيم بام سبز لاهيجان ، بازم نشون به اين نشون كه اونجا هم وقتي عروس داماد ها مي خان برن خونه بخت در حالي كه عروس رو تازه از آرايشگاه آوردن ور مي دارن مي برن روي كوه شيطان يا به قول جديديها « بام سبز » واقعا كه سبزه ، من كه كلي حال كردم چون هم يه كوهنوردي به طرف پائين كردم و هم يه چايي داغ خوردم . واقعا عالي بود . يا اون روزي بخير كه رفتم توي لنگرود به هواي يكي از دوستان براي كافي نت در حالي كه بنده خدا رفته بود اغذيه و سفارش 2 تا ساندويچ رو داده بود و من بدبخت اونجا به انتظار ايشون داشتم چت مي كردم . بازم ياد اون روزي بخير كه يه نفر به همراه دوستم تماس گرفت و همه خوشيهامون رو خراب كرد ، اي الهي بگم چكار نشه اون طرف . يه عالمه ياد اون روزي بخير كه توي اوتوبوس وقتي داشتيم مي رفتيم رشت يه نفر اداي برادران بسيجي رو از خودش در آورد و بازم به من گير داد كه چرا با فلاني صحبت مي كنم ، ماشاالله هر چي توي اين مملكت كم داريم يه عالمه از اين بسيجي هاي درپيتي اضافه داريم ، منظور از درپيتي همونيه كه فكرش رو مي كنين . ياد اون روزي بخير كه توي رشت به راننده گفتم آقا شما سياوش قميشي گوش مي كنين و اونم گفت : « آره ، يكي توي رشت هست كه خيلي صداي خوبي داره ، 200 هزار تومن مي گيره و برات برنامه اجرا مي كنه » ( اين تيكه رو بايد با لهجه رشتي مي خوندين ) . يا اون روزي بخير كه رفتم فلان شافت و از راننده ماشين يه مشت محكم توي بينيم يادگاري موند ، تازه ياد اونجايي بخير كه يه زنه با كفش بچش محكم كوبيد وسط سرم . خيلي خيلي ياد اونجايي بخير هم كه .... ولش ، واقعا يادش بخير ، چون خيلي مسافرت خوبي بود ، به من كه كلي خوش گذشت ، اميدوارم كه به دوستم هم همينطوري خوش گذشته باشه .

 
ادعايي كه فلان خر رو فلان مي كنه
08.21.04 (6:35 pm)   [edit]

روابط عمومي يه سازمان يا يه نهاد يعني گوش شنوا ، زبان گويا و چشم بيناي اون نهاد و سازمان . اما هممون ديديدم كه اصولا بايد برعكس باشه و واللا نه اينكه جوابت رو نمي دن از اونجايي هم كه هستي پرتت مي كنن بيرون ، پس به نظر من بايد اين حرف رو چپه به اونايي بگي كه خيلي ادعاي با كلاسي دارن «گوش كر ، زباني لال ، چشمي كور » شايد هم بشه يه توراي ديگه اي اينو تغيير داد ، هر طوري كه خودتون دوست دارين تغييرش بدين و بعدش نتيجش رو به من بدين تا اينجا به بقيه برسونم . يه مدت پيش يه روابط عمومي توي مشهد بود كه داشت كولاك مي كرد ، از تعاملش با مردم گرفته تا صميميتي كه بين 2 تا بخش يعني مردم و مسئولان برقرار كرده بود . واقعا دمش گرم اون مسئولي كه اين روابط عمومي رو انتخاب كرد . مي دونين چيه ؟ نمي دونين چيه ديگه ؟ چون اصلا توي نخ اين چيزها نيستين ديگه . خوبي به بعضي از مسئولاي اين مملكت نيومده . فقط بايد طبق منافع خودشون عمل كنن . اگه به يه نفر راي دادي كه رفت فلان مجلس ازش مطمئن نباش كه بعدش برات خاكي باشه ، چون خيلي خرش مي رن ، تازه اين كه چيزي نيست ، همون كلاسي كه طرف براي خودش مي ذاره يه دنيا فحش و ناسزا براي بقيه به حساب مياد . حالا چي شد كه يه دفعه از روابط عمومي اومدم به اينجا ؟ ولش كنين مهم اينه كه تونستم يه چيز رو مطرح كنم . هم روابط عمومي كه امكان داره بعد از روي كار اومدن يه نفر از بين بره و بعدش به يه نفر آدم خپل واگذار بشه و هم اينكه يه نفر ممكنه با رفتن به فلان مجلس ادعاش « ... » خر رو « ... » مي كنه . توي اين مدت چند هزار روزي كه از خدا عمر گرفتم به اين نتيجه رسيدم كه نبايد به اين مسئولان رو بدي و اللا از گردنت بالا مي رن و بهت مي خندن .

 
اصلا غيرقابل فراموشي
08.21.04 (6:33 pm)   [edit]

عارف رو كه حتما مي شناسين ، منظورم سلطان قلبهاشه ، خيلي ترانه توپيه . جايي كه مي گه :« يه دل ميگه برم، يه دلم ميگه نرم ، طاقت نداره دلم ، بي تو چه كنم ، پيش عشق اي زيبا ، خيلي كوچيكه دنيا ، با ياد توام هرجا ، تركت نكنم ، سلطان قلبم تو هستي ، دروازه هاي دلم را شكستي ، پيمان ياري به قلبم تو بستي ، با من پيوستي ، اكنون اگر از تو دورم به هرجا ، بر يار ديگر نبندم دلم را ، سرشارم از آرزو و تمنا ، اي يار زيبا » . واقعا كه خيلي با معنيه ، جداي اينكه به نظر من يه شاهكار به حساب مياد يه هنر هميشه زندست ، منتها براي اونايي (!!!) كه واقعا دركش كنن . مي دونين اين مثل چي مي مونه ، دقيقا مثل اين : « صداي سنگين سكوت ، در ذهن خسته ام مي شكند ، از خويش دور افتاده ام ليك ، چراغي در دوردست وجودم سوسو مي زند ، كسي فرياد مي زند با صداي بي صدا ، آري اين صداي سكوت است كه مي شنوي » ديدين هميشه سكوت مظلوم مونده و مي مونه ، چون هيچ كسي نيست صداش رو درك كنه .

 
سه كله پوك
08.21.04 (6:33 pm)   [edit]

يه شيخه جاي خونه ما هست كه هم خودش و هم داداشهاش خيلي با كلاسن ، از اين بابت وقتي اين شيخه صحبت مي كنه يه عالمه سوتي بار مردم مي كنه و فكر مي كنه مردم پشمن و كله خر . بعضي از واژه هايي كه به كار مي بره خيلي كولاكه ، مي دوني چي مي گه ؟ به سازمان سيا مي گه « سازمان سياه » ، به ويكتر هوگو مي گه « ويلچر هوگو » ، به نيچه مي گه « نيتچه » و هزار تا شرو ور ديگه . اصولن هميشه دوست داره كلمات انگليسي رو توي صحبتهاش به كار ببره تا كلاسش بره بالا و جلساتش پربار بشه . دادش دوميه مثلن مسئول يه پايگاه بسيجه ، توي بيشتر حرفهاش سوتي هاي تابلويي داره .مثلا وقتي مياد اداي شيخها رو در مياره و روضه خوني مي كنه كتابي تموم روضش رو مي خونه ، مثلا مي گه« بچه ها ما بايد هميشه با هم تفاوق داشته باشيم » . تازه اين دوتا كه هيچي نيستن . داداش اوليه كه مثلا امام جمعه يكي از شهرستانها هم هست توي صحبتهاش يكسره دستش توي بيني مباركش جاي مونده و يكسره در حال چرخشه ، خلاصه ما رو مي بينين وسط 3 تا گامبالو گير كرديم و يكسره بايد به حرفهاشون گوش كنيم كه يه موقع فكر نكنن براشون اهميت قابل نيستيم . اصلن بزارين بهتر بگم كه خودمون رو مي زنين به اون در و كلي به حالشون مي خنديم .مي خام بهشون بفهمونم كه بايد با همشون « تفاوق » داشت . خدا ازم بگذره الهي .

 
خداحافظ و رفتم
08.13.04 (6:31 pm)   [edit]

همه چيز تموم شد ، توي اين وضعيت كه دستام دارن مي لرزن و اشكام دارن ميان ، ديگه هيچي نمي تونم بنويسم ، ديگه رفتم ، جايي كه شايد ديگه نتونم به كسي سلام كنم. جايي كه پر باشه از صلح و صفا ، جايي كه هنوز دوره عشق تموم نشده باشه ، جايي كه بتوني به بقيه بفهموني كه دوست داشتنم حقيقته ، جايي كه بشه گفت : همه چيز برام تموم شد ... واقعا مسافر شهر غمي ... .


خدايا : چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
ديگه به هيچ وجه عاشق نمي شم
08.13.04 (6:30 pm)   [edit]

قبلا گفتم كه دنيا دنياييه براي وفا ، اما امروز به اين نتيجه رسيدم كه واقعا دوره عشق تموم شده ، شايد اين خودش دليلي باشه براي اينكه بخام بگم اعتبار عشق داره از بين مي ره ، خدايا با اين حال و روزم كي مي خاي منو درك كني ؟ ، خدايا : من مي خام بمونم تا به همه بفهمونم كه يه دل با صفا چيه ؟ . خدايا كمكم كن كه ديگه عاشق نشم . همه چي برام تموم شد... .

 
بي كلاس بازي و با كلاس بازي
08.13.04 (6:27 pm)   [edit]

ديروز پريروز بود كه با يكي از دوستان رفته بوديم كافي شاپ فلان هتل توي خيابون وكيل آباد ، جايي كه فوق العاده با كلاس بود و آدم هاي خوش تيپي هم داشت . به درخواست دوستمون قبول كردم كه مهمون ايشون باشم ، اونم چي ؟ يه چيز خيلي خيلي با كلاس ، منظورم رو كه فهميدين ، منظورم كافه گلاسست ، خيلي خوشمزه بود ، به جاي شما هم خوردم ، اميدوارم يه روزي برسه كه شما رو هم اونجا ببنينم ، البته اگه خدا بخاد يه بار ديگه بتونم برم اون داخل ، اگه هم نشد شرمنده همتون . خلاصه نمي دونم از چيزاي با كلاسي كه اونجا بود براتون بگم يا از بي كلاس بازي خودم و يه كم از اون بنده خدا . « البته ايشون كه همرام بودم اصلا بي كلاس نبودن ،‌ فقط سر آخري بي كلاس بازيشون پيدا شد و با انگشتاشون يه صفايي به كافه گلاسشون دادن » ، اجازه بدين اول از با كلاسي هاي اونجا براتون بگم ، يه زن و شوهر مسن كه از فلان كشور اومده بودن مشهد و توي اين هتل بودن اقامت داشتن ازآسانسور بازي خوششون ميومد ، در حالي كه زنه حالش يه مقدار خراب بود اما اين شوهرش كه الهي بگم چكار نشه ، دائم اين زنه رو با خودش از اين طبقه به طبقه دوم مي برد ، تازه جالبش اينجاست كه بلد نبودن آسانسور رو باز كنن ، فقط بلد بود بگه « وان هاندرد تووووو » ، اولش فكر كردم طرف عربه ، گفتم « نعم » ، اونم با خودش گفت كم نيارم ، پس بزار يه چيزي بگم ، نه برد و نه آور دوباره گفت : « وان هاندرد تووووو » منم ديدم خيلي سه شده و گفتم « بله ، شما راست مي گيد ، بفرمائيد از اينجا بريد زودتر مي رسيد » اونم حرفم رو نفهميد و دوباره مثل برج زهرمار همونجا واستاد تا اسانسور باز بشه ، تا اينكه بعد از يه 10 دقيقه اي كه اونجا الاف بود در آسانسور باز شد و اون دوزوج خوشبخت كه فكر مي كنم حداقل يه 60 سالي بود همديگه رو تحمل كرده بودن باهم سوار آسانسور شدن ( زوج هاي جووون از پيشكستها ياد بگيرن ) ، خلاصه اون بنده خدا با اون زير شلواري و زيرپوشش كه شكمش يكم همه چيز رو جالب كرده بود دوباره بعد از 3 دقيقه سروكلشون پيدا شد ، و دوباره ما مجبور بوديم به اون شكم نازنين حاجي يه نيشخندي بزنيم ، تازه همه چيز از اول شروع شده بود ، چون اون حاجيه ترجيح داده بود بازم يه 10 دقيقه اي براي همه « وان هاندرد تووووو » بگه تا يكي پيدا بشه و دوباره در آسانسور رو براش باز كنه ، من كه تا ديدم اومدن شروع كردم به خوردن نوشيدنيم « واي خدا مرگم بده چقدر با كلاس شد اين تيكش » ، خلاصه اينكه ، اين از با كلاس بودن آدمهاي اونجا ، بريم سر بي كلاس بازيهاي من و اون بنده خدايي كه همرام بود . بعد از اينكه سركنسولگري اونجا كافه گلاسه رو آورد شروع كرديم به خوردن ، من نخورم كي بخوره ، اون نخوره كي بخوره ، اول از همه قاشق رو برداشتيم كرديم توي ليوانمون و اون بستني هاش رو خورديم ، تازه بعد از ايكه بستني ها تموم شد فكر كردم شايد بازم بستني مونده باشه ، برا همين بازم با قاشق يكم از اون خوردم ، وقتي كه مطمئن شدم بستني هاش تموم شده شروع كردم با ني كه توي ليوان بود به بالا كشيدن بقيه مخلفات اون نوشيدني خوشمزه . داشتم مي خوردم كه يه دفعه اي يه صدايي منو برگردوند ، يه نگاه به دوستم كردم ، ديدم داره مثل آدم هايي كه قليون مي كشن و صدا مي ده ، هوا مي فرسته توي ليوان تا صدا درست بشه ، من شروع كردم به اين كار كه يه دفعه اي يكم از كافه گلاسم سر رفت و ريخت روي ميز ، اومدم با دستمال كاغذي تميزش كنم كه ديدم دستمال كاغذي ها چسبيدن به ميز ، حالا هر كاري مي كنم كنده نمي شه ، نه اينكه خيلي چسبناك بود ، خلاصه سريعاً از اون پوسترهاي تبليغاتيشون كه روي ميز بود استفاده كردم و يكي از اونها رو محكم چسبوندم روي ميز ، واقعا شانس آوردم كسي نبود كه ببنيه چقدر بي كلاسيم و الا مجبور بودم هم ميز رو بشورم و هم اينكه ضايع بشيم . وقتي كه هر دوتامون تموم كرده بودم دوستم ترجيح داد مثل دوره هخامنشي ها عمل كنه ، برا همين چون اسراف نشه با انگشتش يه دست كشيد توي ليوانش و بعد ملچستي برد توي دهنش ، تا اين صحنه رو ديدم يه تكوني به خودم دادم و كلي هم تعجب كردم . سبه ديگه ، الان يه تلفن از اون بنده خدايي كه همرام بود داشتم ، كلي ناراحت شدم . اين مسخره بازيها بسه ديگه...

 
تقديم به تو كه به احساسم خنديدي ...
08.13.04 (6:20 pm)   [edit]

رسواترين عاشق


صندوقچه قلبم در گرداب ترديد گرفتار گرديده و چاره اي جز خارج شدن از راه ندارد ... . عاشق نورم ، نوري كه طرح پيچ جاده ي دل ، ديوانه ي اوست و ديوانگي او ايده ي گفتگوست . باور كن ، شوق تكرار نور هنوز هم بر افكارم خط افكنده تا رسواترين عاشق شوم . هنوز هم قشنگي غروب را در كنار تو دوست دارم . اما غروب رفتن تو ، حرف ساده اي نيست كه بتوانم سفرهاي پياده ام را با آنها خلاصه كنم . باور كن ، فاصله ي جوان دولت يار همه مي گويند : « غم مسافر عشق نور ، خاك تلخي است كه تن پوش راه عاشق ، همرنگ نگاهش است و همين است كه دل يار ، سرسپرده ي اشك چشم اوست » پس باور داري كه اوج پرواز من در حالي ميسر است كه صداي صادقانه ي تو ، مرحم سايه هايم باشد ، پس سايه ات را از من مگير .


ابر احساس


غوغايي در دلم برپاست ، باور ندارم روياي شبنم به حقيقت پيوسته ، حس آشنايي مرا صدا مي زند و مي گويد : « تو مي تواني ستاره ها را دست بزني ، فقط كافي است عزمي بلند و اراده اي راسخ داشته باشي » . حال به اين اميد راهي شهر شبنم مي شوم تا به همراه باد صبا و به ياري ابر احساس ، قاصدك قله نشين را فتح كنم تا بتوانم به سعود عشق برسم . تو را هم با خود همسفر خواهم كرد ، زيرا اين را مي دانم كه تو « مسافري غريب ، هستي كه وجودت از من و وجود من از توست » ، حال چشمهاي پر از گرمايت را باز كن و مرا باور داشته باش و با من شعر دريا را به درياي غرور تقديم كن ، و با من يك صدا بگو : « با تمام وجودم دوستت دارم » .


نبض دستاي نامرئي


نبرد با سرنوشت و تهاجم با زمان براي كسايي كه نمي تونن درك كنن خيلي آسونه ، خدايا نمي دونم چي بنويسم ... خارم اگر از خاري ، خارم تو مپنداري ، دانم كه مرا با گل ، يكجا تو نگه داري ، گل را تو به ان گويي ، گز عشق معطر شد ، آن گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد ، خداي خوبم اينو به گوشي اوني كه مي دونم مي دونه دوستش دارم برسون : سوداي تو را دارم ، من از دل و از جانم ، گفتن كه پيدا شو ، ديدن كه پنهانم ، گفتن كه پيدا كن ، خود را و تو را با هم ، گفتن كه پيدا هست در هر نفس آدم . حالا كه اينطوريه بي صدا قراره اسمت رو فرياد بزنم ، شايد دوباره دستاي نامرئي شب بتونن پلكاي پنجرم رو ببندن . « بي صدا ، من هيچي ندارم ، تنهاتر از سكوت و روشن تر از ستاره هام ، دوست دارم عاشق تر از هميشه بياي و با من بخوني » بسه ديگه ، ديگه نمي تونم بنويسم ، شب سختي رو پيش رو دارم ، قراره يه تلفن بزنم و مي ترسم كه گند بزنم و اون موقس كه بايد يه عمر افسوس بخورم . اون موقس كه ديگه بلور تلخ جاي خالي ستاره رو هميشه بايد تحمل كنم و مطمئنم كه ديگه نمي تونم زندگي كنم . خدايا...



 

 
شما نه خواهر برادريد و نه زن و شوهر
08.11.04 (6:37 pm)   [edit]

امروز برا اولين بار تونستم چيزي رو تجربه كنم كه سرآغاز مشكلات همه جوونهاي اين مملكته . چيزي كه اگه بخام بگم شايد براي همه اتفاق افتاده باشه تعجب برانگيز نباشه . چيزي كه خودم واقعا دركش كردم و به جرم فلان تونستم يه كم اين جوونهاي بيچاره رو باور كنم . خدايا خوبم قربونت برم كه اينقدر منو دوست داري . مي دونم منو دوست داشتي كه خواستي اين رو هم بدونم تا با مشكلات اين جوونها بيشتر اشنا بشم . بزارين يه راست برم سراصل موضوع .


با يكي از دوستان ستاد قرار گذاشته بودم اول آزاد شهر . راس ساعت 8 صبح ، بگذريم كه اومد و با هم پياده داشتيم مي رفتيم طرف يه هتل . بعد از اينكه پياده يه مسير رو گز كرده بوديم ، يه آقاهه بيشعوربا اون ريش هاش كه الهي بگم بميره ، جلومون رو گرفت و گفت : « ببخشيد برادر ديني ، من يكي از بچه هاي حوزه مقامتم » با خودم گفتم « اون مقاومتت بخوره توي سر بي مخت ، مرتيكه نفهم » ، شما چكاره همديگه ايد ؟ منم گفتم : « ما همكاريم و قراره بريم براي طرحمون يه هتل درست كنيم » ، دوباره گفت : « درسته ، من به اين چيزها كار ندارم ، شما نه خواهر برادريد ، نه زن و شوهر ، پس چرا با هم راه ميريد ؟ » ، يه دفعه گفتم : « من كه گفتم داريم مي ريم براي طرحمون يه هتل گير بياريم » . ( يكي بياد توي كله ي خر اين نفهم بقبولونه كه راست مي گم) ، مي دونين بدبختي ما كجا بود ، اينجا كه گير يه آدم نفهم بي عرضه و بي شعور افتاديم كه حاضره وصله هزار تيكه بدبختي خودش رو بچسبونه به ما ، وصله اون چيزي كه عامل اصليش همين بسيجي ها هستن ، وصله اون چيزي كه خانوادش الان باهاش درگيرن و حالا ترجيح داده بياد به بقيه گير بده و اون رو بچسبونه به من و اون بنده خدا ، وصله اون چيزي كه امروز ديگه همه ازش خسته شدن ، وصله اون چيزي كه ... بسه ديگه ، خلاصه يكي من گفتم ، يكي خانم ... ، بعدش بسيجيه در حالي كه مي گفت : « من مي تونم الان تماس بگيرم تا بيان ببرنتون حوزه مقامت و از اونجا زنگ بزنن خانواده و بگن كه شما اينجا با هم داشتين راه مي رفتين » خانم ... چيز هم كوتاه نيومد و گفت : « بفرمائيد زنگ بزنين ، من خانوادم مي دونن كه دارم با آقاي ... مي ريم براي هتل » مي دونين در مقابل اين حرف چي گفت ، بدون اينكه خجالت بكشه از اين كارش كه بي خودي گير داده و با جثارتش گفت : « ما از چهارراه آزاد شهر داريم شما رو تعقيب مي كنيم » تا اين تيكه رو فهميديم ، با خودم گفتم تو خيلي پي پي خوردي كه اين جرات رو به خودت بدي كه بياي يكي رو تعقيب كني آخه مرتيكه اول ببين ما از كجا با هم بوديم بعداً ورور كن . بسيجييه تا اين حرف رو شنيد يه كم جاي خودش رو گرفت ، من هم كلي با اين حرف خانم ... حال كردم ، واقعا سنگ تموم گذاشت ، مرتيكه عوضي تا اين حرف رو شنيد تا حدودي كوتاه اومد و گفت « بفرمائيد برين » ، چند قدمي كه ازش دور شده بوديم رفتيم و دونفره بعد از يه خنده ي دونفره ، ترجيح داديم با ماشين بقيه راه رو بريم ، يه سواري گرفتيم و رفتيم روبروي خيابوني كه اون هتل اونجا قرار داشت ، خانم ... گفت : « اون بسيجيه تا اينجا با ما با اون موتورش اومده » واقعا داشتم شاخ در مياوردم ، عجب آدم بيكاري بود اون عوضي ديگه . خلاصه به شكر خدا از دست اون به اصطلاح بسيجي راحت شديم ، به خانم ... قول دادم كه بعد از اينكه برم خونه يه مطلب براش بنويسم تا همه بفهمن اين جوونها چه مي كشن از دست اين عناصر بي عرضه ، به قول خانم ... اونا بايد برن اصله كاريها رو جمع كنن نه به ما كه داريم مي ريم دنبال يه طرح بيان بدبختي درست كنن. واقعا من اونجا بود كه فهميدم چرا اين جوونها از دست اين قانون و مقررات ، از دست اين شيخ بازي ها ، از دست اين مذهبي بازيها ، از دست اين حرفها ، از دست اين گير دادن هاي بي دليل ، از دست اين ... ، ديگه خسته شدن . خلاصه بعد از اون موضوع هر چي آدم مي ديديدم مي گفتيم « يه برادر ديني داره مياد گير بده‌، اي بازم برادر ديني اونجاست » و كلي هم مي خنديديم به اين آدم بيكارها كه ميان اداي افراد مذهبي رو از خودشون در ميارن . اگه اجازه بدين ، اين تيكه رو خيلي رك و راست تر براتون بنويسم ، ناراحت نشين ها ...


همين افراد بسيجي كه خودشون رو اينقدر مذهبي مي گيرن و به خودشون اين جسارت رو مي دن كه بيان به يه دختر و پسر گير بدن ، با خانوادهاشون هزار تا مشگل دارن ، يكي رو سراغ دارم كه داداشش مسئول فلان پايگاه بسيجه در حالي كه خودش يكي از حرفه اي هاي دختر بازيه ، يكي رو هم سراغ دارم كه مياد به بعضي از جوونها گير مي ده كه چرا عرق مي خوري در حالي كه داداشش نمي تونه يه روزش رو بدون ويسكي و عرق بگذرونه ، جالبه نه ؟! اين چيزها خيلي توي اين مملكت بي سرو ته پيدا مي شه ،( اگه خاستين حاضرم اين بسيجي هايي كه بهتون معرفيش كردم نشونتون بدم ) به خدا خسته شدم از اين همه گير دادنها ، خسته شدم از اين همه شيخ بازيها ، خسته شدم از اين همه بي عرضگي ها ، خسته شدم از اين همه بي مسئوليت بازيها . شنيدن درددل يه نفر چه ربطي به دختر بازي و پسر بازي داره ، تو خودت كه اين حرف رو مي زني مطمئن هستم اگه خودت رو ول كنن هزار كار انجام مي دي . مي دونين مشكل اصلي اين همه جوون ما چيه ؟ اينه كه به اين بسيجي ها اجازه مي دن كه بيان براشون حصار درست كنن ، حصاري كه يه لحظه نميشه تحملش كرد ، حصاري كه هزار تا بدبختي پشتش هست ، حصاري كه حرفهاي خوب هم نمي تونه مثل يه قصه عمل كنه و هزار تا حصار شيخي . مي دونين هميشه بازداشتن از يه كار با برخوردي بدتر باعث شدت به انجام اون كار ميشه ؟ بله درست فهميدين ، اينكه مي بينين اين همه جوون اين مملكت با اين همه مشگلي كه دارن هميشه در برابر يه چيزي كه در موردش محدوديت رو مي بينن بيشتر كنجكاو مي شن تا ببنينن اون چيز چطوريه و چجوري مي شه به دستش آورد سعي ميكنن . بسه ، بزارين همينجا تمومش كنم چون حوصله ندارم كه بازم مثل 2 سال گذشته بلند شن بيان منو ببرن توي اون سياه چاله هاشون و هزار تا وصله بهم بچسبونن . بازم به قول اين طرفي ها « باقي بقايان » ، اما اجازه بدين قبل از اينكه بخام اين مطلب رو تموم كنم يه دعا كنم و شما هم بلند آمين بگين « خدايا : تنهايي و جدايي رو در حالي كه توي زبون همه جاي گرفته از بين ببر ، خدايا : توي اين دنيا كه همه به فكر خودشون هستن و همدلي همه هيچ معنا و مفهومي براي بعضي ها نداره ، بي بهونه با رفتن عشق تنها منو نزار . خدايا : با اين چيزايي كه گفتم ديدي براي اعتبار يه عشق همين خودش غنيمته پس هر چي كه مي دني برام خوبه ، درحقم عنايت كن . » . تا بعد...



 

 
تقديم به تو كه ....
08.11.04 (6:31 pm)   [edit]


قلب قلمها


آسمان روزگار با بنده ي آرزوهايش به جاده جواني مي ماند كه آواز شعرها را برايم هميشه با حضوري مهربان در قايق بي بادبان زمزمه مي كند . آنهم زمزمه اي كه آسمان گل افتابگردان ، پنجره ي بغض را هم سيماي ملكوتي اي مي كند كه درياي روحش خورشيد و گل را در قلب قلمها زمزمه مي كند و حال عشق است و عشق و عشق ...


شيرين ترين قاصدك


خواب هم براي خود قصه اي دارد ، قصه شاپركها ، قصه تبل بلور خاطره ، قصه خواب فردا و هزاران خواب ديگر . اما خوابي كه من مي بينم برايم شيرين تر از آن است كه لحظه لحظه را با ياد بي تو بودن در كنار تو مي گذرانم ، اما چه كنم كه عاشقانه با وجودي خالصانه در فصل هجوم شاپركها تنها مونس من قاصدكي است كه سراينده ي نغمه هاي زيباست و شايد خواب من اين باشد .


حرف ساده ي لحظه ها


آخرين رهگذري مه جاده تنهايي رو طي مي كنه پيكر شب رو مي بينه كه درخت عشق يه حرف ساده براش به ارمغان گذاشته ، حرفي كه : « سكوت بي پناه ، غروب تنها ، سراب افق ، قحطي غزل ، ديدن و نديدن ، ماندن و نماندن ، رفتن و آمدن » ابر تلخي است بر حرف ساده لحظه ها .


نيستان بي رنگ


ترانه هاي آبي دريا ، انكار عشقي هستند كه قصيده اي براي غزل ، در حسرت عشق زمزمه مي كنند . قصه بودن يا نبودن من دليلي است بر غزل دلتنگي ام كه لحظه لحظه كابوس زمستان را بر وجودم مي نگارد . لحظه هاي كاغذي با ماندن يا نماندن من سرمست مي شوند و ضيافتي در فرصت ديدار مي گيرند و حال اين برگ خشگ و تنهاست كه نيستان بي رنگ را به فال نيك مي گيرد .

 
يه سفر مي رم رشت
08.11.04 (6:29 pm)   [edit]

يكي از دوستاي رشتيم تماس گرفت با من و گفت : « با بروبچ باحال بيا اينجا يه چند روزي در خدمت باشيم » تا اين حرف رو شنيدم سريع قبول كردم در حالي كه قلب اون بنده خدا دوبرابر داشت مي زد ، خلاصه قبول كردم و حالا قراره يه نوك پا به مدت 3 روز برم شمال . احتمالاً هم توي هفته آيندست . هر چي خدا بخاد . خلاصه اينكه يه سه روزي از دست من راحتيد ، اما اونطوري كه هم فكر مي كنين نيست ، چون از اونجا هم كه شده براي اينجا مي نويسم ، راستي يه معرفي كوچيك از دوستم براتون بگم تا يكم جا بخورين : اسمش عليرضاست و الان هنوز 19 سالشه ، تازه داماد شده و يكي از اون مردان نيك روزگاره . يه خانم داره كه اونم فكر ميكنم هم سن و سال خودشه ، نامزدن با هم ، چون پدر زنه هنوز خبر نداره و راضي هم نيست كه دخترش با عليرضا ازدواج كنه ، توي اين بين فقط مادر زنه خبر داره كه اونم قراره كم كم پدر زنه رو راضي كنه ، اما تا الانش كه راضي نشده ، اگه فضولي نباشه قراره برم اونجا يكم فداكاري كنم و يه جورايي به پدر زنه برسونم كه بله « آقا عليرضا هم بعله » ، خدا رو چي ديديدن ، شايد خدا خواست و اين دو تا بهم برسن ، تا شايد به اين خاطرم كه شده ، خدا من رو هم به اوني كه مي خام برسونه .

 
گاو و گوسفند كم كه نداريم هيچ ، سفارش هم مي پذيريم
08.09.04 (6:38 pm)   [edit]


وزارت بازرگاني اعلام کرده كه به زودي واردات دام از خارج کشور شروع مي شود و براي رفع نيازهاي کشور مجوز واردات گاو و گوسفند صادر خواهد شد ...اين خبر را در تلوزيون شنيدم و با خودم گفتم بابا اينا ديگه چقدر خرن!همه مي دونن ! ما هر چي کم داشته باشيم گاو و گوسفند کم نداريم ولي خوب به ناداني وبي اطلاعي خودم پي بردم که بابا پسر کجايي با اين همه مسئول باحال و دلسوز فکر ميکردم از اين نظر کمبود نداريم ولي خوب مثل اين که اشتباه مي کردم از اين نظر دچارکمبود که نيستيم هيچ غني هم هستيم!!

 
چرا هميشه سياوش گوش مي دم
08.09.04 (6:35 pm)   [edit]

ايران ما همه روزه شاهد يه عالمه خواننده جوونيه كه تا مي بينه صداش يكم نازك يا كلفت شده يه ميكرفون دستش مي گيره و ميره شروع مي كنه به خوانندگي . بابا يكي نيست اين همه جوون خوش صدا رو بگيره و ازشون استفاده كنه ؟ حداقل براي توي ترمينال كه خوبن . مي گين كجاي ترمينال ؟ معلومه ديگه ! اونجايي كه بيان و داد بزنن « بدو 2 نفر رشت ، بدو 3 نفر اهواز ، بدو كه رفتيم » ديدين به يه روش ديگه هم مي تونن صداهاي خوبشون رو بيشتر به منظره ديد بزارن . من كه هيچكدوم از اين خواننده هاي جوون رو با اين صداهايي كه دارن نه قبول دارم و نه اصلا از صداهاشون خوشم مياد ، توي اين دنياي بزرگ فقط به صداي يه نفر دل خوش كردم و اونم كسي نيست جز سياوش قميشي ، كسي كه هر يك از شعرهاش با اون صداي نازش همراه شده با يه فرياد سياسي ، فريادي كه تا خودش هست ادامه داره و بعدش معلوم نيست چه كسي قراره اون رو ادامه بده ؟ . زندگيم فقط و فقط سياوشه البته فقط توي بحث خوانندگي و موسيقي نه همه امور زندگيم ، نه اينكه خيلي بخام افراط و تفريط به خرج بدم ، نه بابا !!!، اين حرفها نيست ، هر كي با صداي يه نفر خوشه ، منم خوشيم همين فريادهاي سياسييه كه سياوش داره ، واقعا دمش گرم ، اين اصلا صدا نيست ، يه پاچه جواهره . مي دونين چرا توي ايران راش نميدن ؟ به اين خاطر كه هر كلمه از ترانه هاي سياوش يه دنيا حرف برا خودش داره ، هر كلمش يه فرياده ، فريادي كه شايد حرف همه باشه ، حرفي كه از دل همه بلند شده و ادامه داره ، مي دونين تا چه زماني ؟ تا زماني كه وضعيت بخاد همينطوري پيش بره . حدود 1 ماه پيش يه مطلب در مورد مسئولان اين مملكت نوشتم كه يه مقداري برام مشكل ساز شد ، از يه طرف ايميل هايي كه شامل تهديد بودن و از طرف ديگه دعوت از من براي بازپس گرفتن حرفهايي كه زده بودم ، و از يك سو هم شكايت 2 تا از سازمان باكلاس ها ، كه واقعا شايد شانس آوردم سريعتر حل شد و اللا من شايد الان اينجا نبودم ، مي دونين ! توي اين مملكت ما يه عالمه مخ داريم ، اما يكي نيست از اونها استقبال كنه ، وقتي همين مخ مي ره يه كشور ديگه همه به« پي پي » خوردنشون راضي مي شن ، چون مي بينن همون جووني كه يه وقت توي اين مملكت بوده الان داره معجزه ميكنه ، چون بهش ارزش دادن ، اما خاك بر سر اين مرتيكه ها كه اصلا به فكر اين جوونها نيست و با ضربه زدن به روحيه همين افراد سعي دارن برا همه اين توجيه مزخرف رو بيارن كه شايد نتونن كاراريي داشته باشن . واقعا متاسفم براي اون دسته از مسئولايي كه ميان توي يه جمع جوون اداي افراد با فلسفه و با كلاس رو از خودشون در ميارن و به اصطلاح مي خان به بقيه بفهمونن كه نه بابا ما هم يه پخي هستيم ، نه بابا خودتي ، اون چيزي كه تو فكر مي كني ، اوني نيست كه بخاي وصلش رو به بقيه بچسبوني ، ديگه همه هوشيار شدن و مي دونن چي به چيه . حالا ديدين كه واقعا يه فرياد سياسي از چه جنبه اي مي تونه موثر باشه . بزارين بقيه هر چي ميخان در مورد ما فكر كنن ، ما راه خودمون رو مي ريم ، مهم اينه كه بتونيم موفق بشيم ، به قول اين طرفي ها « باقي بقايان » و اينجاست كه من فهميدم سياوش خودش يه پديدست . برا همين هر وقت من توي خلوت خودم هستم انگار لحظه هام رو ترجيح دادم با يكي ديگه تقسيم كنم ، شايد اين جواب سوالي باشه كه بعضي ها (!!!) وقتي منو مي ديدن مي پرسيدن كه چرا هميشه سياوش گوش مي دم . و حالا به شكر خدا همه فهميدن كه چرا هميشه از سر صبح تا تاريكي شب مي رم توي نخ سياوش ، پس ديگه فكر نمي كنم جاي سوالي باقي مونده باشه . بازم مي گم ، تنهايي و جدائي رو فقط مي شه با يه چيز پر كرد ، بهتر گوش كردن در حالي كه همه به فكر خودشون هستن و خودشون داد مي زنن و گوش مي كنن ، دوست داشتن براي اعتبار عشق كه خودش مي تونه جاي تنهايي يكي رو پر كنه ، شايدم نظر شما چيز ديگه اي باشه . زحمت كشيدين تا اينجاش رو خوندين ، يه لطف كوچيك بكنين و بيان فصل پائيزي و تاك سياوش رو يه بار ديگه گوش كنين ، اين دوتا حرف دل منه ، شايد به نتيجه رسيديم . در آخر هم فقط اينو بگم كه :


دروغكي عاشق نشو ، كه عاشقي راستي مي خاد ، قول و قراراي غريب ، نگو كه يادت نمي ياد ، نگو كه اون حرفهاي خوب ، تمومشون يه قصه بود ، طفلي دل ساده ي من ، به پاي كي نشسته بود ، تويي كه قصر قصه رو ، ساختي با نيرنگ و فريب ، مني كه اشنا شدم ، با اين زمونه ي غريب ، مني كه دل به عشق تو ، رو سادگيم باخته بودم ، چه ساخته باور عشقمي ، عشقم و نشناخته بود ، بازم مي گم تا بدوني ، كه عاشقي راستي مي خاد ، دروغ نگو كه عاشقي به رنگ چشمات نمياد ، رو طاق آسمون دل ، سكه خورشيد مني ، به شرطي كه ديگه دم از عشق دروغي نزني


بازم مي نويسم ، دوستتون دارم هوارتا ، تا بعد...


 
واي برما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
08.09.04 (6:24 pm)   [edit]

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود


خار هم كمتر نبود از گل بسا گلتر بود


قرن ما شاعر اگر داشت كبوتر با كبوتر باز با باز نبود ، شاعر پرواز


واي برما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت


در چنين قرني كه دانش حاكم است عشق را از صحنه دورانداختن ديوانگي است ، درماندگي است ، شرمندگي است


قرن ، قرن آتش نيست . قرن يك هواي تازه است ، فكر ها را شستشويي لازم است


گمشديم گر در ميان خويشتن ، جستجوئي لازم است


نازنين ها ، از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كنيم


دل بستن به چيزي كه مطمئن هستي به دستش نمياري خيلي سخته ، خدا هم عجب چيزهايي به يه انسان داده ، از يه طرف عشق و از يه طرف غرور ، از يه طرف مهر و از يه طرف خشم ، از يه طرف لبخند و از يه طرف گريه . براي من اينجوري بوده تا يكي رو از دست مي دم ناراحت مي شم ، اما شايد براي بقيه اينجوري نباشه ، خوب هر كسي يه سليقه براي خودش داره ، يكي به فلان چيز و ديگري به فلان نفر . هر دوي اين ها دقيقا روبروي همديگه هستن ، يكي مي خواد بدست بياره و يكي مي خواد از دست بده ، شايد از دست دادن خيلي سخت باشه ،اما به دست آوردن اون چيزي كه دنبالش هستي هم به همين اندازه سخت و دشواره . فرصت هايي كه به دست مياد و ثانيه هايي كه از دست ميره همشون مثل هم هستن ، يكي فرصتش رو در مورد فلان چيز به دست مياره مطمئن هست كه ديگه مال خودشه ، اما خدا نكنه پاي چيز ديگه اي در ميون باشه ، اون موقس كه آب بيار هوز پر كني شروع ميشه ، اما يه نفر هم هست كه به اميد فلان نفر ثانيه هاش رو مي شماره ، همه ثانيه ها رو توي يه دنياي ديگه گذرونده ، اما حالا ديگه هيچي قرار نيست به دست بياره ، جداي از اينكه ثانيه هاش رو تموم كرده خودش هم مي دونه كه بايد بمونه اما ميره . يكي عين من كه مدتها به دنبال تو بوده ديگه براش سخته كه بخواد از الان همه چيز رو پوچ بدونه ، پس جبران اين همه ثانيه اي كه از دست دادم چي ميشه ؟ كي قراره جبران كنه ؟ واقعا خيلي سخته ، يكي بياد درك كنه كه اين جوونها چي مي كشن ، اصلا هيچ گوش شنوايي نيس كه بخاد بفهمه و درك كنه ، بايدتوي خودت ، خودت رو بشكني ، بايد ثانيه ها رو خودت جبران كني ، بايد لحظه هاي قشنگت رو خودت درك كني ، بايد خودت همه رو تجربه كني ، شايد نه همه ، شايد هم يه كم ، اينطوري حرف زدن برام سخت شده ، تا كي اينجوري ادامه مي دم به خدا نمي دونم . درك كن.... و باز هم ، « من گرفتار سنگيني سكوتي ام كه گويا قبل از هر فريادي لازمه »



 

 
حسرت روزها
08.09.04 (6:22 pm)   [edit]

حسرت ديدن يكي رو داشتن خيلي سخته ، امروز بعد از مدتها به ياد كسي افتادم كه نبايد اصلا به فكرش مي بودم . كسي كه تموم هستيش رو در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتيش زد ، كسي كه بهار عشق منو ديد و باور نكرد ، حتي حاضر نشد يه كلام توي جزوه هاش در موردم ،چيزي بنويسه ، امروز اون ديگه رفته و سرماست كه فقط توي حرفهام قايم شدن ،اما مياد و دوباره مي بينمش ، درسته كه حسرت روزهاي بهاريم با يه عالمه بغض همراهه اما باورشون دارم ، شايدم روزگار مي خاد به كام من نچرخه ، اما طوفان طبيعت كه خيلي طبيعي رفتار مي كنه ، باورم اينه كه مي تونم و مي توني ، شايد امروز يا فردا يا پس فردا ، مطمئن باش بهت مي رسم

 
آشنايي با آدم باحالها
08.09.04 (6:21 pm)   [edit]

امروز جاي ديدم كه شما رو با بروبچه هاي اولين هم انديشي وبلاگ نويسان و تشكل هاي غيردولتي آشنا كنم ، پس لطفا اين مطلب رو بخونين تا بيشتر و بهتر با بروبچه هاي ستاد اجرايي آشنا بشين . اول از همه : محمد حسين نوري ، گرافيست و طراح كه قراره بخش تبليغات رو بيشتر از قبل و بهتر از هميشه تا فرا رسيدن هم انديشي توي مشهد انجام بده . دوم از همه : اشكان عباسي ، دانش آموز سال دوم انساني كه فقط براي سياه لشگري به ستاد مياد و كاملا ساكته ، حتي حاضر نيست يه كلمه حرف بزنه . سوم از همه : مهناز سادات طوسي ، نمي دونم چقدر درس خوندن ، همين بس كه توي دانشگاه رشت درس خودن و كاملا به رشتي مسلط هستن ، اعتقاد دارن كه رشتي ها آدم هاي بي خيالي هستن . چهارم از همه : سهيلا رستميان ، يه كم زودجوش ميارن ، وقتي كه عصباني بشن هيچكسي نمي تونه مقاومت كنه ، خيلي تلاش مي كنن ، از يه چيزهاي خاصي بدشون مياد ، دوست دارن هميشه حرف حرف خودشون باشه ، مادرنزائيده يكي روي حرفشون حرف بزنه . پنجم از همه : نيره نوري ، ايشون رو هم نمي دونم چقدر درس خوندن ، فقط اينو مي دونم كه واقعا دارن تلاش مي كنن ، واقعا خستگي ناپذيرن ، به من كه هميشه روحيه مي دن ، با داداششون دستشون توي يه كاسست . ششم از همه : سيد مجيد طاهري ، سال ششم حوزه علميه ، يكي از اون شيخ هاي باحال ، هر كي باهاش صحبت مي كنه اصلا باور نمي كنه كه اين يارو طلبه هم تشريف داره ، يكي عين رضا مارمولكه با اين تفاوت كه اون واقعا مارمولك بود اما اين يه كاسه ماهه . هفتم از همه : حامد رضايي ، مسئول ساماندهي تشكل هاي غيردولتي سازمان ملي جوانان نمايندگي استان خراسان كه واقعا مرد باحاليه ، خيلي كولاكه ، دوست دارم يه بار باهاش برخورد كنين تا بفهمين كه واقعا معجزس ، حتما توي هم انديشي از صحبتها و نظراتش استفاده مي كنيم . هشتم از همه : ببخشيد كه اينقدر اسم ايشون رو اينقدر دير نوشتم : دكتر غياثي ، واقعا دكتره ، چون علاج درد ما رو از همون اول مي دونست ، گفت كه يه روز نياين اينجا اشكاتون غلتان غلتان روان بشه ، واقعا آدم باحاليه ، اگه ايشون نبودن به احتمال خيلي زياد ما نمي تونستيم بيايم اينجا و ستاد بگيريم ، يكي از اونهايي هم هست كه روحيه به ما داده و مي ده ، جاي مي دونم همينجا ازشون تشكر كنم ، پس آقاي دكتر و بروچه هاي خوب سازمان ملي جوانان نمايندگي مشهد از همتون متشكريم و اميدواريم كه بتونيم جبران كنيم . نهم از همه : متين ارزاني كه قراره ما رو حسابداري كنه ، از اين جهت كه يه موقع چيزي كش نريم و همه چيز طبق برنامه پيش بره كه واقعا دمش گرم. دهم از همه : مجتبي محمودي ، دوست عزيز خودم كه واقعا داره ما رو كمك مي كنه ، اگه مجتبي نبود ما نمي تونستيم يه عالمه فكر هاي توپ به اجرا بزاريم ، هر چي مي كشيم از اين آقا مجتبي مي كشيم ، بازم دستش درد نكنه ، شبها هم تا ساعت 1 بامداد منتظر تماس تلفني ما مي مونه تازه صبح ها هم راس ساعت 7 توي ادارش تشريف داره ، واقعا دمش گرم ، ما كه مديونشيم . يازدهم از همه : از خودم كمال تعجب رو دارم كه چرا اينقدر بي بخارم ، اصلا بخار ندارم ، چون الان تابستونه ، قراره با كمك بقيه بچه هاي ستاد يه كولاك راه بندازيم ، البته اگه قضيه اسكان سريعتر درست بشه . دوازدهم از همه : از تك تك شما دوستاي خوب كه تا اينجا رو خوندين متشكرم و يه درخواست دارم و اون اينكه : « اسپانسر مسپانسر سراغ ندارين ؟ اگه كسي يا چيزي يا جايي رو مي شناسين كه حاضره كمكمون كنه توي اين طرح بزرگ يه نوائي با تلفنمون توي مشهد كه از اين قراره 8430987 برسونين » . منتظر تماسهاتون هستيم ، البته خيلي خيلي خوشحالتر مي شيم كه همتون رو توي ستاد طرح ببينيم . و اين بود انشاي من در مورد بروبچ ستاد اجرايي .

 
بلند پروازي ممنوع !!!
08.08.04 (7:45 pm)   [edit]

هميشه ما دوست داريم بلند پروازي كنيم ، از همه چيز و از هر كسي هم انتظار داريم ما رو با همين روحيه درك كنن ، امروز رسيدن به فلان چيز و فردا هم رسيدن به فلان چيز ، درسته كه آينده نگري خوبه ، اما تا جايي كه نخوري زمين . اين از بابته كه وقتي داري راه مي ري حداقل جلوي پات رو كه نگاه كني ، هميشه همين دغدغه باعث شده كه بدون هيچ ديد مثبتي با يه مشگل بزرگ كه اصلا هم غيرقابل پيش بيني بوده بربخوري ، البته نمي گم كه نميشه شاخ اين قول بزرگ رو شكست ، چرا مي شه ، فقط و فقط با يه برنامه ريزي دقيق و به جا . ما جوونها هميشه چون يكم كه نه يه عالمه خام تشريف داريم فكر مي كنيم ميشه وقتي داري به آينده نگاه مي كني فقط و فقط بايد همون باشه ، نه عزيز دل برادر ، مهم اينه كه بتوني اين خام بودنت رو بشكني و بري به سوي اون چيزي كه هيچ كسي فكرش رو نمي كرده و نمي كنه ، اين استعداد توي ذهن همه هست و همه مي تونن پيداش كنن ، منتها يا امروز يا فردا يا پس فردا و يا هم 100 سال ديگه ، مهم بازم اينه كه برنامه ريزي براي 100 سال ديگه انجام بدي اما برنامه ريزي بدون درنظر گرفتن مشگلاتي كه ممكنه براي همين قدم اولت پيش بياد باعث ميشه كل برنامه هات بهم بريزه ، اصلا از اين بابت مطمئن باشين كه نمي توني با اين وضعيت به چيز عقلاني دست پيدا كنين . يه كم كافيه متمركز بشين روي كاراتون ، نه براي فردا و نه براي پس فردا ، بلكه براي همون قدمي كه الان مي خواي برداري ، مطمئنم اگه اين قدم رو با آگاهي و استعدادت بتوني درك كني و يه قدم جلو بري بيشتر و بهتر و تضميني تر مي توني موفق بشي ، اگه باور نداري خودت امتحانش كن ، همين اول كاري بلند شو و جلوي پات رو ببيني و بعد به فكر بقيه راه باش.

 
كاملا خصوصي ، فقط و فقط براي ...
08.07.04 (3:16 pm)   [edit]

ما جوونها هميشه خودمون رو دست كم مي گيريم ، شايد همين بس باشه كه خيلي هم خودمون رو درست و حسابي درگير يه كار حرفه اي نمي كنيم ، البته فكر نكنين منطقي حرف نمي زنم ، بلكه باور كنين اين چيزها گفتن نداره ، اما خوب حالا كه قراره بنويسم ، اجازه بدين بدون درنظر گرفتن چهره واقعي خودم براتون بنويسم ، اولاً اينجا دنياي مجازيه و مي توني همه چيز رو بنويسي ، البته من معتقدم اين نوشتن بايد در حدي باشه كه به كسي ضربه نزنه . دوماً بازم دنياي مجازي اين محدوديت رو برام به وجود آورده كه بتونم خيلي گسترده تر از اوني كه بخام بنويسم كه اصلا نبايد اين جوري باشه . و سوماً اينكه شايد توي جمع نتوني حرفت رو درست و حسابي بزني ، اما اينجا كه كسي روي سرت نيست كه امر و نهيت كنه . پس هم بنوس و هم بخون ، البته تا جايي كه احساس مي كني به كسي ضربه نخورده و كسي ناراحت نشده .


خانم ...( مي دونم كه فهميدين منظورم شماست ) هميشه بايد با واقعيت درست و منطقي و عقلاني عمل كرد ، اين درسته كه بايد يه چيز هميشه اول باشه و بقيه از اون پيروي كنن ، اما نبايد فراموش كنيم ديگه دنيا اجازه نمي ده توي همه چيز كوتاه بياي و بزاري همه هر چي خواستن بارت كنن. كوتاه اومدن هم حدي داره ، ديگه نبايد كوتاه اومد چون توي اين دوره زمونه هم كوتاه بياي از گردنت بالا مي رن و بعدش هم دوقرت و نيمشون هم بايقه .


روزي كه براي اولين بار با بروبچه هاي انجمن آشنا شدم فكرش رو نمي كردم كه يه روزي برسه بتونيم با همين جمع كوچيكمون يه طرح بزرگ رو راه بندازيم . چيزي حدود 5 ساله كه كارم رو گذاشتم روي همين عشقم . شايد باورش يكم سخت باشه ، اما من خودم با اين جو اونقدر الفت گرفتم كه حتي يه روز به همه گفتم اگه طرح تموم بشه چطور خاطره هاي اين روزها رو تحمل كنم ، ديگه شايد برام خيلي سخت باشه . امروز خيلي چيزها بين من و شما و بقيه بچه ها گذشت ، اما باور كنين دوست ندارم يه روزي برسه كه همه به ما بخندن ، و بگن اينها از داخلشون هم دچار مشكل هستن ، با اينكه اصلا اينطوري نيست ، چيزي كه امروز شنيديم و ديدم شايد يه كم برام سخت بود ، اما چه ميشه كرد ، جوونيه و هزار تا حرف و حديث . دوست داشتم همين حرفها رو از زبون خودتون مي شنيدم و مي تونستم خودم بهتر و بيشتر با شما در اين زمينه صحبت كنم اما فكر كردم اينطوري بيان كنم خيلي بهتر باشه .خوب شما هم توي برخوردتون با من با توجه به اينكه يكم واقعي نگاه كردين به اين قضيه همه چيز رو تموم شده دونستيد ، من هم در اين زمينه با شما موافقم . شايد باور حرفهايي كه گفتين و گفتم و شنيديم و شنيدين يكم سخت باشه ، اما ديگه همه چيز تموم شد ، دوباره برمي گرديم به همون روز اولي كه براي اولين بار با شما اشنا شديم . خيلي عالي بود ، از همون روز اول نشون دادين كه واقعاً دلتون براي برگزاري طرح مي سوزه و دوست دارين طرح برگزار بشه ، يادتون مياد كه بلند شدين رفتين براي پرينت گرفتن يه صفحه كل شهر رو دور زدين ؟ من كه واقعا تعجب كردم ، و بهتون تبريك مي گم كه تونستين اينقدر سريع با جو ، انس بگيرين . امشب ( ساعت 3:45 بامداد روز دوشنبه ) در حالي اين مطلب رو مي نويسم كه بازم اميدوارم بتونيم درخدمتتون باشيم . يه طرحه و هزارتا دنگ و فنگ ، حالا كه خدا خواسته شما همراه و همكار ما توي طرح باشين خيلي به برگزاري طرح اميدوارم . از اين بابت كه افرادي با خصوصيات روحي شما خيلي كم پيدا مي شن تا بتونن واقعا كار كنن ، اما امروز همه باور داريم به كاري كه دارين و قراره انجام بدين شايد از اين بابت كه ديگه قراره يه كم فشرده تر عمل كنين ، قضيه حسابداري هم بخاين يا نخاين به گردن خودتونه و مطمئن هستم كه حتما مي تونين موفق بشين . باورش خيلي آسونه كه بتونين از عهده كار بربياين و بازم كاملاً مطمئنم ( كوه كه قرار نيست بكنين ) مي تونين مثل هميشه منطقي فكر كنين و عقلاني عمل كنين . اين چيزها رو از اين بابت گفتم كه شايد نمي تونستم همين حرفها رو توي جمع راحت به شما بگم ، اما ديگه راحت شدم ، چون تونستم حرفهام رو بزنم ، دوست دارم ناراحت نشده باشين و بازم به كاراتون ادامه بدين . همه اينها رو از زبون داداش كوچيكتون ببنين و بشونوين. بازم ممنون و ببخشيد كه خيلي حرف زدم . راستي صفا آوردين به وبلاگم . بازم از اينطرفها كه رد شدين يه سر بزنين .


توي ستاد مي بينمتون . تا بعد...

 
ماماني روزت مبارك
08.07.04 (3:14 pm)   [edit]

مامان يكي از واژه هايي است كه من خيلي دوستش دارم . مامان واقعا مامانه ، همين از اين جهت كه مامانه و هم از اين رو كه هيچ ماماني عين مامان خودمون نيست . خيلي وقتها بوده كه به حرفهاي مامانم گوش ندادم و چوب بدختي خودم رو هم خوردم اما بعضي وقتها بوده كه واقعا به حرفهاش گوش دادم و توي كارم موفق بودم ، ماشاا... اونقدر سرمون شلوغه كه به ماماني خسته نباشيد بگيم ، مگه همين روز مقدس كه مزين شده به سالروز ولادت حضرت زهرا (س) . من كه قول دادم از حالا به بعد شبها بعد از مسواك زدن به گفته عمل كنم و زود لالا كنم و بخوابم تا ازم ناراحت نشه . ماماني ، ميدونم الان داري اين مطلب رو مي خوني ، از اين بابت كه مي بينيم تو هم به دنياي سايبر پا گذاشتي خوشحالم ، و مي دونم كه الان از اين حرفم يه كم ناراحت شدي ، ناراحتي نداره به خدا ، شرمنده كه اينقدر بي شعورم و بي تربيت ، باور كن دوستت دارم و دوست ندارم روزي رو ببينم كه ازم ناراحت بشي . راستي مامان جون روزت رو تبريك مي گم و اميدوارم كه سايه تو و پدرم سالهاي سال روي سر من و داداش و آبجي باشه . قربونت و ببخش كه اينقدر حرف زدم . بازم اين روز رو تبريك مي گم . اوچيك شما ، محمود و بروبچ

 
اينم چندتا هديه به شما ، البته قابل شما رو نداره
08.07.04 (3:02 pm)   [edit]


ترنم اسيري


شب تاري است ، ستاره ها همه خاموشند و باران مي بارد . هواي عاشقانه اي است و جام عشق در دست آخرين منجي است و شب شكاف برمي دارد ، ناگهان همه از چشمه زلال سپيده ، عطششان را سيراب مي كنند و مرد خورشيد در بيشه عشق در كنار تيرگي شبهاي سياه ناپديد مي شود . محفل دلمان در آئين بهاران واژه ها را مي سرايد و آرزوي شيرمرد خطه ي نور را از چشم مهتاب طلب مي كند ، آيا يك بار ديگر آشناي ناشناس را مي بينيم ؟ چه مي شود اگر در ايوان شب گرد هم آئيم و برايش دعا كنيم ؟ آري ، ترنم مهرباني اش هنوز هم برايم آشناست و خانه دلم هنوز هم شعر دريا را برايش مي خواند و طلب رويش را مي كند . منتظر يك نگاه او هستم تا از طلف او دل تنهايم اسيرش گردد تا بتوانم غروب باصفا را در زير باران شب بي ستاره نظاره گر باشيم .


سوار خسته


پياده اي در تاريكي تنهايي شب قدم مي نهد و كفن اسيري را بر تن خود مي كند ، عطر ياس با ديدن اين صحنه به ياد لحظه ي سفر مي افتد ، چشمهايش را مي بندد و دو چشم دلش را به همراه پياده اي تنها در سكوتي شيشه اي راهي تنگ غروب مي كند . ناقوس قلب ياس به افكاراش پيوند مي خورد و بارديگر به ياد لحظه ي سفر مي افتد ، با خود مي انديشيد كه چه كنم ؟ اما ديگر دير شده و عطر ياس به داغ گلهاي لاله رسيده . ياس گمشده اي در شهر دل دارد به اين خاطر پارچه گل را بر تن مي كند و طنين ناقوس را به صدا در مي آورد تا هر كه از گمشده اش خبر دارد به او هم خبر دهد ، اما چه خيال خامي ... . بعد از مدتي عطر ياس چشمهاي رنگي خود را مي شويد و مانند سواران خسته راه ، صبح غزل خوان را زمزمه مي كند تا با افكارش سبزي سفر را ، زلال موج پرواز كند و از آن زمان است كه غمهايي بر دل او نشسته و حقيقت دلش را قطره قطره به قشنگي غروب سپرده و رنگي لاله گونه به خود گرفته . واي ، چه عمقي صندوقچه ي قلبش را رسواترين عاشق كرده و چه زلالي موج هواي دريا را برايش بازگو كرده است ؟ به راستي صفاي ديدن قطعه نور ، دل ديوانه ميخواهد و بس .


لبهاي مجنون


قشنگترين بهانه ي من براي ديدن تو زندگي تازه بود كه آنرا پرستوهاي عاشق برايم به يادگار گذاشتند . حال برگهاي مجنون گل ، حنجره هاي عشقشان را با چشمهايي پر از حساس ، تقديم تو مي كنند تا پيفته رويت شوند . همان روزي كه در شب مهتابي ، دلم را اسير خود كردي سكوت پيشه نمودم و داغ غمم را برايت نگفتم ، اما حال وقت آن رسيده كه بداني راه تازه اي در پيش دارم ، راهي كه لبهاي بسته به افتخارم باز مي گردند و سرخي خود را برايم مي نوازند . منظره هاي ابر هنوز هم مانند همان روزهاست و واژه هاي تصوير مانند نقش قصه ها همچنان به يادگار مانده و معبد قديمي عشق پاره تنم گشته . چه مي توانم بكنم ؟ فقط همين بس كه زندگي سرفصل عشقهايي پر از مهر و محبت و صفا و صميميت است ، پس شب مهتابي ، روز زندگي تازه اي است .


بوسه وفاداري


گمشده اي در شهر دل دارم و آن كسي نيست جز : « ياس افكارم » ، او كه گل تنهايي اش را در سكوتي شيشه اي از گل مي پوشاند و حرير مهتاب را به دامن غرق ستاره تبديل مي كند ، او كه نام سرنوشتش تمام بي نهايت است و لحظه ي سفر را هميشه به ياد دارد . حال چشمهاي سبزش را كه سبزي باغ است به دل من هديه مي دهد و انتظارش با چشمهاي بسته ، بوسه اي است كه من بايد بر دستانش بزنم تا وفاداريم را به او بفهمانم .


تفسير عشق


اشك چشمانت را در اسكله ي صبح به رقص بلورين باران هديه مي كنم و خلوت آئينه اي فانوس عشق را معجزه ي چشمان تو مي دانم . فصل شرح بي نهايت اشك چشمانت ، همچون سيلاب دل ، امانت مقدسي مي شود كه در نسيم خسته ي ، كهكشان عشق قابل تكرار نيست . شهر سپيد چشمانت به هواي غزلي مي ماند كه تفسير درس عشق را برايم مي گويد و من كه خاطره قاب گرفته ي الهه دريا را به ياد دارم در محراب هدايت مي نشينم و صبح آئينه اي را در نگاهانت تفسير مي كنم و آن زمان است كه پلك بر هم مي گذارم و اشكل خوشحالي را روان مي كنم.


درياد تو


براي يك ستاره عاشق كه دائماً به فكر درخشش بيشتر است ، عشق بهانه اي است براي خريداري دل . و حال كه مي خواهد دل را خريداري كند هميشه به فكر آن است كه خوش نشان و باوفا باشد تا بتواند خانه به خانه هر ديار ، همراه او باشد . مي هم به پيروي از ستاره ، شور و شادي در چشمانم حلقه مي زند و موجي نو در افكارم ورق مي خورد و آن چيزي نيست جز بدست آوردن « قلب خوشبختي در كنار تو » . قلبي كه هر گوشه اش را مي توان خواند كه نوشته : « يادي از عشق تو هنوز هم خوشبختي مي آورد » .


كوله بار آشنا


در يك عمر زندگي ام ، از قصه هايم فقط اسارت را به ياد دارم . قصه هايي كه چشمان بي خوابم را مانند نوري كوچك به صداي آسمان تقديم مي كند و من مي مانم و كوله باري از هديه روزگار . كوله باري كه ستاره ي تاريك شب را هم مانند آشناي ديروز از هفت دريا مي گذراند و باز هم من مي مانم و كوله باري از بغض و كينه كه در كنار هم جمع گشته اند ، كوله باري كه بغض و كينه هر يك چهره ي تازه اي دارند . چهره اي كه به من مي فهمانند كه بايد بشكنم هر آنچه كه شكستني است و من هم مي شكنم هر چه را كه شكستني است تا تشنه ي نجابت شوم .


باغ ستاره ها


ترنم سبز خنده ي اقاقي ها در دلم نوري مي شوند و مرا به دوران كودكي ام مي بند ، به دوراني كه به نوبهار خنديدن تازه در دلم رشد كرده بود ، به دوراني كه حسرتي در آن نبود و دوراني كه اميد به يكي شدن باغ زندگي ام را گل افشاني مي كرد . آري عاطفه ي شادماني ، تكيه گاهي است براي دلم كه سكوت تنهايي را در ايوان شب به ستاره شب مي دهد و مرا الهي مي كند .

 
اولين يادداشت
08.07.04 (2:52 pm)   [edit]

محمود قوچاني هستم ، متولد 15/11/63 و قراره كه از به بعد توي اين بلاگ براي همه بنويسم . البته منظورم از همه خودمم . كار اصليم طراحي وب سايت هاست و تا الان هم 7 تا سايت دولتي و غيردولتي رو هم اگه تعريف از خود نباشه طراحي كردم . 2 سال درس حوزه علميه خوندم و بعش زدم بيرون و دوباره اومدم دبيرستان . الان هم دارم انساني مي خونم ، خيلي رشته باحاليه ، من كه كلي باحاش حال مي كنم ، حداقل از درسهاي حوزه كه بهتره ، آره بابا هزار درجه بهتره . 2 تا كتاب تا الان نوشتم كه يكيش در حال چاپ و مجوزه و يكي ديگه هم تازه تموم شده و قراره كه برم استادش كنم . به اينترنت علاقه زيادي دارم ، البته معتادش نيستم ها ، فقط همين بس كه بعضي وقتها بوده كه تا ساعت 3 يا 4 شب پاي اينترنت بودم ( خب ديگه دنياي مجرديه ديگه ، قول مي دم بعد از متاهلي تكرار نشه ). چيزي در حدود 120 مقالم رو فرستادم روزنامه ها و همشون هم چاپ شدن و اينو براي خودم افتخاري ميدونم . يه سايت هم دارم كه روزانه 3000 بازديدكننده داره . توي صدا و سيما هم هستم و بسه ديگه تعريف از خود . اينطوري كه من تعريف مي كنم فكر مي كنم همين الان ، اووووووه عجب آدم خودخواه و مغروري ، نه بابا من اصلا اينطوري نيستم و دوست دارم دوستام هم اينطوري نباشن . « من براي تو نوشتم » رو زدم تا بتونم يه تريبون مستقل براي خودم داشته باشم تا جداي از چهره واقعيم بتونم حرفهام رو بنويسم . همه چيز رو گفتم ، شما هم از خودتون بيشتر برام بگين . به اميد اينكه بتونم بيشتر و بهتر بقيه بنويسم ./